من آن مرغم که افکندم به دام صد بلا خود را،

من آن مرغم که افکندم به دام صد بلا خود را،
به یک پرواز بی هنگام کردم مبتلا خود را،
نه دستی داشتم بر سر، نه پایی داشتم در گل،
به دست خویش کردم اینچنین بی دست و پا خود را !!


«وحشی بافقی»
دیدگاه ها (۵)

از اون بالا نگاه کردم، زمین منُ صدا می زد، یکی می گفت بپر پا...

یکی از تلخی های روزگار از اون جایی شروع می شه که خیلی چیزا ...

بر گلشنی اگر بگذشتم چو باد صبح،نی عشق سرو بود و نه شوق صنوبر...

بسی شکایتم از فُُرقت تو در جانست،وگرنه از غم عشقت مرا شکایت ...

in your eyes

نومیدی

his favorite strawberry

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط