**لارا +:**

**لارا +:**
ماشین رو نگه دار.

**جونگ‌کوک ـ:**
چی؟ چرا؟
وسط جنگل کجا می‌خوای بری؟

**لارا +:**
یا ماشین رو نگه می‌داری...
یا خودمو پرت می‌کنم بیرون.

من یه لحظه خشکم زد.
بعد خیلی سریع ماشین رو نگه داشتم.
لارا در رو باز کرد و پیاده شد. بدون اینکه حتی یه نگاه به من بندازه، شروع کرد توی جاده‌ی جنگلی و تاریک راه رفتن.

**جونگ‌کوک ـ:**
لارا!

پیاده شدم و دنبالش رفتم.
صدای پامون توی سکوت شب می‌پیچید.
جلوش رفتم و محکم گفتم:

**جونگ‌کوک ـ:**
فکر می‌کنی من می‌خوام تو رو ببرم پیش لی سوهو؟
عوضی‌ای؟!

لارا اما حتی یه لحظه هم نایستاد.
انگار اصلاً حرف‌هام رو نمی‌شنید یا شاید نمی‌خواست بشنوه.

من یک قدم جلوتر رفتم و با صدایی که توش هم عصبانیت بود، هم لج‌بازی، ادامه دادم:

**جونگ‌کوک ـ:**
من پارسال با اون همکاری کردم تا **یکی** رو پیدا کنیم.
الانم دیگه باهاش نیستم.

ایستادم جلویش، مستقیم توی چشم‌هاش نگاه کردم و گفتم:

**جونگ‌کوک ـ:**
اگه می‌خواستم بدمت، بنظرت تا اینجا میوردمت؟
بهم اعتماد کن.

لارا چند ثانیه ساکت موند.
نگاهش بین من و تاریکی جاده در رفت و برگشت بود.
بالاخره نفسش رو داد بیرون، بدون اینکه چیزی بگه برگشت سمت ماشین و دوباره سوار شد.

منم پشت فرمون نشستم.
و ماشین دوباره توی دلِ شب حرکت کرد.

---

## نکته‌ی مهم
**لارا راست می‌گه... اما همه‌ی حقیقت رو به جونگ‌کوک نگفته.**
این هم از ادامه‌ی داستان، با همون حال و هوای خودمون 😉

---

## ادامه داستان: دو ماه بعد...

**ویو جونگ‌کوک ـ**

ماشین توی تاریکی شب حرکت می‌کرد و من، ناخودآگاه نگاهم به لارا بود که کنارم نشسته بود.
چهره‌ش فرق کرده بود. دیگه اون دخترِ مغرور و سردِ همیشگی نبود که با اخم با همه حرف می‌زد و انگار از همه طلبکار بود. حالا یه جورایی... شکسته به نظر می‌رسید. یه چیزی توی چشم‌هاش بود که قبلاً هیچ‌وقت ندیده بودم. یه جور خستگی، یه جور آسیب‌پذیری که سعی داشت پنهونش کنه، ولی انگار دیگه نمی‌تونست.

به این فکر می‌کردم که چی شده بود که لارا، اون دخترِ قدرتمند و بی‌اعتنا، حالا مثل یه بچه ترسیده، وسط جاده از دست آدم‌ها فرار می‌کنه و به من پناه می‌آره؟ اون سه سال چه بلاهایی سرش اومده بود که این‌قدر عوضش کرده بود؟
ذهنم پر از سوال بود. سوال‌هایی که جوابشون توی سکوتِ پر از دردِ لارا گم شده بود.

همین‌طور که غرقِ افکار خودم بودم، صدای لارا سکوت رو شکست:

**لارا +:**
این خونه‌ی منه.

با صدای آرومش به خودم اومدم. ماشین رو جلوی یه خونه‌ی نسبتاً بزرگ نگه داشتم. لارا سریع پیاده شد و بدون اینکه خیلی حرفی بزنه، فقط یه تشکرِ کوتاه کرد و رفت داخل خونه.
من همون‌جا موندم و نگاهش کردم که چطور توی تاریکی ناپدید شد. بعد، با یه حسِ عجیب، برگشتم سمت خونه‌ی خودم.

---

**دو ماه گذشت...**

(نویسنده: دو ماه گذشت و زندگی دوباره به روالِ عادی برگشت... یا حداقل، ظاهراً این‌طور بود. ولی توی دنیای مافیایی، "عادی" هیچ‌وقت دووم نمیاره!)

**ویو جونگ‌کوک ـ**

همین‌طور که داشتم پرونده‌های شرکت **JK** رو بررسی می‌کردم، منشی‌ام وارد شد.

**منشی:**
آقای جونگ‌کوک، آقای لی سوهو اومدن شما رو ببینند.

چشم‌هام رو توی حدقه چرخوندم. لی سوهو؟ این‌جا؟
معلوم بود کارِ پیش پا افتاده‌ای نداره.
با یه اخمِ غلیظ گفتم:

**جونگ‌کوک ـ:**
بگو بیاد تو.

چند لحظه بعد، لی سوهو با همون لبخندِ مرموزش وارد شد.

**سوهو:**
سلام رفیق قدیمی!

با سردی جوابش رو دادم. معلوم بود که از دیدنش خوشحال نیستم.

**جونگ‌کوک ـ:**
چیکار داری، سوهو؟

**سوهو:**
(با لحنی که سعی می‌کرد دوستانه باشه، ولی معلوم بود نقشه داره)
چرا این‌جوری حرف می‌زنی؟ فقط اومدم بهت سر بزنم.

**جونگ‌کوک ـ:**
(با همون لحن سرد)
تو هر وقت کاری داشته باشی میای اینجا. حالا کارت چیه؟

سوهو یه لبخندِ کج زد و یه عکس از جیبش درآورد و داد به من.

**سوهو:**
می‌خوام یکی رو برام پیدا کنی.

عکس رو گرفتم.
یه زن بود با موهای بلند و چشم‌های نافذ.
قلبم یه لحظه ایستاد.

#Bts #BTS_ARMY_JIN_SUGA_J_HOPE_RM_JIMIN_V_JUNGKOOK
#فیک جونگکوک #سناریو بی تی اس #سناریو جونگکوک
#jungkook
#jungkook🐰
دیدگاه ها (۰)

رفتم سمتش. دختر بی‌جون روی زمین افتاده بود و موهاش ریخته بو...

)"سئول زیرزمینی" **서울 지하p4**جونگ‌کوک (ـ) و گروهش که از اول ش...

Boss Mafias Part:4دو هفته گذشته..جونگ کوک روی کاناپه لم داده...

Boss Mafias Part:10دکتر بیرون اومد...ـ س..هق..سوهو..هقـ خانم...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط