( قسمت بیست و پنجم: بودن یا نبودن )

( قسمت بیست و پنجم: بودن یا نبودن )
.
رمضان از نیمه گذشته بود ... اونها شروع به برنامه ریزی، تبلیغ و هماهنگی کردن ... .
پای بعضی از گروه های صلیب سرخ و فعالان حقوق بشر به مسجد باز شده بود ... توی سالن جلسات می نشستند و صبحت می کردند ... .
یکی از این دفعات، گروهی از یهودی ها با لباس ها و کلاه های عجیب اومده بودند ... .
.
به شدت حس کنجکاویم تحریک شده بود ... رفتم سراغ سعید ... سعید پسر جوانی بود که توی مسجد با هم آشنا شده بودیم ... خیلی خونگرم و مهربان بود و خیلی زود و راحت با همه ارتباط برقرار می کرد ... به خاطر اخلاقش محبوب بود و من بیشتر رفتارهام رو از روی اون تقلید می کردم ...
.
.
رفتم سراغش ... اینجا چه خبره سعید؟ ... .
همون طور که مشغول کار بود ... هماهنگی های روز قدسه... و با هیجان ادامه داد ... امسال مجمع یهودی های ضد صهیون هم میان ...
چی هست؟ ...
چی؟ ...
همین روز قدس که گفتی. چیه؟ ...
با تعجب سرش رو آورد بالا ... شوخی می کنی؟ ... .
.
.

آنچه در آینده خواهید دید ;-) .... بعد از کلی توضیح، با اشتیاق تمام گفت: تو هم میای؟ ... سر تکان دادم و گفتم: نه ... .

#شیعه
#ره_یافته
#تازه_مسلمان
دیدگاه ها (۱۴)

پارت ۱۸ — آخرین روز دانشگاه 🎓🌸روز فارغ‌التحصیلی بالاخره از ر...

( قسمت بیست و هشتم: شرکت کنندگان ).روز عید فطر بود ... مرخصی...

( قسمت هفدهم: فرار بزرگ ).حدود دو ماه بیمارستان بستری بودم ....

( ... قسمت پنجم: مرگ یا غرور )..غرورم له شده بود ... همه از ...

( قسمت پنجاه و هشتم: سرطان ).سریع از مسجد اومدم بیرون ... چه...

( قسمت بیست و یکم : مسئولیت پذیر باش ).وسایلم رو جمع کردم و ...

( قسمت بیست و چهارم: رمضان ).زندگی سراسر ترس و وحشت من تموم ...

( قسمت سی و یکم: خدای مرده ).همه رفتن ... بچه ها داشتن وسایل...

( قسمت بیست و ششم: من تازه دارم زندگی می کنم ).سرم رو به جوا...

قسمت سیزدهم: تو عین طهارتی بعد از تولد زینب و بی حرمتی ای ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط