وقتی ما خواهر کوچکتر چان هستیم

وقتی ما خواهر کوچکتر چان هستیم
و فلیکس از ما خوشش آمده و به چان گفتیم بعد قبول کرده بعد ماهم ایدل شدیم که هیتر ما بهمون کار بار چاقو زده و بعد سه سال از کما در میایم
#درخواستی
"hope"
بارون نرم شروع به باریدن کرد زود خودت رو به کمپانی رسوندی یک سال بود دیبو کرده بودی و آیدل کروه خودت بودی وقتی رسیدی به همه سلام کردی و داخل شدی امروز قرار بود برقصی تمرین کنی چون دنسر اصلی گروه بودی نفس عمیق کشیدی و. شروع کردی به دنس آهنگ روشن بود و سرت با آهنگ و رقص گرم بود و تمرکزت رویه کارت بودی و عرق ریختن شروع شد و نفس نفس زدنت شروع کردی که یهو کسی سریع بغلت کرد و ترسیدی و داد زدی که خندید و با صدای بمش بهت گفت «هی آروم باش خانم بنگ»
شناختیش و خندیدی درسته فیلیکس دوست پسر مخفیت بود دو ماه بود باهم رابطه داشتید و هنوز به برادرت نگفته بودی بنگ چان تو خواهر کوچیکش بودی به هم نگاه کردید «ترسیدم.... فکر کردم»
«چی؟ یه دشمن یا یک هیتر؟ نفهمیدی عاشق پیشت اینجاست»
خندید همیشه باعث میشد خنده رو لبت بیاد و آرامش بگیری نزدیک اومد که ببوستت ولی پسش زدی «اینجا خطر..»
که یهو لبت رو گرفت بدون هیچی و توهم تسلیم شدی و بعد از چند دقیقه نشستی و لبخند زد «پرنسس میخوام به چان هیونگ بگم که دوستت دارم و میخوام باهات بمونم تا ابد»
کمی ترسیدی ولی بعد وقتی اینو گفت حس آرامش داشتی ولی ممکن بود چان قبول نکنه
«ولی اگه چان نزاره؟»
شانه اش را بالا زد و لبخند زد «میدزدمت و باهم میریم خاوایی فقط من و تو»
لبخند زدی و تایید کردی
«باشه بهش بگو»
سه روز بعد
داشتی به تلفن نگاه میکردی که گوشیت زنگ خورد چان بود برش داشتی «زود باش بیا فیلیکس سکته کردی» ترسیدی حتا لباس عصابی هم نپوشیده بودی که رفتی و بوم سوپرایزت کردن کامبک جدید تون بالا دو میلیون ویو خورده بود ترسید و کلافه که فیلیکس بغلت کرد و تعجب کردی و وقتی کمی فاصله گرفت چان لبخند زد «فیلیکس تعریف کرد و فهمیدم که کشته مرده ات شد و قبولش کردم»
خندیدی و محکم فیلیکس رو بغل کردی و حتا بعد چان هم بغل کردی بلخره راحتر شد تونستی با کسی راحت و بدون ترس باشی در بغلش و شب هایی که قرار بود باهاش باشی
دو هفته بعد
امشب پیش فیلیکس برگشتی خونه و کمی سردت بود و میخواستی رد بشی که یهو همه چیز عوض شد طرفدار های فیک اوندن سمتت و تو فکر کردی واقعیه ولی بعد تیزی حس کردی و همه فرار کردن و وقتی نگاه کردی شکمت داشت خون میومد و فیلیکس داد زد «پرنسس!» زمین افتادی و نفس زدی فیلیکس سریع زنگ زد به چان ولی تاقت نیاوردی نفست سخت شد و اشک فیلیکس رویه گونه ات افتاد «خواهش میکنم عزیزم.... پرنسسم پیشم بمون... خواهش میکنم قشنگم.... تروخدا منو ترک نکن... تو قول دادی بمونیی... نه. نه تروخدا» و بعد تاریکی.....
سه سال بعد
ناله کردی و چشماتو باز کردی که دستی رو حس کردی فیلیکس بود موهای سیاه بود چرا؟ شاید یک هفته گذشته و بعد یهو فهمید «پرنسس بیدار شدی»«اهوم» گریه کرد و بغلت کرد
«چقدر منتظرت بودم میدونی چقدر گریه کردم؟ سه سال خودت رو از من گرفتی»
چی؟ سه... سه سال
«من سه سال تو کمام؟»
فیلیکس گریه کرد و نفس نفس زد چشماش برق میزد «اره»
چان وارد شد چهره اش شکسته بود و کمی چروک داشت «ا.. ا. ت»
سریع بغلت کرد باورت نمیشد چطور ولی تو هم گریه کردی
چند ساعت بعد نشسته بود و فیلیکس دستت رو بوسید و لبخند زد و صورتت رو نوازش کرد «خیلی دلم برا تنگ شد اون روز وقتی گفتن که وضعیتت بد بود نابود شدم و چان هیونگ پیداش کرد و اون پارسال اعدام شد بلخره ولی تو هنوز خواب بودی ولی الان کنارمی شاد»
سرشو گذاشت رویه پاهت و لبخند زد «دوستت دارم»
اشک نرم اومد پایین و خنده گریه ای کردی «منم دوستت دارم یونبوگ من»
چطور بود؟ اگه راضی بودید حتما لایک کنید ♥🤍🥰💔
.
.
.
.
.
.
.
٠
#استری کیدز #فیلیکس #لی#عاشقانه#سناریو#درخواستی #لایک
دیدگاه ها (۴)

دود آشنایی #درخواستی part last **بعد از ساعت ها خرید اومدید...

یه سناریو میشه بنویسی وقتی افسردگی شدید داری و مشکل قلبی که ...

سناریو (وقتی رویه مبل خوابت میبره و فکر میکنه رفتی......) #س...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط