تهیونگ پشت پنجره ایستاده بود، با پیراهن سفید نیمه‌خیس که

تهیونگ پشت پنجره ایستاده بود، با پیراهن سفید نیمه‌خیس که بدنش رو به نمایش گذاشته بود و موهایی که به آرامی روی پیشانی‌اش می‌لغزیدند... صدای پیانو از طبقه‌ی پایین میامد،ارام و شکسته، مثل قلبش.
جونگ‌کوک نشسته بود، انگشتانش روی کلیدها می‌لغزیدند، اما نگاهش به تهیونگ بود. نه به نت‌ها، نه به موسیقی. فقط او.

کوک گفت تو نباید اینجا باشی سرباز من..
تهیونگ لبخند زد، آن لبخند لعنتی که همیشه مرز بین عقل و دل را می‌شکست. اما اینجام میخوای منو از خودت برونی ژنرال؟!..
کوک گفت اون لبخند لعنتی رو نزن نمیتونم خودمو کنترل کنم جونگ‌کوک بلند شد، قدم‌هایش سنگین، اما مصمم. ایستاد روبه‌روی تهیونگ و ادامه داد.. «گه یه بار دیگه نگام کنی، دیگه نمی‌تونم خودمو کنترل کنم..
تهیونگ گفت خب کنترل نکن ژنرال تو ازادی..
کوک اروم بلند شد به تهیونگ نزدیک شد. نگاه‌شان در هم گره خورد چشمانی که سال‌ها حرف نگفته را در خود داشتند...همه ی خاطرات دل شکستگی ها شادی ها و غم ها در آن دو چشم دیده میشد...
گفت..سرباز من،من برای عاشقی مناسب نیستم من خطرناکم
تهیونگ با لبخندی جواب داد اما ژنرال من همه ی اینارو میدونستمو عهد عاشقی دادم،همه ی اینارو میدونستم رو قلبم رو دادم به تو و حالا هیچ چیز نمیتونه مارو جدا کنه حتی مرگ...

این یکی یکم طولانی شد ببخشید بد شد
لایک و کامنت؟ایگ نکن
دیدگاه ها (۲۸)

تک پارتی، تهکوک | «قرار نبود عاشقت بشم»ساعت نزدیک دو نیمه‌شب...

معاملهp24جونگ‌کوک چند لحظه ساکت ماند. هنوز بی‌جان روی دست‌ها...

𝐌𝐲 𝐄𝐭𝐞𝐫𝐧𝐚𝐥 | جاودانه‌ی من𝐏𝐚𝐫𝐭:𝟔ناگهان احساس کرد چیزی روی گرد...

سناریو

🖤 غریبه‌ای که حس آشنایی داشت پارت ۹ | «نقشه‌ی جدید» 😂 جیا و ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط