"𝐃𝐚𝐧𝐠𝐞𝐫𝐨𝐮𝐬"
"𝐃𝐚𝐧𝐠𝐞𝐫𝐨𝐮𝐬"
𝐂𝐡𝐚𝐩𝐭𝐞𝐫:𝟚
𝐏𝐚𝐫𝐭:۲۰
روی تخت یه تیشرت و شلوارک میدید که مطمعن بود جونگکوک براش گذاشته.
اما حالا خودش کجا بود؟
حالا که تنها بود از تایم استفاده کرد و شروع کرد به پوشیدن لباس ها.
وقتی اونا رو پوشید متوجه شد تیشرتش خیلی براش گشاد و بلند بود و شلوراکش تا بالای زانوهاش بود.
موهاش کاملا خیس بود و با دیدن سشواری که روی میز قرار داشت موهاش رو خشک کرد.
کمی بعد در صدا خورد و شخصی وارد اتاق شد. جونگکوک با یه سینی که دوتا ظرف غذا توش بود وارد اتاق شد. و دیار با دیدن غذاها گرسنه تر شد.
جونگکوک روی تخت نشست و غذا رو کنارش گذاشت.
_بامزه شدی عزیزم...
دیار لبخندی زد و سشوار رو خاموش کرد. کنار جونگکوک نشست و بهش نگاه کرد.
_امروز وقتی تو ماشین بودیم..چرا یهو پسم زدی؟..حالت ازم بهم خورد؟
دیار لبخندش یهو پاک شد و با تعجب به چهره جونگکوک نگاه کرد. عذاب وجدان تمام احساساتش رو فرا گرفت.
گوشیش رو در آورد و تایپ کرد.
بعد از اینکه حرفهای دلش رو نوشت گوشی رو به جونگکوک نشون داد.«نه جونگکوک اشتباه میکنی..من فقط ترسیدم که اونجوری که تو میخوای نباشم..میدونم تو یه مردی و نیازهایی داری. ولی منم خیلی وقتا میترسم..چون تا حالا تجربهای توی این کارها نداشتم. »
جونگکوک وقتی همه اش رو خوند، شروع کرد به خندیدن. خندهاش جوری بود که قفسه سینه اش تکون میخورد.
سپس به سمت دیار برگشت و گفت:آخه..تو از نیازهای من چی میدونی توله سگ..
سپس جلو اومد و مقابل صورت دیار گفت:آخرین بارت باشه اینطوری خوشگل حرف میزنی..وگرنه همه چیز پایه خودته.
دیار با تعجب خندید و نگاهش رو از جونگکوک گرفت
𝐂𝐡𝐚𝐩𝐭𝐞𝐫:𝟚
𝐏𝐚𝐫𝐭:۲۰
روی تخت یه تیشرت و شلوارک میدید که مطمعن بود جونگکوک براش گذاشته.
اما حالا خودش کجا بود؟
حالا که تنها بود از تایم استفاده کرد و شروع کرد به پوشیدن لباس ها.
وقتی اونا رو پوشید متوجه شد تیشرتش خیلی براش گشاد و بلند بود و شلوراکش تا بالای زانوهاش بود.
موهاش کاملا خیس بود و با دیدن سشواری که روی میز قرار داشت موهاش رو خشک کرد.
کمی بعد در صدا خورد و شخصی وارد اتاق شد. جونگکوک با یه سینی که دوتا ظرف غذا توش بود وارد اتاق شد. و دیار با دیدن غذاها گرسنه تر شد.
جونگکوک روی تخت نشست و غذا رو کنارش گذاشت.
_بامزه شدی عزیزم...
دیار لبخندی زد و سشوار رو خاموش کرد. کنار جونگکوک نشست و بهش نگاه کرد.
_امروز وقتی تو ماشین بودیم..چرا یهو پسم زدی؟..حالت ازم بهم خورد؟
دیار لبخندش یهو پاک شد و با تعجب به چهره جونگکوک نگاه کرد. عذاب وجدان تمام احساساتش رو فرا گرفت.
گوشیش رو در آورد و تایپ کرد.
بعد از اینکه حرفهای دلش رو نوشت گوشی رو به جونگکوک نشون داد.«نه جونگکوک اشتباه میکنی..من فقط ترسیدم که اونجوری که تو میخوای نباشم..میدونم تو یه مردی و نیازهایی داری. ولی منم خیلی وقتا میترسم..چون تا حالا تجربهای توی این کارها نداشتم. »
جونگکوک وقتی همه اش رو خوند، شروع کرد به خندیدن. خندهاش جوری بود که قفسه سینه اش تکون میخورد.
سپس به سمت دیار برگشت و گفت:آخه..تو از نیازهای من چی میدونی توله سگ..
سپس جلو اومد و مقابل صورت دیار گفت:آخرین بارت باشه اینطوری خوشگل حرف میزنی..وگرنه همه چیز پایه خودته.
دیار با تعجب خندید و نگاهش رو از جونگکوک گرفت
- ۷۸۹
- ۱۶ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط