چشمهاشو باز کرد دستم هنوز از شدت ضربه خونریزی میکرد اما اهمیتی ندادم فقط ...

𝓗𝓪𝓻𝓭-𝓮𝓪𝓻𝓷𝓮𝓭 𝓵𝓸𝓿𝓮
𝓟𝓪𝓻𝓽 𝟐𝟏





چشم‌هاشو باز کرد. دستم هنوز از شدت ضربه خونریزی می‌کرد، اما اهمیتی ندادم. فقط خودمو سریع بهش رسوندم و با صدایی پر از نگرانی گفتم:


– حالت خوبه؟

با ترسی که توی نگاهش موج می‌زد، آروم جواب داد:
– آ… آره… خوبم.




دیگه نتونستم چیزی بگم. قلبم پر از حرف بود، اما زبونم قفل شده بود. همون‌طور خاموش از اتاق بیرون رفتم. رفتم دستمو شستم، خون از بین انگشتام پایین می‌ریخت، اما توی ذهنم فقط اون بود. بعد مستقیم به آشپزخونه رفتم. باید یه کاری می‌کردم… یه کاری که دلشو نرم کنه.

وقتی وارد شدم، اجوما و بقیه‌ی خدمه خشکشون زد. با تعجب نگاهم می‌کردن، بعد سریع تعظیم کردن.


– ارباب، چیزی می‌خواید؟ چرا به من نگفتید براتون بیارم؟ (اجوما با نگرانی)
– همه‌ی شما امروز مرخصید… برید بیرون. (با لحن جدی و صدای بم)
– چشم ارباب.
– بله ارباب. (یک‌صدا)



همه بیرون رفتن و من دست به کار شدم. با دستای زخمی شروع کردم به آشپزی. شاید احمقانه به نظر می‌رسید، اما هر چیزی که برای اون درست می‌کردم، برای من معنای دیگه‌ای داشت. وقتی سوپ آماده شد، توی ظرف ریختم. ظرف رو مثل گنجی که از قلبم جدا شده باشه، گرفتم و به سمت اتاق رفتم.





در رو باز کردم… چشم‌هام روی صورت خیس از اشکش قفل شد. قلبم فشرده شد. با عجله جلو رفتم، ظرف سوپ رو روی پاتختی گذاشتم و روی تخت کنارش نشستم.



بی‌اختیار کشیدمش توی آغوشم… بوی اشک و ترسش با نفس‌هام قاطی شد. موهای نرمشو آروم نوازش کردم، انگار می‌خواستم تموم دردهای دنیا رو ازش دور کنم.


ادامه دارد...
دیدگاه ها (۰)

𝓗𝓪𝓻𝓭-𝓮𝓪𝓻𝓷𝓮𝓭 𝓵𝓸𝓿𝓮𝓟𝓪𝓻𝓽 𝟐𝟐 کمی که آروم‌تر شد، آهسته از آغوشم بی...

𝓗𝓪𝓻𝓭-𝓮𝓪𝓻𝓷𝓮𝓭 𝓵𝓸𝓿𝓮𝓟𝓪𝓻𝓽 𝟐𝟑ویو ا/تساعت پنج صبح بود و دوباره با ک...

𝓗𝓪𝓻𝓭-𝓮𝓪𝓻𝓷𝓮𝓭 𝓵𝓸𝓿𝓮𝓟𝓪𝓻𝓽 𝟐𝟎 سکوت کردی… بدنِ خسته‌ت شل شد. هم درد...

𝓗𝓪𝓻𝓭-𝓮𝓪𝓻𝓷𝓮𝓭 𝓵𝓸𝓿𝓮𝓟𝓪𝓻𝓽 𝟏𝟗گلوله خورد به کمر تهیونگ. لحظه‌ای خشک...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط