کپشن رو حتما بخونید

کپشن رو حتما بخونید
همسایه بغلی مان بودند...
یک دخترداشتند که اسمش نرگس بود...
اولین بار روزاسباب کشی دیده بودمش...
بدجورمیخواستمش
ازآن خواستن های خجالتی که جرعت گفتنش رانداشتم...
فصل گل نرگس که میشد...گلفروشی محل
چند دسته گل نرگس را هرروزبرای من کنارمیگذاشت...
چندتایی پیازش راهم توی باغچه حیاط کاشته بودم...
خلاصه ...هرجای خانه که چشم می انداختی گل نرگس بودوعطرنرگس...
راه میرفتم وبومیکشیدم ومست میشدم...
یک روز آقاجان گفت:
چه خبره پسراین همه گل نرگس...؟!
یک دسته راگرفتم
عطرش راعمیق بلعیدم وگفتم:
هیییچ...عطرشان دیوانه ام میکنند...
چشمانش راریزکرد وپرسید:
عطراینها دیوانه ات کردهیا عطرنرگس همسایه...؟
سرخ شدم
خندید
زد روی شانه ام وگفت:
ازمن به تونصیحت پسر...عطرتنها بدردنمیخورد..خودش راداشته باش... هفته ی بعدبرایم پاپیش گذاشتند... سال بعدفصل نرگس...
دیگرفقط عطرنرگس نبود
خودِخودش رادر خانه ام داشتم...
ماحی


#عاشقانه
دیدگاه ها (۲)

"ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺷﺘﻦ" ﻋﻀﻮﯼ ﺍﺯ ﺑﺪﻥ ﺍﺳﺖ !ﺩﺭﺳﺖ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﻫﻤﻪ ﻓﻮﺭﺍ ﺑﻪ ﻓﮑﺮ "ﻗ...

کاش خبرهایِ خوبسر زده از راه میرسیدند ...دستِمان را میگرفتند...

وقتی کسی وارد زندگیتان می‌شودخدا او را به دلیلی می‌فرستد،یا ...

سَخت مُحتاجِ توام اَز نانِ شَب واجب تَری ....👤 بهار کاظمی#عا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط