دمی با همدمی خرم ز جانم بر نمی‌آید

دمی با همدمی خرم ز جانم بر نمی‌آید
دمم با جان برآید چون یک همدم نمی‌بینم

مرا رازیست اندر دل به خون دیده پرورده
ولیکن با که گویم. راز چون محرم نمی‌بینم

مدارا می‌کنم با درد چون درمان نمی‌کنم،
چون مرهم نمی‌بینم

خوشا و خرما آن دل است که از عشق بیگانه است که از عشق بیگانه
است که من تا آشنا شدم خرم نمی‌بینم

من چشم آبروی می‌کنم از بس که می‌گریم
چرا گریم می‌کند. برون از نم نمی‌بینم

الان دم درکش سعدی که کار از دست بیرون شد
به امید دمی با دوست وان دم هم نمی‌بینم
دیدگاه ها (۰)

دوستی با هر که کردم خصم مادر زاد شداشیان هر جا نهادم لانه صی...

بچه گرگ وقتی بزرگ بشه آهو نمیشه .بچه اسرائیلی هم وقتی بزرگ ب...

دیروز شیطان را دیدمدر حوالی میدان بساطش را پهن کرده بود ؛فری...

غرور توی اتاق ریختفریب خورده بودم،فریبدستم را روی قلبم گذاشت...

🍒🌱من از اقلیم بالایم سر عالم نمی‌دارمنه از آبم نه از خاکم سر...

♛ مرضیــه♜♚♥ ℒ♡ⓥℯॐ ♌🌞 روز عمرم چند، یارب! چون شب غم بگذرد؟ ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط