عاشقانه های شبنم
بیشتر وقتا دلم براش پر میزنه
دلم لک میزنه واسه بوسه هاش
اونقدر تو خیال خودم باهاش درد و دل میکنم و از آینده میگم ڪه واقعا انگار ڪنارمه
از صبح ڪه چشامو وا میڪنم تا شب ڪه با ڪلی گریه رو بالشت خیس خوابم میبره
نمیخوام تحمل این دوری اونو هم عذاب بده
اینڪه هرشب تا صبح باخیال اینکه انگار تو آغوشته و صبح پاشی تا درست توهمون نقطه اول موندی از زندگی خسته میشی ،، تو این دلتنگی های گاه و بی گاهم تنها شوقی ڪه دارم دیدنش از صفحه گوشیِ
میدونم اونم خسته است ،میدونم گاهی ڪم میاره و ڪلافه میشه اما تهش مثِ من به این جمله میرسه ڪه چاره ای نیست باید صبور بود ،،
یه روز دلم میخواد یه ڪتاب بنویسم به نام "دلتنگیِ گاه و بی گاه من"
از این دلتنگیایی ڪه با دیدنش یادت بره نههااا،،، ازاین دلتنگیایی ڪه وقتی می بینیش تازه میفهمی چقدر دلتنگی،،چقدر حسرت دیدنش حالتو خراب میڪرده و تو رو محکوم به تنهایی میڪرده
دلم میخواد یه صبح پاشم چشام تو چشاش باز شه ، یه لبخند گوشه لبم بشینه و بگم صبحت بخیر تمومه زندگیم ،، ولی چه حیف ڪه تمومی نداره این روزایی ڪه هرچی تلاش میکنی هرچی میدویی بلڪه یه قدم بهش نزدیکتر شی اما بازم سر نقطه اول وایسادی ، لعنت به این روزایی که نمیگذرن و با دوریِ تو سپری میشن، لعنت به قلبی ڪه بدون تو میتپه .... لعنت . . .
دلم میخواد از تک تک شاعرا بپرسم اونا هم وقتی دلشون تنگ میشد دلشون میخواست مدام بنویسن و شعر بگن؟!
حتما یه چیزی بوده ڪه خیلی از شعرا رو ڪه میخونی قلبت آتیش میگیره
اشڪ که چیزی نیست من زندگیمو فداش میکنم نمیخوام اغراق ڪنم اما الان تنها چیزی ڪه میخوام ڪنار اون بودنه و بس
مثِ یه آدم بی دست و پا سردر گمم و گیرم ڪه چکار ڪنم؟!
هم خستم ، هم اشکِ چشام خشک شدن ، هم ڪم آوردم آخه منم آدمم دستاشو میخوام بویِ عطرشو میخوام نگاه گیراشو میخوام ،،، الان اگه بالای بلندترین کوه جهان هم باشم و فریاد بزنم خدایااااا خیلی دلتنگم بازم از دلتنگیام کم نمیشه
اگه من اینجوری ڪم آوردم پس حال اون الان چجوریه ؟ نکنه مث من کم بیاره و اشکاش سرازیر شه؟! اونوقت من چیڪار ڪنم ؟ آه از این دلتنگی و غمِ نبودنت دلبر...
شایدم رسم دنیا اینه ، نمیدونم ! فقط اینو میدونم ڪه یه وقتایی با خودم فکر میکنم این احساساتی که دارم تجربه میکنم
اصلا عشق نیست ⇠خودِ جنونه ⇢این حجم از دلتنگی های گاه و بیگاه اینکه وقتی غمگینی از صد فرسخی حسش میکنم و دنیامو زیر و رو میکنه ،اینکه در عین کلافه بودن اما باز یه امیدی گوشه قلبم به وجود میاد باور کن این عشق نیست یه چیزی فراتر از عشقه...
درسته الان جسمم نمیتونه ڪنارت باشه اما جان و روحم هرلحظه و هرجا ڪنارته دلبر
دقیقا از همین جایی ڪه الان هستم
تا اونجایی ڪه هستی
وجب به وجب
. . . دلتنگتم. . .
میدونم روزای دلتنگی تموم میشه
❥➹⁀❥
دلم لک میزنه واسه بوسه هاش
اونقدر تو خیال خودم باهاش درد و دل میکنم و از آینده میگم ڪه واقعا انگار ڪنارمه
از صبح ڪه چشامو وا میڪنم تا شب ڪه با ڪلی گریه رو بالشت خیس خوابم میبره
نمیخوام تحمل این دوری اونو هم عذاب بده
اینڪه هرشب تا صبح باخیال اینکه انگار تو آغوشته و صبح پاشی تا درست توهمون نقطه اول موندی از زندگی خسته میشی ،، تو این دلتنگی های گاه و بی گاهم تنها شوقی ڪه دارم دیدنش از صفحه گوشیِ
میدونم اونم خسته است ،میدونم گاهی ڪم میاره و ڪلافه میشه اما تهش مثِ من به این جمله میرسه ڪه چاره ای نیست باید صبور بود ،،
یه روز دلم میخواد یه ڪتاب بنویسم به نام "دلتنگیِ گاه و بی گاه من"
از این دلتنگیایی ڪه با دیدنش یادت بره نههااا،،، ازاین دلتنگیایی ڪه وقتی می بینیش تازه میفهمی چقدر دلتنگی،،چقدر حسرت دیدنش حالتو خراب میڪرده و تو رو محکوم به تنهایی میڪرده
دلم میخواد یه صبح پاشم چشام تو چشاش باز شه ، یه لبخند گوشه لبم بشینه و بگم صبحت بخیر تمومه زندگیم ،، ولی چه حیف ڪه تمومی نداره این روزایی ڪه هرچی تلاش میکنی هرچی میدویی بلڪه یه قدم بهش نزدیکتر شی اما بازم سر نقطه اول وایسادی ، لعنت به این روزایی که نمیگذرن و با دوریِ تو سپری میشن، لعنت به قلبی ڪه بدون تو میتپه .... لعنت . . .
دلم میخواد از تک تک شاعرا بپرسم اونا هم وقتی دلشون تنگ میشد دلشون میخواست مدام بنویسن و شعر بگن؟!
حتما یه چیزی بوده ڪه خیلی از شعرا رو ڪه میخونی قلبت آتیش میگیره
اشڪ که چیزی نیست من زندگیمو فداش میکنم نمیخوام اغراق ڪنم اما الان تنها چیزی ڪه میخوام ڪنار اون بودنه و بس
مثِ یه آدم بی دست و پا سردر گمم و گیرم ڪه چکار ڪنم؟!
هم خستم ، هم اشکِ چشام خشک شدن ، هم ڪم آوردم آخه منم آدمم دستاشو میخوام بویِ عطرشو میخوام نگاه گیراشو میخوام ،،، الان اگه بالای بلندترین کوه جهان هم باشم و فریاد بزنم خدایااااا خیلی دلتنگم بازم از دلتنگیام کم نمیشه
اگه من اینجوری ڪم آوردم پس حال اون الان چجوریه ؟ نکنه مث من کم بیاره و اشکاش سرازیر شه؟! اونوقت من چیڪار ڪنم ؟ آه از این دلتنگی و غمِ نبودنت دلبر...
شایدم رسم دنیا اینه ، نمیدونم ! فقط اینو میدونم ڪه یه وقتایی با خودم فکر میکنم این احساساتی که دارم تجربه میکنم
اصلا عشق نیست ⇠خودِ جنونه ⇢این حجم از دلتنگی های گاه و بیگاه اینکه وقتی غمگینی از صد فرسخی حسش میکنم و دنیامو زیر و رو میکنه ،اینکه در عین کلافه بودن اما باز یه امیدی گوشه قلبم به وجود میاد باور کن این عشق نیست یه چیزی فراتر از عشقه...
درسته الان جسمم نمیتونه ڪنارت باشه اما جان و روحم هرلحظه و هرجا ڪنارته دلبر
دقیقا از همین جایی ڪه الان هستم
تا اونجایی ڪه هستی
وجب به وجب
. . . دلتنگتم. . .
میدونم روزای دلتنگی تموم میشه
❥➹⁀❥
- ۶۰۹
- ۱۰ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط