هر چی بزرگتر می شدم از پدر ومادرم بیشتر متنفر میشدم تا ا

هر چی بزرگتر می شدم از پدر ومادرم بیشتر متنفر میشدم تا اینکه یک روز خانم مدیر که سالها بود مرا میشناخت صدایم کردوگفت حالا دیگه آنقدر بزرگ هستی. که مفهوم این نامه را بفهمی نامه را که خواندم شرمنده پدر ومادرم شدم. حالا از خودم که پیش داوری کرده بودم متنفر بودم آخه نامه از طرف رییس بیمارستانی بود که من در آنجا به دنیا آمده بودم. متن نامه این بود دختر زیبایی که خداوند به تو جان بخشید تو ثمره یک عشق ناکامی تو فرزند عزیز پدر ومادری هستی که موقع تولدت. هنگام آمدن به بیمارستان متا سفانه تصادف شدیدی کردند که پدرت همان لحظه جان داد ومادرت با وجود جراحت شدید فقط توانست تا بیمارستان تحمل کند وتو را دربیهوشی کامل او بدنیا آ وردیم واو چون خون زیادی از دست داد نتوانست زنده بماند. آنها هیچ مدرکی که ما بتوانیم. خانوادهایشان را پیدا کنیم به همراه نداشتند فقط یکی از ماموران پلیس گفت مادرت قبل از بیهوش شدن به او گفته این ثمره عشقی است که خانواده هایمان نمی خواستند. لطفا اگر زنده نماندم او را به بهزیستی بدهید و به او بگوءید که اگر بدانی چقدر برای ما با اهمیت هستی. ما را که نتوانستیم بزرگت کنیم میبخشی ( تقدیم به بچه هایی که فکر میکنند. اگر پدر ومادر ترکشان کردن آنها را دوست نداشتند وعلتش را نمیدانند)
دیدگاه ها (۷)

معاملهp24جونگ‌کوک چند لحظه ساکت ماند. هنوز بی‌جان روی دست‌ها...

P : 18

دلنوشته ظریف برای داعش:داعش عزیزم! نمی دونی چقدر از شکستت نا...

همان شبی که ستاره متولد شد part sixآمبولانس بلاخره به بیمارس...

دوستانی که حوصله دارن حتما بخونن خیلی قشنگه↯↯↯دوستت امدو به ...

مروارید را نشاندیم تو ماشین . پسره سوار شد و به طرف بیمارستا...

love in the dark⑨⓪چند روز بعدهارین: ا/ت عزیزم استراحت برو خو...

ای کاش مهم بودم):پارت ۶:دکتر از پسرا دور شد و پسرا روی صندل...

My bloody love پارت ۲۳

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط