صدایم کن! صدا کن مرا تا سر انگشتان آفتاب، خنکای برف، و لط

صدایم کن! صدا کن مرا تا سر انگشتان آفتاب، خنکای برف، و لطافت باران را روی صورتم حس کنم، و عمیق نفس بکشم. صدایم کن تا دست در دست تو، عشق را حراج کنم. صدایم کن که برگی باشم، و با اینکه میدانم عاقبت کارم سقوط است، اما در باد برقصم، بخندم و ببخشم. صدایم کن …
دیدگاه ها (۱)

کلاس اول دبستان، شیفت بعداز ظهر بودم، باران تندی میبارید. یک...

طرح لبخند تو، آرامش جان است بخند …

خدا برای دل من، تو را نگه دارد …

ماه شاید، فرزند نداشته‌ی ماست. زیبایی‌اش به تو رفته، تنهایی‌...

ص ۶۹پریسا متوجه پریشانیم بود ولی همه انهارا به بیماری پدرم م...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط