قلب های مرده پارت ۵۸

قلب های مرده پارت ۵۸



صدای تیک‌تاک ساعت دیواری توی اتاق، مثل ضربات چکش توی سرم می‌کوبید. انگار زمان برای بقیه دنیا عادی می‌گذشت، اما توی این خونه، عقربه‌ها روی لحظه‌ای که اون خبر رو شنیدم، قفل شده بودن.

چند ساعتی گذشت؛ نمی‌دونم چند ساعت. فقط می‌دونم وقتی از اتاق زدم بیرون، خونه بوی سردی و نم می‌داد. مادرم توی سالن، روی مبل نشسته بود و به نقطه‌ای نامعلوم خیره شده بود. چشم‌هاش قرمز و ورم‌کرده بود. پدر جونگ‌کوک... اون هنوز برنگشته بود. انگار توی اون جاده خاکی، همون‌جا کنار پرتگاه، همراه با پسرش یخ زده بود.

آروم از پله‌ها اومدم پایین. تهیونگ رو دیدم. توی کتابخونه بود. یک لیوان آب دستش بود، اما نخورده بودش. نور کم‌رنگ خورشید از پنجره‌های بلند می‌تابید روی شونه‌هاش. وقتی صدای قدم‌هام رو شنید، سرش رو بلند کرد. باز هم همون نگاه؛ همون نگاهِ سنگی که انگار هیچ خبری از طوفان توی وجودش نبود.

ایستادم دم درِ کتابخونه. دلم می‌خواست بپرسم «چرا؟ چطور می‌تونی این‌قدر بی‌تفاوت باشی؟» اما صدام در نیومد. فقط نگاهش کردم. اون هم نگاهش رو از من گرفت و به لیوان آب خیره شد.

زیر لب، طوری که انگار با خودش حرف می‌زنه، زمزمه کرد: «اون هیچ‌وقت یاد نگرفت چطور ترمز کنه.»

نفسم بند اومد. با لحنی سرد، تلخ، و بی‌رحمانه این رو گفت. انگار داشت درباره یه غریبه حرف می‌زد، نه برادری که سال‌ها با هم بزرگ شده بودن. قدمی به سمتش برداشتم، دست‌هام از خشم می‌لرزید.
- «تو... تو چطور می‌تونی؟ اون برادرته! چطور می‌تونی این‌قدر راحت درباره‌ش حرف بزنی؟»

تهیونگ چرخید سمت من. بالاخره نگاهش رو به چشم‌هام دوخت. برای اولین بار، اون صورت سنگی ترک خورد. اما نه با غم. با یه خشمِ قدیمی، یه چیزی که سال‌ها تو خودش حبس کرده بود. اومد نزدیک، خیلی نزدیک. بوی سیگار سرد و بارون می‌داد.
- «فکر کردی من نمیدونم چی توی سرته؟» صداش آروم بود، ولی مثل تیغ می‌برید. «فکر کردی من نمی‌فهمم چطور نگاش می‌کردی؟ چطور وقتی اون بود، دنیا برای تو بقیه رو حذف می‌کرد؟ اون همیشه همه‌چیز رو داشت. توجه‌تون رو، عشقتون رو... و حالا؟ حالا هم یه نمایشِ بزرگ راه انداخته تا همه رو دور خودش جمع کنه.»

باورم نمی‌شد. پس این بود؟ حسادت؟ اون هم الان؟ وسط این فاجعه؟
عقب کشیدم. «تو مریضی. تو واقعاً مریضی.»

خندید؛ یه خنده کوتاه و خشک که هیچ نشونی از شادی نداشت. «شاید. ولی حداقل من اون کسی نیستم که فکر می‌کردم اون یه فرشته‌ست.»

همون موقع، صدای باز شدن درِ ورودی اومد. پدر جونگ‌کوک وارد شد. لباس‌هاش هنوز خیس بود و گل‌ولای روی پاچه‌های شلوارش خشک شده بود. هیچ‌کس حرفی نزد. اون فقط به ما نگاه کرد، بعد بدون اینکه حتی کلمه‌ای بگه، رفت سمت طبقه بالا.

من توی سالن موندم. با تهیونگی که حالا دوباره داشت به بیرون نگاه می‌کرد، و با خونه‌ای که انگار داشت دیوارهامون رو روی سرمون آوار می‌کرد.
اون روز فهمیدم که «فقدان»، فقط رفتنِ یه آدم نیست. فقدان، اون لحظه‌ایه که می‌فهمی حتی کسایی که کنارت هستن، چقدر باهات غریبه‌ان.

جونگ‌کوک کجا بود؟ آیا واقعاً بیرون پرت شده بود؟ یا شاید... شاید تهیونگ چیزی می‌دونست که من نمی‌دونستم. نگاهی دوباره به تهیونگ انداختم. داشت با انگشت‌هاش روی لبه میز ضرب می‌گرفت. ریتمیک. منظم. انگار داشت منتظر خبری بود که خودش از قبل پایانش رو نوشته بود.

باید یه کاری می‌کردم. نمی‌تونستم همین‌طور بشینم و منتظر بمونم که پلیس بیاد و بگه «پیداش کردیم»؛ چه زنده، چه مرده. باید می‌رفتم اونجا. باید اون جاده رو دوباره می‌دیدم. اون لکه نارنجیِ آتیش، توی ذهنم حک شده بود و من رو صدا می‌زد.
دیدگاه ها (۳)

قلب های مرده پارت ۶۱سال‌ها گذشت و من دیگه اون دخترِ زخمی و ل...

قلب های مُرده پارت ۲۲(گزارش شده بود)راه دیگه ای داشتم؟؟ جند....

قلب های مرده پارت ۵۷تهیونگ... تهیونگ عقب‌تر ایستاده بود. نزد...

قلب های مرده پارت ۵۶**سه شب بعد – ساعت ۹:۴۷ شب**بارون گرفته ...

قلب های مرده پارت ۵۵سکوت بین ما تغییر کرد. دیگه اون سکوتِ سن...

«وسواس مافیا»ادامه پارت ۶ این بار، تهیونگ دستشویی‌اش شد.  ما...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط