کفشای کتانی ام را پوشیده ام ,

کفشای کتانی ام را پوشیده ام ,

راه اُفتاده ام در خیابانی که کارگرانِ شهرداری ,

جدولش را خراب کرده اند...!

نذر کرده ام برای روزِ مبادا ,

پاهایم را ,

کفشهای کتانی ام را ,

جا بُگذارم...

در آغازِ همین خیابان ,

راهی که آغازش ,

تعبیرِ آمدنت باشد ,

توی خوابهای هرگز ندیده ام...!

هوا گرم باشد یا سرد ,

باد بیاید یا نه ,

اصلا بگو هزار سال رفته باشند ,

آدمها از روزهایم...

یا اینکه مُرده باشم حتی...

آمدی...

بیشتر از عرضِ این خیابان ,

با من باش...

با پاهایم...

با کفشهای کتانی ام...!

شاید باورت نشودکه من ,

میدانم چقدر ساده می آیی...!

مثل یک رهگذرِ معمولی ،

که حوصله اش سر رفته باشد...

و بخواهد دنیا را قدم بزند ،

تویِ یک وجب خیابان...

اتفاقا," همین خیابان"!
دیدگاه ها (۷)

هرچه می کنم چهار خط برای تو بنویسم ,می بینم واژه هاخاک بر سر...

اصلا من بنویسَم و بنویسَم و بنویسَم . . . .چـه فَرقـی می کُن...

شـمـا نمـی دانـید چـه ام شـده اسـت . . . .از کـوچـه پـس کوچـ...

سلام...من دیگه باید از اینجا برم...خوش بحال اونایی که خوشحال...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط