سیآه چآله

ســیــآه چــآلِــه
-
تکپآرتی V
-
چشم هاش بسته بود
حس معلق بودن میکرد
باد به سر و صورتش می وزید
تا اینکه چشم هاشو باز کردو دید توی یه فضای سیاهی سقوط میکنه
حس میکرد چشماش هنوز بستس
ولی چند بار پلک زد و دید میتونه بدنشو درحال پرواز توی اون فضای سیاه ببینه
انگار که داشت توی سیاه چاله سقوط میکرد
همینجور داشت سقوط میکرد که احساس ناامنی و ترس بهش دست داد
ضربان قلبش رفت بالا
تا اینکه صدای خنده های آشنایی شنید
اون خنده ها...
زیادی براش آشنا بود
تااینکه بجای اون خنده ها صدایی اِکو و از ته چاه شنید.

_تهیونگ ببین اون داره میگه بمون تو باید بمونی!

_نه من باید برم.

تا اینکه یدفعه افتاد توی یه فضای چند بُعدی
چقدر..چقدر شبیه اون روزی بود که توی دشت گل ها بودن
باهم میخندیدن، دست همو میگرفتن، ستاره هارو نگاه میکردن، از اون شهر آلوده و مردمش دور بودن.
دوباره از اون فضا افتاد، افتاد تا اینکه به یه فضای چند بُعدی و گرم دیگه ای رسید.
چقدر شبیه اون اتاق گرم بود، اتاقی که تمام خاطرات توش بود.درست نمیتونست اتاق رو ببینه،یه دیوار انگار جلوش بود. تهیونگ به اون فضای ترسناک نگاهی کرد و خودشو به اون دیوار زد، میخواست دید بهتری داشته باشه تا بیشتر حسش کنه. این سری محکم تر خودشو کوبوند به اون دیوار تا اینکه یه چیزی به روبه جلو افتاد و دختری رو روی تخت دید که داره موهاشو شونه میزنه
این اتاق دخترش بود...تهیونگ پشت کتابخونه ای بود که یه زمانی ازش کتاب برمیداشت
دختر متوجه افتادن کتاب شد و به کتابخونه نگاهی انداخت، ولی تهیونگ رو نمیتونست ببینه، تیهونگ از یه بُعد دیگه ای بود داشت نگاه میکرد.
تا اینکه تهیونگ خودشو دید که وارد اتاق شد.

_هی من دیگه باید برم

_تهیونگ تو نباید بری تو باید بمونی!

تهیونگ توجهی نمیکرد به حرف های دختر
چقدر غم انگیز بود که داشت خودشو این صحنه رو از پشت کتابخونه میدید. خود عوضیشو که داره ترک میکنه.
از پشت کتابخونه داد زد و با گریه و بغض گفت:

نه! نه، نه، نه نزار برم خواهش میکنم نگهم دار!

ولی بی فایده بود
تا اینکه یدفعه اون فضا رو ترک کرد و از خواب پرید. بعد دیدن این خواب دیگه هیچیو نمیتونست ببینه، دورورشو نمیتونست ببینه رسما کور شده بود. تا اینکه دست ازین کارها برداشت. ساعت ساز از تختش بلند شد و تصمیم گرفت که ساعتی بسازه. خاص و متفاوت و جدید.
شروع به کار کرد، ماه ها طول کشید و تمومش کرد. چون خیلی بزرگ بود مجوز اینو گرفت که توی کلیسا نصبش کنن و همه ببینن. اون ساعت حرفش همه جا پر شد. جوری که آدم های مشهور از سرتاسر جهان برای مراسم افتتاحیه اون ساعت اومده بودن. روی اون ساعت پارچه ای بود. وقتی همه رسیدن بالخره تهیونگ پارچه رو از روی ساعت انداخت. ساعتی طلایی و نورانی و روشن به چشم همه خورد.
تا اینکه ینفر داد زد:
هی ببینید اون ساعت داره برعکس کار میکنه!

تهیونگ گفت:
درسته این ساعت داره برعکس کار میکنه، خودم اینجوری طراحیش کردم، که بتونیم زمان رو به عقب برگردونیم و خیلی چیزارو برگردونیم و نگه داریم مثل خودم که برمیگردم عقب و خودمو پیش عزیز ترین فرد زندگیم نگه میدارم...!
-
پآیآن... .
اَز جِکسـ ـو... .
دیدگاه ها (۱۴)

بک بدیم؟ تا 30 ویژه میکنی بگو _نسبت هم بزنیم؟! - چک کن فا...

. .دِلَمو صَدبآر شِکَستی. . ...

دوست پسر دمدمی مزاج

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط