یه روزی چشماتو باز می کنی و
یه روزی چشماتو باز می کنی و
می بینی رابطت داره یخ می زنه ،
سطل سطل آب جوش میاری ،
هدیه می خری ،
گل می دی ،
بلند تر می گی دستت دارم !
اما
نه ...
فایده نداره .
شاید یکی از سخت ترین
دردای دنیا ،
پذیرفتن این باشه که
هیچی مثل قبل نمی شه .
دیگه وقتی نبینیش دلتنگ نمی شی ،
از وقت گذروندن باهاش لذت نمی بری ،
دیگه حتی با همه ی وجودت نمی بوسیش و
تو آغوشش دردات یادت نمی رن تا آروم بگیری ...
نمی گم دوست داشتنت تموم می شه
نه
ولی دوست داری دور بشی دیگه ،
از ته قلبت دلت میخواد سالم ، آروم و
خوشبخت زندگیشو بکنه ولی جدا از تو .
پای دلبستگی جدیدی در میون نیست
فقط حس می کنی همون ؛
" تو دعوا که حلوا خیر نمی کنن "
" شوخی کردم بابا ، جنبه داشته باش "
" اااا ببخشید یادم رفت حالا شلوغش نکن "
" حواسم نبود ... "
" اصلا تو ، این روزا حساس و عصبی شدی "
کار خودشونو کردن و دیگه نمی تونی
ادامه بدی .
خستگی عمیقی از رابطه روی دوشت حس می کنی
و به این باور می رسی که دور از عشق بودن
تحملش راحت تر از این وضعیته !
حتی طرف مقابلتون نمی تونه تصور کنه
چقدر اشک ریختین و عذاب کشیدید تا به
این تصمیم رسیدید.
دلتون می خواد یک نقطه بذارید و برید از اول
خط شروع کنید ، اما واقعا همه چیز تموم شده.
شنیدن جمله ها شاید از این به بعد سخت تر باشه ؛
" تو سرد شدی ... "
"خودت گفتی همه چی تموم شده ! "
" تو خواستی هیچی مثل قبل نشه "
سخته
خیلی سخته
کسی نمیفهمه برای سرپا نگه داشتن
این رابطه چقدر یک تنه جنگیدین و نتیجه نداد.
حالا که بند کفشاتونم برای رفتن بستین
بی احساس خطاب می شین ...
به خدا قسمتون می دم
با عزیزاتون این کارارو نکنید
آدما تا یه جایی توان و تحمل دارن ،
تصور اینکه چون دوستون دارن
می بخشنتون اشتباه محضه
آدما یه جا می برن و می رن
با این که می دونن رفتن مرگ احساساتشونه ...
می بینی رابطت داره یخ می زنه ،
سطل سطل آب جوش میاری ،
هدیه می خری ،
گل می دی ،
بلند تر می گی دستت دارم !
اما
نه ...
فایده نداره .
شاید یکی از سخت ترین
دردای دنیا ،
پذیرفتن این باشه که
هیچی مثل قبل نمی شه .
دیگه وقتی نبینیش دلتنگ نمی شی ،
از وقت گذروندن باهاش لذت نمی بری ،
دیگه حتی با همه ی وجودت نمی بوسیش و
تو آغوشش دردات یادت نمی رن تا آروم بگیری ...
نمی گم دوست داشتنت تموم می شه
نه
ولی دوست داری دور بشی دیگه ،
از ته قلبت دلت میخواد سالم ، آروم و
خوشبخت زندگیشو بکنه ولی جدا از تو .
پای دلبستگی جدیدی در میون نیست
فقط حس می کنی همون ؛
" تو دعوا که حلوا خیر نمی کنن "
" شوخی کردم بابا ، جنبه داشته باش "
" اااا ببخشید یادم رفت حالا شلوغش نکن "
" حواسم نبود ... "
" اصلا تو ، این روزا حساس و عصبی شدی "
کار خودشونو کردن و دیگه نمی تونی
ادامه بدی .
خستگی عمیقی از رابطه روی دوشت حس می کنی
و به این باور می رسی که دور از عشق بودن
تحملش راحت تر از این وضعیته !
حتی طرف مقابلتون نمی تونه تصور کنه
چقدر اشک ریختین و عذاب کشیدید تا به
این تصمیم رسیدید.
دلتون می خواد یک نقطه بذارید و برید از اول
خط شروع کنید ، اما واقعا همه چیز تموم شده.
شنیدن جمله ها شاید از این به بعد سخت تر باشه ؛
" تو سرد شدی ... "
"خودت گفتی همه چی تموم شده ! "
" تو خواستی هیچی مثل قبل نشه "
سخته
خیلی سخته
کسی نمیفهمه برای سرپا نگه داشتن
این رابطه چقدر یک تنه جنگیدین و نتیجه نداد.
حالا که بند کفشاتونم برای رفتن بستین
بی احساس خطاب می شین ...
به خدا قسمتون می دم
با عزیزاتون این کارارو نکنید
آدما تا یه جایی توان و تحمل دارن ،
تصور اینکه چون دوستون دارن
می بخشنتون اشتباه محضه
آدما یه جا می برن و می رن
با این که می دونن رفتن مرگ احساساتشونه ...
- ۱۰.۷k
- ۱۱ دی ۱۳۹۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط