دیشب، باز دیدمش؛
دیشب، باز دیدمش؛
اینبار نخست قبل از چهره اش،
انگشت های دست چپش را وارسی کردم.
باید میفهمیدم، اینبار کجای حلقه ی زمان کنار هم ایستاده ایم؛
خوببود، که حالا حلقه ی تعهدی بر گردن دلش نبود.
خواستم بگویم مرا ببخش
برای هربار که دوستت دارم را در گوش دلم خواندی،
و من از تو دریغ کردم.
خواستم بگویم ببخش،
که فرصت ها را غنیمت ندانستم
که بدون جنگ برای چشم هایت
به زانو در آمدم، و به یغما بردنت را نظاره نشستم.
اما وقت نبود، حتی برای سلام
به یکباره گفتم: با من ازدواج میکنی؟
بعید بود از او، اما ذوق از چشمهایش نریخت
بی تفاوت، حتی بی لبخند تصنعی گفت: ها؟
صبح، باز با بغض از خواب پریدم.
اینبار نخست قبل از چهره اش،
انگشت های دست چپش را وارسی کردم.
باید میفهمیدم، اینبار کجای حلقه ی زمان کنار هم ایستاده ایم؛
خوببود، که حالا حلقه ی تعهدی بر گردن دلش نبود.
خواستم بگویم مرا ببخش
برای هربار که دوستت دارم را در گوش دلم خواندی،
و من از تو دریغ کردم.
خواستم بگویم ببخش،
که فرصت ها را غنیمت ندانستم
که بدون جنگ برای چشم هایت
به زانو در آمدم، و به یغما بردنت را نظاره نشستم.
اما وقت نبود، حتی برای سلام
به یکباره گفتم: با من ازدواج میکنی؟
بعید بود از او، اما ذوق از چشمهایش نریخت
بی تفاوت، حتی بی لبخند تصنعی گفت: ها؟
صبح، باز با بغض از خواب پریدم.
- ۵۸۴
- ۲۶ فروردین ۱۳۹۶
دیدگاه ها (۱۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط