دیشب، باز دیدمش؛

دیشب، باز دیدمش؛
اینبار نخست قبل از چهره اش،
انگشت های دست چپش را وارسی کردم.
باید میفهمیدم، اینبار کجای حلقه ی زمان کنار هم ایستاده ایم؛
خوب‌بود، که حالا حلقه ی تعهدی بر گردن دلش نبود.
خواستم بگویم مرا ببخش
برای هربار که دوستت دارم را در گوش دلم خواندی،
و من از تو دریغ کردم.
خواستم بگویم ببخش،
که فرصت ها را غنیمت ندانستم
که بدون جنگ برای چشم هایت
به زانو در آمدم، و به یغما بردنت را نظاره نشستم.
اما وقت نبود، حتی برای سلام
به یکباره گفتم: با من ازدواج میکنی؟
بعید بود از او، اما ذوق از چشم‌هایش نریخت
بی تفاوت، حتی بی لبخند تصنعی گفت: ها؟
صبح، باز با بغض از خواب پریدم.
دیدگاه ها (۱۶)

انتقام در لباس عشق:)پارت 1(ویو جونگ کوک)(فلش‌بک به پنج سال آ...

★彡   Part 48 彡★ به سختی نگاهم رو از چشم هاش کندم."اینجا اتاق...

فیک تاج سلطنتی (The Royal Crown)

Part²⁸که ناگهان گوشه‌ی استخر ات رو دید.دختر زانوهایش را بغل ...

𝗨𝗻𝗱𝗲𝗿 𝘁𝗵𝗲 𝗿𝗶𝗴𝗵𝘁 𝗵𝗼𝗼𝗽 زیر حلقه ی سمت راست. p7نمی‌دونم چطور گذ...

p¹⁶(پنج سال بعد...)زمان، مثلِ جریانِ خونسردِ خون تویِ رگ‌ها،...

مـــرا بـه رنـــگ آبـی دربـیــاور ۱۵" در آغوش رویای آبی ات "...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط