جسمم در سردخانهای دور از شهر آرمیده است اما ذهنم هنوز در همین حوالی ...
𓇼 ˚۫ 🌊 ּ ⊹
- جسمم در سردخانهای دور از شهر آرمیده است، اما ذهنم هنوز در همین حوالی پرسه میزند و به دنبال ردی از معنا، جرعهای از زندگی میگردد؛ نه تنها تنم یخ بسته، که اشکهایم نیز بر گونههایم منجمد ماندهاند، نه فرو میچکند و نه راه بازگشت دارند. دلم میخواست ساعتی از این سرما فاصله بگیرم، از این همجواریِ تنهای خاموشی که حتی امید را از یاد بردهاند؛ تعجب نکنید، سردخانهای که در آن نفس میکشم، نام دیگر وطن من است.
𐚁̸ ࣪ ˖
- جسمم در سردخانهای دور از شهر آرمیده است، اما ذهنم هنوز در همین حوالی پرسه میزند و به دنبال ردی از معنا، جرعهای از زندگی میگردد؛ نه تنها تنم یخ بسته، که اشکهایم نیز بر گونههایم منجمد ماندهاند، نه فرو میچکند و نه راه بازگشت دارند. دلم میخواست ساعتی از این سرما فاصله بگیرم، از این همجواریِ تنهای خاموشی که حتی امید را از یاد بردهاند؛ تعجب نکنید، سردخانهای که در آن نفس میکشم، نام دیگر وطن من است.
𐚁̸ ࣪ ˖
- ۷.۷k
- ۰۶ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط