دمی با همدمی خرم ز جانم بر نمی‌آید

دمی با همدمی خرم ز جانم بر نمی‌آید
دمم با جان برآید چون یک همدم نمی‌بینم

مرا رازیست اندر دل به خون دیده پرورده
ولیکن با که گویم. راز چون محرم نمی‌بینم

مدارا می‌کنم با درد چون درمان نمی‌کنم،
چون مرهم نمی‌بینم

خوشا و خرما آن دل است که از عشق بیگانه است که از عشق بیگانه
است که من تا آشنا شدم خرم نمی‌بینم

من چشم آبروی می‌کنم از بس که می‌گریم
چرا گریم می‌کند. برون از نم نمی‌بینم

الان دم درکش سعدی که کار از دست بیرون شد
به امید دمی با دوست وان دم هم نمی‌بینم
دیدگاه ها (۰)

دلم تا عشقباز آمد در او جز غم نمی‌بینمدلی بی‌غم کجا جویم که ...

کیستی که من جز او نمی بینم و نمیابمدریای کدام پشت پنجره ای؟ک...

نمی‌دانم این مکتوب در میانِ طومارهایِ انباشته بر میزِ زرینت،...

بی غم کجا جویم که در عالم نمی‌بینمدمی با همدمی خرم ز جانم بر...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط