***
***
### 🖤 **رمان: ازدواج اجباری با یک مافیا**
### **پارت ۲:
هنوز صدایِ بسته شدنِ در اتاق توی گوشم میپیچید که در دوباره با شدت باز شد. اینبار نه جونگکوک، بلکه تهیونگ با اون کتِ چرمی مشکی و چهرهی سنگیش وارد شد. پشت سرش، «آنا» با یه جعبه فلزیِ سنگین اومد تو. نگاهِ آنا که روی من چرخید، سردتر از یخ بود.
تهیونگ بدون اینکه حتی نگام کنه، به آنا اشاره کرد:
- «آمادهش کن. رئیس گفته تا ده دقیقه دیگه باید توی سالنِ اصلی باشه. شوگا و آیسو از اونور مرز گزارش دادن که وضعیت قرمز شده.»
من با تعجب و ترس پرسیدم: «کدوم وضعیت قرمز؟ من کجا باید بیام؟»
آنا به سمتم اومد و دستش رو با قدرت روی شونم گذاشت. درد توی استخونام پیچید: «بچهجون، سوال نپرس. فقط اون لباس رو بپوش و بیا. اینجا اگه سوال بپرسی، ممکنه دیگه جوابی نگیری.»
سعی کردم دستش رو پس بزنم که یهو صدای بلندِ آژیرِ امنیتیِ عمارت توی کلِ فضا پیچید. صدای شلیکِ گلوله از حیاط پشتی اومد. همه چیز تو یه ثانیه بهم ریخت. تهیونگ اسلحه کلتش رو از کمرش کشید و با بیسیم داد زد: «شوگا! وضعیت رو کنترل کن! آیسو، راهروهای پشتی رو ببند!»
ترسِ تمام وجودم رو گرفت. خواستم فرار کنم که آنا بازوم رو محکم گرفت و کشید سمتِ سالن. همون موقع درِ سالن با لگد باز شد و جونگکوک وارد شد. لباسش خونی بود و یه خشابِ اسلحه توی دستش بود. نگاهش که به من افتاد، چشماش مثل دو تا ذغالِ گداخته درخشید.
اومد سمتم، با یه حرکت آنا رو کنار زد و بازوی من رو گرفت، طوری که به بدنش چسبیدم. بوی باروت و خون قاطیِ عطرش شده بود. توی گوشم با صدایِ بم و خشدارش زمزمه کرد:
- «گفته بودم اینجا مهدکودک نیست... الان ثابتش میکنم. بهم بچسب وگرنه تضمین نمیکنم زنده از این سالن بری بیرون!»
قبل از اینکه فرصت کنم نفس بکشم، جونگکوک اسلحه رو گرفت سمتِ تاریکیِ سالن و شلیک کرد...
***
منتظر پارت ۳ باشییییین
### 🖤 **رمان: ازدواج اجباری با یک مافیا**
### **پارت ۲:
هنوز صدایِ بسته شدنِ در اتاق توی گوشم میپیچید که در دوباره با شدت باز شد. اینبار نه جونگکوک، بلکه تهیونگ با اون کتِ چرمی مشکی و چهرهی سنگیش وارد شد. پشت سرش، «آنا» با یه جعبه فلزیِ سنگین اومد تو. نگاهِ آنا که روی من چرخید، سردتر از یخ بود.
تهیونگ بدون اینکه حتی نگام کنه، به آنا اشاره کرد:
- «آمادهش کن. رئیس گفته تا ده دقیقه دیگه باید توی سالنِ اصلی باشه. شوگا و آیسو از اونور مرز گزارش دادن که وضعیت قرمز شده.»
من با تعجب و ترس پرسیدم: «کدوم وضعیت قرمز؟ من کجا باید بیام؟»
آنا به سمتم اومد و دستش رو با قدرت روی شونم گذاشت. درد توی استخونام پیچید: «بچهجون، سوال نپرس. فقط اون لباس رو بپوش و بیا. اینجا اگه سوال بپرسی، ممکنه دیگه جوابی نگیری.»
سعی کردم دستش رو پس بزنم که یهو صدای بلندِ آژیرِ امنیتیِ عمارت توی کلِ فضا پیچید. صدای شلیکِ گلوله از حیاط پشتی اومد. همه چیز تو یه ثانیه بهم ریخت. تهیونگ اسلحه کلتش رو از کمرش کشید و با بیسیم داد زد: «شوگا! وضعیت رو کنترل کن! آیسو، راهروهای پشتی رو ببند!»
ترسِ تمام وجودم رو گرفت. خواستم فرار کنم که آنا بازوم رو محکم گرفت و کشید سمتِ سالن. همون موقع درِ سالن با لگد باز شد و جونگکوک وارد شد. لباسش خونی بود و یه خشابِ اسلحه توی دستش بود. نگاهش که به من افتاد، چشماش مثل دو تا ذغالِ گداخته درخشید.
اومد سمتم، با یه حرکت آنا رو کنار زد و بازوی من رو گرفت، طوری که به بدنش چسبیدم. بوی باروت و خون قاطیِ عطرش شده بود. توی گوشم با صدایِ بم و خشدارش زمزمه کرد:
- «گفته بودم اینجا مهدکودک نیست... الان ثابتش میکنم. بهم بچسب وگرنه تضمین نمیکنم زنده از این سالن بری بیرون!»
قبل از اینکه فرصت کنم نفس بکشم، جونگکوک اسلحه رو گرفت سمتِ تاریکیِ سالن و شلیک کرد...
***
منتظر پارت ۳ باشییییین
- ۲۷۹
- ۲۰ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط