یادَم رَفته صِدات رو ...

یادَم رَفته صِدات رو ...
خیلی غَمگینِ این اعتراف!
وَلی مَن حتی غَمگین‌ بودَن هَم یادَم رَفته ...!
فَقَط غروب که آسمون نارنجی میشه، یادَم میاد دِلِت خیلی آسمونو دوست داشت، بَعد یه اَبری نِمیدونم از کُجا میاد تو گَلوم، می‌شینَم به مُردَنِ خورشید نِگاه می‌کنَم، به اومَدنِ تاریکی، به نَبودنِ تو، به فَراموش کَردنِت ...
غُصه‌دار میشَم وَلی غُصه‌دار بودَن هم یادَم رَفته. :) 🖤
دیدگاه ها (۱)

از این کپشن دلی تر نداشتم بنویسماینو کپشن ندونید ی تک از وجو...

وقتی لباسشونو میپوشیم🐨 نامجون:چند ثانیه فقط نگات می‌کنه.«این...

سناریو موضوع : وقتی که قهر میکنید . *****نامجون:** نشسته رو ...

عزیز چشمای منتظرم، شهر من کوچیکه، چن تا خیابون بیشتر نیست. خ...

سناریو تک پارتی مویچیرو(درخواستی)موضوع : اعترافتو یکی از هاش...

name:𝓣𝓱𝓮 𝓢𝓹𝓵𝓮𝓷𝓭𝓸𝓻 𝓸𝓯 𝓟𝓲𝓰𝓶𝓮𝓷𝓽 𝓲𝓷 𝓽𝓱𝓮 𝓓𝓪𝓻𝓴𝓷𝓮𝓼𝓼Season:¹part:².....

(Verse 1)I am the sun, burning in endless daysمن خورشیدم، پر...

پارت: 24 (بخش2) **زاویه دید: هیزل*«زین؟» صداش زدم. انتظار دا...

گفت آخ آخ دلا از دست تنهایی به جونُم، گفتم منکه همه‌ی درونم ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط