گلی که از باران میترسید
گلی که از باران میترسید
وقتی هوا ابری میشد گًل بخود میلرزید
خاطره بدی داشت از باران آن زمان که
دانههای یخی باران بر سرش باریده بودند
و گًلهایش پر پر شده بودند
اما امروز وقتی باران در هوای لطیف بر سرش بارید
و به گلبرگهایش طراوت بخشید گًل خاطره بد خودرا فراموش کرد
دست دوستی با باران داد و عطر خوش خودش را هم به باران بخشید
وقتی هوا ابری میشد گًل بخود میلرزید
خاطره بدی داشت از باران آن زمان که
دانههای یخی باران بر سرش باریده بودند
و گًلهایش پر پر شده بودند
اما امروز وقتی باران در هوای لطیف بر سرش بارید
و به گلبرگهایش طراوت بخشید گًل خاطره بد خودرا فراموش کرد
دست دوستی با باران داد و عطر خوش خودش را هم به باران بخشید
- ۲۳۶
- ۱۶ فروردین ۱۳۹۳
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط