سرجوخه
سرجوخه1
Part ⁵
این دفعه هیونجین دهن باز کرد: حق نداری بری تو اون خراب شده فهمیدی ؟
مونبیول: حالا همه واسه من رئیس شدن اصلا به شما چه من کجا میرم چیکار میکنم
هایون : نمیفهمی دیگه اون یارو 25 سال ما رو ول کرد نیومد بهمون یه سر بزنه اصلا نمیدونه اسممون چیه اون عوضی 25 سال مامان منو عذاب داد مگه اون موقع مامان من چند سالش بود میری به کی کمک کنی هان؟ اگه رفتی اونجا دیگه خواهر من نیستی
با فهمیدن این که دارن درمورد کی حرف میزنن قلبم تیر کشید دستمو گذاشتم روش سرم داشت گیج میرفت که با اون یکی دستم از مبل نگه داشتم و نشستم روش هایون دوید سمتم که بت دستمو به نشونه ی وایسا گرفتم جلوش
ا.ت: بسه دیگه اینا چیه دارین شما میگین دیگه نبینم سر این چیزای بیخود بحث کنین این طوری تربیتتون کردم که اینطوری پشت همو خالی کنین یعنی چی بری اونجا دیگه خواهر من نیستی
هایون: آخه مامان...
که نذاشتم بقیه ی حرفشو بزنه
ا.ت: میدونی که عادت ندارم یه حرفو دو بار بزنم مونبیول تو پاشو برو سر کارت بقیه هم حاضر شین بیاین بیرون منتظرتونم
رفتم تو حیاط و نفسم رو دادم بیرون رفتم و ماشین رو آوردم
هیونجین: مامان بیا پایین من برونم
ا.ت: اونقدری پیر نشدم که نتونم یه ماشین برونم
هیونجین: منظورم این نبود
ا.ت: به بقیه بگو بیان
داشتم میبودمشون به یه کوه بهتره بگم پیست اسکی که از اکتشافات خود.. یعنی اونه همه بخاطر مسئله ی صبح تو ماشین ساکت بودن که این سکوت به دست من شکسته شد
ا.ت: هانا عزیزم از کنار صندلی اون فلشو بره به من
هانا گشت و فلش پیدا کرد و گرفت سمتم: بیا مامان جان
با پلی شدن اهنگ هایون خندید
ا.ت: بچه ها این اهنگیه که شبا که هایون میترسید گوش میکرد
هایون: عه مامان آبرو واسم نذاشتی
هامین: واقعا؟ آخه بابایی میگه من از بچگی از هیچی نمیترسید وقتی خاله مونبیول میترسید میرفتم پیشش
هیونجین : هایون؟ جالبه!
ا.ت: پسر منو مسخره نکن نزار بگم تو هنوزم میری از تو کیفم یواشکی شوکولات بر میداری هانا هر وقت دیدی چیز خوردنی تو خونه نیست بدون تو شکم هیونجینه
هیونجین: مامان! اندازه ی نخود پیش اینا ابهت داشتم اونم تو شستی بردی
ا.ت: وا چی گفتم مگه شما هنوز بچه های منین نمیدونم بزرگ شدم مرد شدم نداریم فقط قبلا 3 تا بودین الان 9 تا شدین همین
منو هیونجین و هایون جلو نشسته بودیم هایون بدبخت وسط روی دستی نشسته بود و صداشم در نمیومد
دستمو دراز کردم که لپ هیونجین رو کشیدم که آخی سر داد هایون خندید که لپ اونم کشیدم
رسیدیم وقتی پیاده شدم و داشتم میرفتم سمت کوه هیونجین صدام کرد : مامان مامان!
برگشتم سمتش که یه چیز سر خورد تو صورتم
ا.ت: هینننننن پسره ی ......
دیدم داره میخنده رفتم سمتش و یه دستمو پر کردم از برفو و زدم تو صورتش
ادامه دارد ...
چطور بود پروانه هااا؟؟😭✨️
کامنت نمیزارین من انرژی بگیرم؟؟؟😭🎀
Part ⁵
این دفعه هیونجین دهن باز کرد: حق نداری بری تو اون خراب شده فهمیدی ؟
مونبیول: حالا همه واسه من رئیس شدن اصلا به شما چه من کجا میرم چیکار میکنم
هایون : نمیفهمی دیگه اون یارو 25 سال ما رو ول کرد نیومد بهمون یه سر بزنه اصلا نمیدونه اسممون چیه اون عوضی 25 سال مامان منو عذاب داد مگه اون موقع مامان من چند سالش بود میری به کی کمک کنی هان؟ اگه رفتی اونجا دیگه خواهر من نیستی
با فهمیدن این که دارن درمورد کی حرف میزنن قلبم تیر کشید دستمو گذاشتم روش سرم داشت گیج میرفت که با اون یکی دستم از مبل نگه داشتم و نشستم روش هایون دوید سمتم که بت دستمو به نشونه ی وایسا گرفتم جلوش
ا.ت: بسه دیگه اینا چیه دارین شما میگین دیگه نبینم سر این چیزای بیخود بحث کنین این طوری تربیتتون کردم که اینطوری پشت همو خالی کنین یعنی چی بری اونجا دیگه خواهر من نیستی
هایون: آخه مامان...
که نذاشتم بقیه ی حرفشو بزنه
ا.ت: میدونی که عادت ندارم یه حرفو دو بار بزنم مونبیول تو پاشو برو سر کارت بقیه هم حاضر شین بیاین بیرون منتظرتونم
رفتم تو حیاط و نفسم رو دادم بیرون رفتم و ماشین رو آوردم
هیونجین: مامان بیا پایین من برونم
ا.ت: اونقدری پیر نشدم که نتونم یه ماشین برونم
هیونجین: منظورم این نبود
ا.ت: به بقیه بگو بیان
داشتم میبودمشون به یه کوه بهتره بگم پیست اسکی که از اکتشافات خود.. یعنی اونه همه بخاطر مسئله ی صبح تو ماشین ساکت بودن که این سکوت به دست من شکسته شد
ا.ت: هانا عزیزم از کنار صندلی اون فلشو بره به من
هانا گشت و فلش پیدا کرد و گرفت سمتم: بیا مامان جان
با پلی شدن اهنگ هایون خندید
ا.ت: بچه ها این اهنگیه که شبا که هایون میترسید گوش میکرد
هایون: عه مامان آبرو واسم نذاشتی
هامین: واقعا؟ آخه بابایی میگه من از بچگی از هیچی نمیترسید وقتی خاله مونبیول میترسید میرفتم پیشش
هیونجین : هایون؟ جالبه!
ا.ت: پسر منو مسخره نکن نزار بگم تو هنوزم میری از تو کیفم یواشکی شوکولات بر میداری هانا هر وقت دیدی چیز خوردنی تو خونه نیست بدون تو شکم هیونجینه
هیونجین: مامان! اندازه ی نخود پیش اینا ابهت داشتم اونم تو شستی بردی
ا.ت: وا چی گفتم مگه شما هنوز بچه های منین نمیدونم بزرگ شدم مرد شدم نداریم فقط قبلا 3 تا بودین الان 9 تا شدین همین
منو هیونجین و هایون جلو نشسته بودیم هایون بدبخت وسط روی دستی نشسته بود و صداشم در نمیومد
دستمو دراز کردم که لپ هیونجین رو کشیدم که آخی سر داد هایون خندید که لپ اونم کشیدم
رسیدیم وقتی پیاده شدم و داشتم میرفتم سمت کوه هیونجین صدام کرد : مامان مامان!
برگشتم سمتش که یه چیز سر خورد تو صورتم
ا.ت: هینننننن پسره ی ......
دیدم داره میخنده رفتم سمتش و یه دستمو پر کردم از برفو و زدم تو صورتش
ادامه دارد ...
چطور بود پروانه هااا؟؟😭✨️
کامنت نمیزارین من انرژی بگیرم؟؟؟😭🎀
- ۴۴۹
- ۰۶ بهمن ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط