پارت 9
پارت 9
چند دقیقهای از شروع ناهار گذشته بود. صدای قاشقها توی بشقابها، تنها صدایی بود که بینشون رد و بدل میشد. گاهی نگاههای کوتاه، گاهی سکوتهای طولانی. ولی برای اولین بار، نه سردی بود، نه بیتوجهی. فقط احتیاط. انگار هر دوشون از یه جادهی باریک و ناشناخته عبور میکردن.
جیمین لقمهی بعدی رو برداشت، ولی مکث کرد. قاشق رو گذاشت توی بشقاب. چند ثانیه به غذا نگاه کرد، بعد به آرامی سرش رو بالا آورد. صدایش کمی گرفته بود، ولی واضح و واقعی:
– «میونگ…»
میونگ سرش رو بلند کرد. نگاهش خسته بود اما خالی از تنفر. فقط منتظر شنیدن بود.
جیمین نفس عمیقی کشید، انگار یه بار سنگین رو بخواد از دلش بیرون بریزه.
– «من… واقعاً متأسفم. بابت کاری که کردم. بابت اون لحظه… وقتی دستتو گرفتم، وقتی اونجوری باهات رفتار کردم… نمیدونم چی شد، ولی هیچ بهونهای برام کافی نیست. اون رفتار… نباید اتفاق میافتاد.»
میونگ چند لحظه ساکت موند. نگاهش رو از جیمین گرفت و به انگشتر توی دستش نگاه کرد. چند ثانیه طول کشید تا جوابی بده. بعد با صدایی آروم و صاف، بدون بغض و بدون خشونت گفت:
– «بیا در موردش حرف نزنیم.»
جیمین جا خورد. نه از لحنش، بلکه از بینیازیای که توی اون جمله بود. نه اینکه براش مهم نباشه، ولی میخواست ازش عبور کنه. انگار دیگه دلیلی نمیدید که توی درد بمونه. ترجیح میداد ازش عبور کنن، بهجای اینکه مدام توش بچرخن.
میونگ نگاهش رو دوباره بالا آورد. این بار لبخند نزد، اما نگاهش خالی نبود. فقط خسته بود، ولی یه خستگی که میخواست تموم بشه، نه ادامه پیدا کنه.
– «فقط بخوریم... باشه؟»
جیمین سرش رو آروم تکون داد.
– «باشه.»
و دوباره قاشقها به حرکت افتادن. اما این بار، دیگه صدای قاشقها تنها صدا نبود. یه حس ناگفته بینشون پخش شده بود. چیزی مثل درک... یا شاید اولین قدم به سمت فهمیدن همدیگه. نه برای عاشق شدن، نه برای پاک کردن گذشته. فقط برای ادامه دادن... شاید با کمی همدلی.
چند دقیقهای از شروع ناهار گذشته بود. صدای قاشقها توی بشقابها، تنها صدایی بود که بینشون رد و بدل میشد. گاهی نگاههای کوتاه، گاهی سکوتهای طولانی. ولی برای اولین بار، نه سردی بود، نه بیتوجهی. فقط احتیاط. انگار هر دوشون از یه جادهی باریک و ناشناخته عبور میکردن.
جیمین لقمهی بعدی رو برداشت، ولی مکث کرد. قاشق رو گذاشت توی بشقاب. چند ثانیه به غذا نگاه کرد، بعد به آرامی سرش رو بالا آورد. صدایش کمی گرفته بود، ولی واضح و واقعی:
– «میونگ…»
میونگ سرش رو بلند کرد. نگاهش خسته بود اما خالی از تنفر. فقط منتظر شنیدن بود.
جیمین نفس عمیقی کشید، انگار یه بار سنگین رو بخواد از دلش بیرون بریزه.
– «من… واقعاً متأسفم. بابت کاری که کردم. بابت اون لحظه… وقتی دستتو گرفتم، وقتی اونجوری باهات رفتار کردم… نمیدونم چی شد، ولی هیچ بهونهای برام کافی نیست. اون رفتار… نباید اتفاق میافتاد.»
میونگ چند لحظه ساکت موند. نگاهش رو از جیمین گرفت و به انگشتر توی دستش نگاه کرد. چند ثانیه طول کشید تا جوابی بده. بعد با صدایی آروم و صاف، بدون بغض و بدون خشونت گفت:
– «بیا در موردش حرف نزنیم.»
جیمین جا خورد. نه از لحنش، بلکه از بینیازیای که توی اون جمله بود. نه اینکه براش مهم نباشه، ولی میخواست ازش عبور کنه. انگار دیگه دلیلی نمیدید که توی درد بمونه. ترجیح میداد ازش عبور کنن، بهجای اینکه مدام توش بچرخن.
میونگ نگاهش رو دوباره بالا آورد. این بار لبخند نزد، اما نگاهش خالی نبود. فقط خسته بود، ولی یه خستگی که میخواست تموم بشه، نه ادامه پیدا کنه.
– «فقط بخوریم... باشه؟»
جیمین سرش رو آروم تکون داد.
– «باشه.»
و دوباره قاشقها به حرکت افتادن. اما این بار، دیگه صدای قاشقها تنها صدا نبود. یه حس ناگفته بینشون پخش شده بود. چیزی مثل درک... یا شاید اولین قدم به سمت فهمیدن همدیگه. نه برای عاشق شدن، نه برای پاک کردن گذشته. فقط برای ادامه دادن... شاید با کمی همدلی.
- ۱۱.۵k
- ۲۱ خرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط