آتشـی در دل نهــادی سوخت آواز دلم

آتشـی در دل نهــادی سوخت آواز دلم
تا کجا پنهان کنم ای دوست من راز دلم
تـار مـویی نیسـت درمـن آرزوی زندگی
بس که با نازت کشیدم از پس انداز دلم
گر شکایت میکنم من از زمین و از زمان
نیست جرمم جز عبور از شهر بی ناز دلم
مهربان ایـن رسم رفتن از که تو آموختی
این چنین درهـم شکستی بال پرواز دلم
گریه هم دیگر نـدارد سودی ای آرام جان
کس نباشد بعد ازاین همدرد وهمراه همراز دلم
دیدگاه ها (۳۶)

نفسم دست تو بوده به کجایش بردی؟این دلم دست تو بوده به کجایش ...

تمام حال خوب من ، فدای یک نگاه تو که خوبِ خوبِ خوبم از ، نگا...

دلم نشسته به پایت، که رسم عشق این است بسی شکسته برایت، که رس...

چشمهایت راکه دیدم حس وحالم جان گرفتدیده شدروشن چراغش دل بخود...

آتشی در دل نهادی سوخت آواز دلمتا کجا پنهان کنم ایدوست من راز...

برو ای عشق میازارم بیش از تو بیزارم و از کرده خویش من کجا ...

از تو بیزارم و از کرده خویشمن کجا این همه رسوایی هادل دیوانه...

شمع و سایه ...

((بسم الله الرحمن الرحیم))یک شبی در زمهریر ازراه دوردرمیان ک...

سایروس داوودی شاعر زاهدانی

بعد از تو دشمن غارت اهل حرم كردقبل از همه حمله بگوش خواهرم ك...

یخچال خانه ی ما را که باز کنی اگر خالی از هرچیزی هم که باشد ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط