آدم فضایی تنها تو اتاقش نشسته بود و کتاب ترسناک میخوند

آدم فضایی تنها تو اتاقش نشسته بود و کتاب ترسناک میخوند
اینقدر از کتابی که میخوند ترسیده بود که رنگش سبز کبود شده بود...
نفس عمیقی کشید ، کتابو گذاشت روی میز کنارش ، پتو رو تا روی سرش بالا کشید و همونطور که از ترس میلرزید سعی کرد به خودش دلداری بده.
آدم فضایی همش با صدای لرزون تکرار میکرد :
نه آدما واقعیت ندارن...
دیدگاه ها (۱)

میگمااااقول دادی « تنهام نزاری » یادته💔:)؟

آره من خیلی تنهام که چی...؟🖤⚰️

هرچقدر هم تکراری باشه، من همیشه عاشق داستان خودکشی نهنگ هام....

عاشق این دیالوگم:)💔جوکر: می دونی زخم های صورتم برای چیه؟من ﻳ...

ظهور ازدواج )( فصل سوم ) پارت ۴۸۹اخ.. قلبم بي قرارش بود د...

𝑭𝒓𝒐𝒎 𝒎𝒚 𝒉𝒆𝒂𝒓𝒕 ::part¹⁸"دور تا دورش مه بود..جوری که نمیدونست ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط