داستان

بچه ها نمیدونم چند نفر از شما هایون رو میشناسید و هیت هاش به من اینم داستانش
بچه ها هایون یروز یه پست گذاشته که گپ زده همه چیز اوکی بود یه نفر من و اونو و ینفر دیگه دوست شده بودیم تا اینکه یروز سه نفر اومدن گفتن هشت سالمونه و ما گفتیم خب عیب نداره
چنتا بچه هستن بزار باشن اقا اینا داشتن چیزایی میگفتن که منو بقیه نمیفهمیدیم گفتیم بچن شاید خوب نوشتن اینا بلد نیستن یهو یروز یکی از اونا اومد پیویه من یه دعوا کوچیک بود تا اینکه اون به مامان بابای من توهین کرد دیگه اعصابم خورد شد و اره دعوا شدت گرفت دیگه حوصله نداشتم بلاکش کردم و رفتم تو گپ یکم اونجا هر ستا بچه با من دعوا داشتن هعی فحش هعی فلان بیسال تا اینکه هایون گفتش که یکی از اون بچه ها عمشه و زورش کرده که به ما دروغ بگه من و دونفره دیگه خیلی ناراحت بودیم چون میتونست بگه نه برای همین رفتیم به گپ جدا زدیم اون رو اورده بودم یهو یاد کارش افتادم انداختمش بیرون ازم شاکی شد و دعوامون شد گفتش دوستمو بیارم گفتم بیاره یهو دیدم پست گذاشته منتظره بقیه ادای دوستشو در بیارن هایون با اون دونفره دیگه هم دعواش شده بود برای همین پست گذاشتش دیگه قضاوت با خودتونه اگه من کاره اشتباهی کردم ربطی به من نداره بهمون دروغ گفت ماهم دوست نداشتیم با یه دروغگو دوست باشیم یا ببخشیمش
دیدگاه ها (۱۴)

جواب به چرت و پرت های هایون

خبر خبر

سیلام

رمان راز ناشناخته part:۱۷ویو یوجینیوجین:(چی داری میگی بابا)*...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط