بال ِ فرشتگان ِ سحر را شکسته اند

بال ِ فرشتگان ِ سحر را شکسته اند
خورشید را گرفته به زنجیر بسته اند
اما تو هیچ گاه نپرسیده ای که :
– مرد !
خورشید را چگونه به زنجیر می کشند ؟
گاهی چنان درین شب ِ تب کرده ی عبوس
پای زمان به قیر فرو می رود که مرد
اندیشه می کند :
– شب را گذار نیست !
اما به چشم های تو ای چشمه ی امید
شب پایدار نیست !

شاعر: مرحوم هوشنگ ابتهاج
دیدگاه ها (۱)

من در ماورای روح زندگی هستم، خاکستری.زنده یاد خسرو شکیبایی: ...

بخشیدن اوج انسانیت هستاینکه من تورو میبخشمیعنی از تمام بدی ه...

هر بی سر و پا یار وفادار نگردد

هزار سال میان جنگلِ ستاره ها پیِ تو گشته ام...

#شعر_معاصر 🍂دیری‌ست که از روی دلآرای تو دوریممحتاجِ بیان نیس...

در جغرافیایِ شب، سکوت تنها یک «نبودنِ صدا» نیست؛ بلکه زبانی ...

بعضی آدم‌ها مثل «فصل‌های دروغین» می‌مانند؛ در آغاز، چنان آفت...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط