Illegal marriage

╭╌┄
Illegal marriage┄┉✿┉┄ ۶۶

ولادیمر با شنیدن حرف ایزابلا، مکث کوتاهی کرد... بعد گوشه لبش کمی بالا رفت، نه یک لبخند کامل...چیزی بین پوزخند و لبخند
ولادیمر«به این میگن پیشرفت در رابطه... چند ماه پیش ازم فرار میکردی ولی حالا داری با من انتخاب میکنی چه جوری پدرت رو شکنجه بدم...»
ایزابلا«نکته مثبتیه، نه؟»
ولادیمر«بستگی داره از چه زاویه‌ای نگاه کنی!»
رفتند تو اتاق و در بسته شد... ایزابلا روی تخت نشست و هم ولادیمر کنارش، فاصله‌شان کم بود...ولی سکوت سنگین نبود...یه جورایی یه سکوتِ راحتی بود...انگار بعد از سالها، هر دو نفس راحتی کشیده بودند!
ایزابلا«ولادیمر...»
ولادیمر«ها؟»
ایزابلا«اگه یه روزی ازت بترسم چی؟»
ولادیمر«نمیترسی، نمیزارم ازم بترسی»
ایزابلا«چه جوری؟ »
ولادیمر سکوت کرد و چیزی نگفت به جاش فقط ایزابلا رو کشید تو بغل خودش و آروم زمزمه کرد«اینجوری»
ایزابلا نفسش را حبس کرد...اولش منقبض شد انگار که بدنش یادش رفته بود تو بغل کسی بودن چه حسی دارد... مخصوصاً بغل ولادیمر،مردی که تمام روسیه ازش می‌ترسید... ولی نفس‌هایش گرم بود...روی موهایش، دستش آرام روی کمرش بود، نه میلرزید، نه فشار می‌آورد، فقط بود......
ایزابلا آرام آرام رها شد... سرش را گذاشت توی گودی شانه ولادیمر و چشم‌هایش را بست....
ایزابلا«این اولین باره که یه آدم رو اینجوری بغل میکنی؟»
ولادیمر«اولین باره که کسی رو توی بغلم راه میدم!»
ایزابلا«یعنی تا حالا کسی رو بغل نکردی؟»
ولادیمر«بغل کردم...ولی وقتی اونها رو میکشتم!میشه گفتیه جور بغل کردن دیگه بود..»
ایزابلا لرزید و ولادیمر اینو حس کرد...
ولادیمر«میخوای رها کنم؟»
ایزابلا«نه..نکن!»
دستش را دور ولادیمر حلقه کرد...محکم...شاید برای اینکه به خودش ثابت کند نمی‌ترسد یا شاید برای اینکه به ولادیمر ثابت کند فرق می‌کنه...
ولادیمر لبخند نزد... ولی آرامتر از همیشه شد،انگار سنگی از روی قلبش برداشته بودند...سنگی که ۲۲ سال بود نفس کشیدن را برایش سخت کرده بود!
ولادیمر زمزمه کرد«میدونی آنجل... من هیچوقت بلد نبودم آدم باشم... ولی تو اومدی یادم دادی، حداقل نزدیکش باشم»
ایزابلا جواب نداد...فقط محکم‌تر چسبید و برای اولین بار، اتاق خواب سیاه و طلایی،که همیشه سرد بود الان گرم شد...از نزدیکی اون دو نفر...
دو نفر که سال‌ها بود منتظر همین لحظه بودند، یکی که نمی‌دانست و یکی که فراموش کرده بود... ولی حالا هر دو همو پیدا کردن
.
.
.
روز بعدش وقتی ولادیمر رفته بود ماموریت، ایزابلا چیزی رو فهمید که کل تصورات ایزابلا رو بهم ریخت.......

‧̍̊·̊‧̥°̩̥˚̩̩̥͙°̩̥‧̥·̊‧̍̊ ♡ °̩̥˚̩̩̥͙°̩̥ ·͙*̩̩͙˚̩̥̩̥*̩̩̥͙·̩̩̥͙*̩̩̥͙˚̩̥̩̥*̩̩͙‧͙ °̩̥˚̩̩̥͙°̩̥ ♡ ‧̍̊·̊‧̥°̩̥˚̩̩̥͙°̩̥‧̥·̊‧̍̊
دیدگاه ها (۵)

╭╌┄ Illegal marriage┄┉✿┉┄ ۶۵ ایزابلا«پ...

╭╌┄ Illegal marriage┄┉✿┉┄ ۶۴ پدر ایزابلا حالا د...

╭╌┄ Illegal marriage┄┉✿┉┄ 52 ایزابلا ب...

╭╌┄ Illegal marriage┄┉✿┉┄ 45 ولادیمر چن...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط