چندپارتی
چندپارتی☆
درخواستی>>>
p.۵
زمین پر از خون شده بود
جونگکوک از اونور حیاط به دختری که روی زمین پخش شده و غرق خونِ نگاهی انداخت
نزدیک تر شد
اونجا بود که فهمید اون دختر ات بود
خیلی سریع به سمتش هجوم اورد و اون رو دراغوشش گرفت
اسمش رو تند تند صدا میزد تا شاید چیزی از دهنش بشنوه
ولی نه اون از هوش رفته بود
_اتتتت...ات بلند شو ات ...بلند شو منو تنها نزار لطفا
_جو..نگ..ک.کوک
_جانم ...جان جونگکوک ....ات ...اتتتتت
و این اخرین کلمه ای بود که از دهن ات در اومد
_به چی نگاه میکنیننن زنگ بزنید امبولانس (عربده)
به منج دقیقه نرسید که امبولانس اومد
و ات رو بردن ...
"اتاق عمل"
_قیچی لطفا
_چشم ...بفرمایید
دکتر ها درحال انجام دادن عمل بودن
جونگکوک پشت در روی صندلی نشسته بود
حالش بد بود .نه گریه میکرد نه چیزی
فقط احساس میکرد قراره ات رو از دست بده
و این باعث میشد حالش بد تر بشه
_من ...تازه عاشق اون شده بودم ...دنیا چقدر بی رحمه
*
*
*
ساعت ها گذشت یکی از دکتر ها از اتاق اومدن بیرون
جونگکوک از جاش پرید و به سمت دکتر حرکت کرد
_لطفا بگید که حالش خوبه
_چه نسبتی با شما داره
_من...خاب من دوست پسرشم
_اسم شریفتون
_جئون جونگکوک
_خب اقای جئون حال خانم ات خوبه فقط
_فقط چی
_اسیب خیلی جدی دیدن ...شکستگی دست و ...اسیب دیدن مغز
_یعنی چی
_یکمی ضربه مغزی شدن ...فقط کسایی که بیشتر پیشش بودن یا همش میدن رو یادشون میاد و اتفاق های اخیر رو یادشون نمیاد مثلا توست کی از بالا پشت بوم پرت شدن یا کارهایی که براش انجام میدادن
پاهای جونگکوک سست شد
حداقل خوشحال بود هنوزم میشناستش
_م..ممنون
_خواهش میکنم فقط اگه چیزی رو که یادش اومد یعنی داره خوب میشه اینم گفتم که بدونین
_بله ...فقط میتونم ببینمش؟
_بله حتما ولی فقط پنج دقیقه باید استراحت کنن
_چشم
جونگکوک وارد اتاق شد
ات رو دید که کلی دستگاه بهش وصل شده بود و همه ی زخ، هاش پانسمان شده بود
جونگکوک روی صندلی بغل تخت نشست
دست ات رو گرفت و لب زد:
_ببخشید ...ببخشید که مراقبت نبودم
فقط بفهمم کی این بلا رو سرت اورده نمیازم سر به تنش باشه
_ات بیدار شو ...لطفا چشماتو باز کن
جونگکوک به دستگاه به تخت نگاهی انداخت که ضربان قلب منظم ات رو نشون میداد
ات خیلی اروم نفس میکشید
نفس های اروم و منظم
پنج دقیقه گذشت جونگ کوک از روی تخت بلند شد و لب زد:
_زود برمیگردم قول میدم ...فقط توهم باید قول بدی زود بیدار شی
پیشونی اش را بوسید و انجا را ترک کرد
"فردا صبح"
جونگکوک روی صندلی نشسته بود
پرستار جونگکوک را صدا زد :
_اقای جئون ...خانم ات به هوش اومدن
یک لحظه انگار دنیا رو به جونگکوک دادن
ادامه در کامنتا...
درخواستی>>>
p.۵
زمین پر از خون شده بود
جونگکوک از اونور حیاط به دختری که روی زمین پخش شده و غرق خونِ نگاهی انداخت
نزدیک تر شد
اونجا بود که فهمید اون دختر ات بود
خیلی سریع به سمتش هجوم اورد و اون رو دراغوشش گرفت
اسمش رو تند تند صدا میزد تا شاید چیزی از دهنش بشنوه
ولی نه اون از هوش رفته بود
_اتتتت...ات بلند شو ات ...بلند شو منو تنها نزار لطفا
_جو..نگ..ک.کوک
_جانم ...جان جونگکوک ....ات ...اتتتتت
و این اخرین کلمه ای بود که از دهن ات در اومد
_به چی نگاه میکنیننن زنگ بزنید امبولانس (عربده)
به منج دقیقه نرسید که امبولانس اومد
و ات رو بردن ...
"اتاق عمل"
_قیچی لطفا
_چشم ...بفرمایید
دکتر ها درحال انجام دادن عمل بودن
جونگکوک پشت در روی صندلی نشسته بود
حالش بد بود .نه گریه میکرد نه چیزی
فقط احساس میکرد قراره ات رو از دست بده
و این باعث میشد حالش بد تر بشه
_من ...تازه عاشق اون شده بودم ...دنیا چقدر بی رحمه
*
*
*
ساعت ها گذشت یکی از دکتر ها از اتاق اومدن بیرون
جونگکوک از جاش پرید و به سمت دکتر حرکت کرد
_لطفا بگید که حالش خوبه
_چه نسبتی با شما داره
_من...خاب من دوست پسرشم
_اسم شریفتون
_جئون جونگکوک
_خب اقای جئون حال خانم ات خوبه فقط
_فقط چی
_اسیب خیلی جدی دیدن ...شکستگی دست و ...اسیب دیدن مغز
_یعنی چی
_یکمی ضربه مغزی شدن ...فقط کسایی که بیشتر پیشش بودن یا همش میدن رو یادشون میاد و اتفاق های اخیر رو یادشون نمیاد مثلا توست کی از بالا پشت بوم پرت شدن یا کارهایی که براش انجام میدادن
پاهای جونگکوک سست شد
حداقل خوشحال بود هنوزم میشناستش
_م..ممنون
_خواهش میکنم فقط اگه چیزی رو که یادش اومد یعنی داره خوب میشه اینم گفتم که بدونین
_بله ...فقط میتونم ببینمش؟
_بله حتما ولی فقط پنج دقیقه باید استراحت کنن
_چشم
جونگکوک وارد اتاق شد
ات رو دید که کلی دستگاه بهش وصل شده بود و همه ی زخ، هاش پانسمان شده بود
جونگکوک روی صندلی بغل تخت نشست
دست ات رو گرفت و لب زد:
_ببخشید ...ببخشید که مراقبت نبودم
فقط بفهمم کی این بلا رو سرت اورده نمیازم سر به تنش باشه
_ات بیدار شو ...لطفا چشماتو باز کن
جونگکوک به دستگاه به تخت نگاهی انداخت که ضربان قلب منظم ات رو نشون میداد
ات خیلی اروم نفس میکشید
نفس های اروم و منظم
پنج دقیقه گذشت جونگ کوک از روی تخت بلند شد و لب زد:
_زود برمیگردم قول میدم ...فقط توهم باید قول بدی زود بیدار شی
پیشونی اش را بوسید و انجا را ترک کرد
"فردا صبح"
جونگکوک روی صندلی نشسته بود
پرستار جونگکوک را صدا زد :
_اقای جئون ...خانم ات به هوش اومدن
یک لحظه انگار دنیا رو به جونگکوک دادن
ادامه در کامنتا...
- ۱.۸k
- ۱۰ بهمن ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط