در دنیای سلطنت
P²⁵
پسرک تلخندی زد
مراقب مادرم باشین
خدمتکار:اعلا حضرت!
من خوبم ولی خواهشا مراقب پدر مادرم باشین
فرمانده سانگ پدر و مادرم را به شما میسپارم
《علامت سانگ یادم نیست فکر کنم &بود با همین ادامه میدم》
&اطاعت اعلا حضرت
ملکه میدانست که پسرک در دل همه جای دارد پس برای اینکه مطمئن شود پسرک را به زندان برده اند افراد خودش را فرستاد
●فرمانده هوانگ خودت شاهزاده را به زندان ببر کاری کن با زجر به زندان برسه
هوانگ: اطاعت بانو
نیرو های ملکه بسمت افرادی که پیش شاهزاده بودند رفتند
فرمانده هوانگ:ما شاهزاده را میبریم این دستور ملکه است
&اطاعت شاهزاده مراقب باشین
افراد ملکه دست های پسرک را با طنابی به قدری محکم بستند که حتی خون هم بزور از مچش رد میشد طناب را بر دست گرفته و سوار اسب شدند و و به راه افتادند هر چند دقیقه طناب را بقدری محکم میکشیدند که پسرک زمین میخورد دستان پسرک بی حس شده بود رنگی بر روی رخسارش باقی نمانده بود پاهایش زخمی بود خراش های کوچک و بزرگی بر روی بدنش جا خوش کرده بود پسرک دیگر توانی نداشت شب بود و هنوز پسرک نگون بخت را که از صبح با پای پیاده ره میرفت را میکشیدند پسرک دیگر نمیتوانست حرکت کند بر زمین نشست سربازان ملکه بر سرش ریختند
سرباز:بلند شو زودباش
+نمیتونم....راه برم
سرباز عصبی با چوبی شروع به زدن پسرک کرد
سرباز:بلند شو یا میخوای همین جا بکشمت
پسرک بقدری حالش بد بود که حتی نتوانست جوابش را بدهد سرباز ضربه های بیشتری به پسرک زد و سرش داد کشید که بیدار شود پسرک دیگر از درد بدنش بی حس شده بود با تمام زوری که داشت فقط جمله ای بیان کرد که همه ی سربازان و نیرو های ملکه را بسوی نابودی برد
+الهه ماه لطفا کمکم کن لطفا مراقب مادرم باش . آروم
+الهه ماه مراقب خانوادم باش اگر لازمه جون منو بگیر و به برادرم ببخش تا پیش مادر باشه.آروم
پسرک بعد گفتن جملاتش از حال رفت سربازی که اورا میزد زانو زد و سر پسرک را بر روی پایش گذاشت
سرباز:شاهزاده لطفا بیدار شین شاهزاده منو عفو کنین شاهزاده.داد و گریه
دل تمام سربازان خالی شده بود پسرک بقدری مظلومانه و غمگین جملاتش را گفته بود که دل تمام سربازان سنگ دل کباب شده بود فرمانده هوانگ که دیگر نمیتوانست تحمل کند دستان پسرک را باز کرد و اورا در بغلش گرفت سر شاهزاده را بر سینه اش گذاشت
فرمانده هوانگ:شاهزاده باید زنده بمونین لطفا
فرمانده سوار بز اسبش شد و به طرف زندان با تمام قوا تاخت سربازان پشت سرش می آمدند همه آنها الهه ماه را التماس میکردند تا شاهزاده مهربانشان را از آنها نگیرد پس از ۲ ساعت نیمه شب به زندان کوهان رسیدند وارد زندان شده و پسرک را به سلولی بردند و قرارشان دادند
فرمانده هوانگ:سریع دکتر خبر کنید
سرباز :اطاعت قربان
دکتر به زندان رسید
ادامه دارد........
پارت هدیه🎁
لایک وکامنت یادتون نره عشقام 💜💫
روح نباشین و کامنت بزارید ولایک کنید🤍⛓️
پسرک تلخندی زد
مراقب مادرم باشین
خدمتکار:اعلا حضرت!
من خوبم ولی خواهشا مراقب پدر مادرم باشین
فرمانده سانگ پدر و مادرم را به شما میسپارم
《علامت سانگ یادم نیست فکر کنم &بود با همین ادامه میدم》
&اطاعت اعلا حضرت
ملکه میدانست که پسرک در دل همه جای دارد پس برای اینکه مطمئن شود پسرک را به زندان برده اند افراد خودش را فرستاد
●فرمانده هوانگ خودت شاهزاده را به زندان ببر کاری کن با زجر به زندان برسه
هوانگ: اطاعت بانو
نیرو های ملکه بسمت افرادی که پیش شاهزاده بودند رفتند
فرمانده هوانگ:ما شاهزاده را میبریم این دستور ملکه است
&اطاعت شاهزاده مراقب باشین
افراد ملکه دست های پسرک را با طنابی به قدری محکم بستند که حتی خون هم بزور از مچش رد میشد طناب را بر دست گرفته و سوار اسب شدند و و به راه افتادند هر چند دقیقه طناب را بقدری محکم میکشیدند که پسرک زمین میخورد دستان پسرک بی حس شده بود رنگی بر روی رخسارش باقی نمانده بود پاهایش زخمی بود خراش های کوچک و بزرگی بر روی بدنش جا خوش کرده بود پسرک دیگر توانی نداشت شب بود و هنوز پسرک نگون بخت را که از صبح با پای پیاده ره میرفت را میکشیدند پسرک دیگر نمیتوانست حرکت کند بر زمین نشست سربازان ملکه بر سرش ریختند
سرباز:بلند شو زودباش
+نمیتونم....راه برم
سرباز عصبی با چوبی شروع به زدن پسرک کرد
سرباز:بلند شو یا میخوای همین جا بکشمت
پسرک بقدری حالش بد بود که حتی نتوانست جوابش را بدهد سرباز ضربه های بیشتری به پسرک زد و سرش داد کشید که بیدار شود پسرک دیگر از درد بدنش بی حس شده بود با تمام زوری که داشت فقط جمله ای بیان کرد که همه ی سربازان و نیرو های ملکه را بسوی نابودی برد
+الهه ماه لطفا کمکم کن لطفا مراقب مادرم باش . آروم
+الهه ماه مراقب خانوادم باش اگر لازمه جون منو بگیر و به برادرم ببخش تا پیش مادر باشه.آروم
پسرک بعد گفتن جملاتش از حال رفت سربازی که اورا میزد زانو زد و سر پسرک را بر روی پایش گذاشت
سرباز:شاهزاده لطفا بیدار شین شاهزاده منو عفو کنین شاهزاده.داد و گریه
دل تمام سربازان خالی شده بود پسرک بقدری مظلومانه و غمگین جملاتش را گفته بود که دل تمام سربازان سنگ دل کباب شده بود فرمانده هوانگ که دیگر نمیتوانست تحمل کند دستان پسرک را باز کرد و اورا در بغلش گرفت سر شاهزاده را بر سینه اش گذاشت
فرمانده هوانگ:شاهزاده باید زنده بمونین لطفا
فرمانده سوار بز اسبش شد و به طرف زندان با تمام قوا تاخت سربازان پشت سرش می آمدند همه آنها الهه ماه را التماس میکردند تا شاهزاده مهربانشان را از آنها نگیرد پس از ۲ ساعت نیمه شب به زندان کوهان رسیدند وارد زندان شده و پسرک را به سلولی بردند و قرارشان دادند
فرمانده هوانگ:سریع دکتر خبر کنید
سرباز :اطاعت قربان
دکتر به زندان رسید
ادامه دارد........
پارت هدیه🎁
لایک وکامنت یادتون نره عشقام 💜💫
روح نباشین و کامنت بزارید ولایک کنید🤍⛓️
- ۱.۹k
- ۳۰ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط