دیشب، باز دیدمش؛

دیشب، باز دیدمش؛
اینبار نخست قبل از چهره اش،
انگشت های دست چپش را وارسی کردم.
باید میفهمیدم، اینبار کجای حلقه ی زمان کنار هم ایستاده ایم؛
خوب‌بود، که حالا حلقه ی تعهدی بر گردن دلش نبود.
خواستم بگویم مرا ببخش
برای هربار که دوستت دارم را در گوش دلم خواندی،
و من از تو دریغ کردم.
خواستم بگویم ببخش،
که فرصت ها را غنیمت ندانستم
که بدون جنگ برای چشم هایت
به زانو در آمدم، و به یغما بردنت را نظاره نشستم.
اما وقت نبود، حتی برای سلام
به یکباره گفتم: با من ازدواج میکنی؟
بعید بود از او، اما ذوق از چشم‌هایش نریخت
بی تفاوت، حتی بی لبخند تصنعی گفت: ها؟
صبح، باز با بغض از خواب پریدم.
دیدگاه ها (۱۶)

من خَراباتی‌ام ای‌جان، عَطشَم را بِنِشانهِی تَنِ سوخته‌را در...

حسب نظرة عیونک قررت اهواکو قسم کلبی بعد للموت میعوفکفدوه اتو...

زفوچ وعلی مراچ خویه مبارک الزفه تحف ابلا وداع اویاچ ماشفتچ ب...

عودنی عله طیفک حتی انام الیلوما اسهر بعد والسهر ینســـــــــ...

پارت ۵:انحراف"و در نهایت، تنها چیزی که من از دنیا می خواستم،...

پارت ۹:حسادت در مرز جنون عاشقی"من به خاطرش دست به هرکاری خوا...

سکوت پیستPart:⁷⁰دو روز از اون اتفاقات توی مغازه میگذشتتوی ای...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط