خداوندا! در هیچ نَفَسی دستِ محبّتت را از روی سرم برندار، که بی مهرِ تو ذلیلم، هیچم، کم از هیچم.

همین که نزدیک بود با زمین برخورد کنم اتفاق عجیبی افتاد: فهمیدم آدم‌هایی هستند که دوستم دارند. دوست داشته شدن آن‌هم به این شکل خیلی چیزها را عوض می‌کند. از وحشتِ سقوط کم نمی‌کند، اما دورنمای جدیدی به معنای وحشت میدهد.

من از صخره پایین پریدم و بعد در آخرین لحظه چیزی از راه رسید و مرا میان زمین و آسمان گرفت. این چیزی است که من به عشق تعبیرش میکنم. این همان چیزی است که جلوی سقوط آدم‌ها را می‌گیرد، چیزی آنقدر قدرتمند که می‌تواند قانون جاذبه را به چالش بکشد.

✍🏽 #پل_استر
📕 مون پالاس
دیدگاه ها (۰)

سایه های پنهان در شب های گرم فصل ۱ پارت ۴‌آنیا لرزش دست‌هایش...

𝓕𝓪𝓵𝓵𝓲𝓷𝓰 𝓵𝓸𝓿𝓮 𝓪𝓰𝓪𝓲𝓷 𝓪𝓷𝓭 𝓪𝓰𝓪𝓲𝓷②⓪_بخش سوم_بلند می‌شود"من که سیر...

🖤 قفس سیاه | معرفی رمان👑 شخصیت‌های اصلی🖤 جونگکوک۲۳ ساله | وا...

***ابریشم نیمه شب***# پارت ۱۷: سایه‌هایِ خونینصبحِ روزِ بعد،...

007-پنهان در مه - پارت ۸۹

(بچه ها از همین الان بگم پایان این فیک غمگینه اگه می خواین ن...

007-آلما ویسکی - پارت ۳۶

نام=)سایه مافیا### پارت سیزدهم: بازیِ بی‌رحمانه‌ی فاصله‌هاسک...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط