🖤 پارت هفدهم | محاصره

🖤 پارت هفدهم | محاصره

چراغ‌ها خاموش شدند.

صدای قفل شدن درها توی عمارت پیچید.

لانا با نگرانی گفت:

— جونگکوک؟

— کنار من بمون.

جونگکوک اسلحه‌اش رو بیرون کشید.

تهیونگ سریع به سمت سیستم امنیتی رفت.

— همه‌ی درها از داخل قفل شدن.

جونگکوک اخم کرد.

— راه دیگه‌ای هست؟

— یه راه مخفی از زیرزمین.

لانا سریع گفت:

— پس بریم!

صدای دنیل دوباره از بلندگو پخش شد:

— فرار نکنید... هنوز حرف‌هام تموم نشده.

جونگکوک به بلندگو نگاه کرد.

— خودت رو نشون بده!

دنیل خندید.

— خیلی زود، جونگکوک.

---

آن‌ها به سمت زیرزمین رفتند.

راهرو تاریک بود.

لانا دست خواهرش رو محکم گرفته بود.

ناگهان صدای قدم‌هایی از پشت سر آمد.

جونگکوک برگشت.

— بدو!

چند مرد مسلح وارد راهرو شدند.

جونگکوک جلوی لانا ایستاد و با آنها درگیر شد.

تهیونگ فریاد زد:

— رئیس! من راه خروج رو پیدا کردم!

لانا و خواهرش به سمت در دویدند.

اما درست قبل از اینکه از در خارج شوند، صدایی شنیدند:

— لانا!

لانا برگشت.

مردی اسلحه‌اش رو به سمت جونگکوک گرفته بود.

— نه!

لانا بدون فکر برگشت سمتش.

صدای شلیک بلند شد.

اما این بار...

گلوله به هیچ‌کدامشان نخورد.

جونگکوک مرد را زمین زد.

بعد با عصبانیت به لانا نگاه کرد.

— گفتم ازم فاصله نگیر!

لانا با صدای لرزان گفت:

— نمی‌تونستم بذارم بهت شلیک کنه...

جونگکوک ساکت شد.

چند ثانیه فقط نگاهش کرد.

بعد آرام گفت:

— دیوونه‌ای.

لانا لبخند کوچکی زد.

— خودت گفتی.

---

بالاخره از راه مخفی بیرون آمدند.

اما وقتی به حیاط رسیدند، یک ماشین مشکی آنجا منتظرشان بود.

در ماشین باز شد.

زنی پیاده شد.

جونگکوک با دیدنش خشکش زد.

— مامان...؟

زن چند قدم جلو آمد.

چشم‌هایش پر از اشک بود.

— پسرم...

جونگکوک چند ثانیه هیچ حرکتی نکرد.

بعد آرام جلو رفت.

— تو زنده‌ای...

زن سرش را تکان داد.

— بودم.

جونگکوک با ناباوری پرسید:

— چرا برنگشتی؟

زن به لانا نگاه کرد.

— چون اگر برمی‌گشتم، دنیل همه‌تون رو می‌کشت.

لانا جلو آمد.

— شما می‌دونستید خواهر من زنده‌ست؟

زن جواب داد:

— بله.

— پس چرا کمکش نکردید؟

زن با ناراحتی گفت:

— چون کسی که باید ازش می‌ترسیدید...

مکث کرد.

— دنیل نبود.

جونگکوک اخم کرد.

— پس کی؟

زن به آرامی گفت:

— پدر تو.

جونگکوک خشکش زد.

و لانا فقط یک جمله شنید:

— پدرت تمام این سال‌ها با دنیل همکاری می‌کرده.

ادامه دارد... 🖤🥀
دیدگاه ها (۰)

🖤 پارت هجدهم | دشمن واقعیجونگکوک چند ثانیه حرفی نزد.— داری م...

🖤 پارت نوزدهم | گروگانصدای ماشین‌ها نزدیک‌تر می‌شد.جونگکوک د...

🖤 پارت شانزدهم | صدای مادرجونگکوک هنوز به صفحه‌ی خاموش گوشی ...

🖤 قفس سیاهپارت پانزدهم | بازی از قبل شروع شده بودصدای خنده‌ی...

🖤 قفس سیاهپارت دوازدهم | ملاقاتلانا تمام شب خوابش نبرد.پیام ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط