Illegal marriage
╭╌┄
Illegal marriage┄┉✿┉┄ ۴۲
ولادیمر مکثی کرد و بعد پرسید«هنوز فکر میکنی اون کار من بوده.......جالبه......از چیزی که فکر میکردم بیشتر بی فکری»
ایزابلا با گیجی«چی؟......منظورت چیه؟»
ولادیمر از ایزابلا فاصله گرفت و به سمت بار کوچیک کنار اتاق رفت و با خونسردی تاریکی توی لیوان کریستالی از بطری، برا خودش ود꙳کا ریخت و همین جور که لیوان رو ورمی داشت و به میز بار تکیه میداد جواب داد«مرگ مامانت کار بابای خودت بود نه من»
ایزابلا با تعجب و گیجی «یعنی چی؟ شوخیت گرفته؟ چرا بابام باید زن خودشو بکشه؟»
ولادیمر یه قلوپ از ود꙳کا نوشید و جواب داد«خیلی ساده است، تا پول بگیره»
ایزابلا«چی؟»
ولادیمر سکوت طولانی کرد و بعد از نوشیدن یک سوم لیوان ود꙳کا ، جواب داد«ازدواج تو با من باعث میشه بابات به پول برسه، به هر حال میشه پدر زن پولدار ترین فرد روسیه، معلومه هر کی باشه وسوسه میشه مامانت رو کشت و تظاهر کرد کار منه تا تورو بترسونی و مجبور شی باهام ازدواج کنی»
ایزابلا خنده عصبی کرد و گفت«داری دروغ میگی»
ولادیمر کل لیوان رو یه جا سر کشید و از میز فاصله گرفت و رفت سمت ایزابلا
ولادیمر«دلیلی برا دروغ گفتن ندارم، کل روسیه تحت کنترل منه،دروغ گفتن برا چه سودی داره وقتی اونقدر قدرت دارم که حتی رئیس جمهور روسیه هم جلوم زانو میزنه؟ »
ایزابلا خنده عصبیاش قطع شد،چیزی برای خندیدن نبود
ایزابلا«پس تو... تو مامانم رو نکشتی؟»
ولادیمر«گفتم نه»
ایزابلا«ولی من دیدم... اون نامه... تهدیدها...»
ولادیمر«نامه رو بابات نوشته بود،تهدیدها رو هم بابات طراحی کرد،میخواست تو رو به این نقطه برسونه که فکر کنی تنها راه نجاتت ازدواج با منه »
ایزابلا نفسش رو داد بیرون وبعد گفت«از کجا مطمئین باشم که گولم نمیزنی؟ »
ولادیمر عکس قدمی که توی پاکت قرمز بود رو ورداشت و پشتش که یادشان بود رو یه بار به ایزابلا نشون داد و گفت«دست خت من اینه....شباهتی با دست خط اون نامه روی جنازه مادرت داره؟ »
ایزابلا با تردید جواب داد«ن.... نه»
ولادیمر کاغذ رو روی میز برگردون «پس اون نامه من نبود در نتیجه قتل مادرت کار من نبود.... تو عمرم اونقدر آدم کشتم که نخوام قاتلام رو قایم کنم، اگه کار من بود دلیلی برا پنهون کردنش نداشتم»
ایزابلا اشک توی چشمهاش جمع شد،برای خودش، برای مادرش، برای تمام روزهایی که از آدم اشتباهی متنفر بود
ایزابلا«پس.....چرا به من نگفتی؟»
ولادیمر«اگه میگفتم باور میکردی؟ تو از روز اول فکر میکردی من هیولام، هیچ حرفی نمیتونست قانعت کنه»
‧̍̊·̊‧̥°̩̥˚̩̩̥͙°̩̥‧̥·̊‧̍̊ ♡ °̩̥˚̩̩̥͙°̩̥ ·͙*̩̩͙˚̩̥̩̥*̩̩̥͙·̩̩̥͙*̩̩̥͙˚̩̥̩̥*̩̩͙‧͙ °̩̥˚̩̩̥͙°̩̥ ♡ ‧̍̊·̊‧̥°̩̥˚̩̩̥͙°̩̥‧̥·̊‧̍̊
Illegal marriage┄┉✿┉┄ ۴۲
ولادیمر مکثی کرد و بعد پرسید«هنوز فکر میکنی اون کار من بوده.......جالبه......از چیزی که فکر میکردم بیشتر بی فکری»
ایزابلا با گیجی«چی؟......منظورت چیه؟»
ولادیمر از ایزابلا فاصله گرفت و به سمت بار کوچیک کنار اتاق رفت و با خونسردی تاریکی توی لیوان کریستالی از بطری، برا خودش ود꙳کا ریخت و همین جور که لیوان رو ورمی داشت و به میز بار تکیه میداد جواب داد«مرگ مامانت کار بابای خودت بود نه من»
ایزابلا با تعجب و گیجی «یعنی چی؟ شوخیت گرفته؟ چرا بابام باید زن خودشو بکشه؟»
ولادیمر یه قلوپ از ود꙳کا نوشید و جواب داد«خیلی ساده است، تا پول بگیره»
ایزابلا«چی؟»
ولادیمر سکوت طولانی کرد و بعد از نوشیدن یک سوم لیوان ود꙳کا ، جواب داد«ازدواج تو با من باعث میشه بابات به پول برسه، به هر حال میشه پدر زن پولدار ترین فرد روسیه، معلومه هر کی باشه وسوسه میشه مامانت رو کشت و تظاهر کرد کار منه تا تورو بترسونی و مجبور شی باهام ازدواج کنی»
ایزابلا خنده عصبی کرد و گفت«داری دروغ میگی»
ولادیمر کل لیوان رو یه جا سر کشید و از میز فاصله گرفت و رفت سمت ایزابلا
ولادیمر«دلیلی برا دروغ گفتن ندارم، کل روسیه تحت کنترل منه،دروغ گفتن برا چه سودی داره وقتی اونقدر قدرت دارم که حتی رئیس جمهور روسیه هم جلوم زانو میزنه؟ »
ایزابلا خنده عصبیاش قطع شد،چیزی برای خندیدن نبود
ایزابلا«پس تو... تو مامانم رو نکشتی؟»
ولادیمر«گفتم نه»
ایزابلا«ولی من دیدم... اون نامه... تهدیدها...»
ولادیمر«نامه رو بابات نوشته بود،تهدیدها رو هم بابات طراحی کرد،میخواست تو رو به این نقطه برسونه که فکر کنی تنها راه نجاتت ازدواج با منه »
ایزابلا نفسش رو داد بیرون وبعد گفت«از کجا مطمئین باشم که گولم نمیزنی؟ »
ولادیمر عکس قدمی که توی پاکت قرمز بود رو ورداشت و پشتش که یادشان بود رو یه بار به ایزابلا نشون داد و گفت«دست خت من اینه....شباهتی با دست خط اون نامه روی جنازه مادرت داره؟ »
ایزابلا با تردید جواب داد«ن.... نه»
ولادیمر کاغذ رو روی میز برگردون «پس اون نامه من نبود در نتیجه قتل مادرت کار من نبود.... تو عمرم اونقدر آدم کشتم که نخوام قاتلام رو قایم کنم، اگه کار من بود دلیلی برا پنهون کردنش نداشتم»
ایزابلا اشک توی چشمهاش جمع شد،برای خودش، برای مادرش، برای تمام روزهایی که از آدم اشتباهی متنفر بود
ایزابلا«پس.....چرا به من نگفتی؟»
ولادیمر«اگه میگفتم باور میکردی؟ تو از روز اول فکر میکردی من هیولام، هیچ حرفی نمیتونست قانعت کنه»
‧̍̊·̊‧̥°̩̥˚̩̩̥͙°̩̥‧̥·̊‧̍̊ ♡ °̩̥˚̩̩̥͙°̩̥ ·͙*̩̩͙˚̩̥̩̥*̩̩̥͙·̩̩̥͙*̩̩̥͙˚̩̥̩̥*̩̩͙‧͙ °̩̥˚̩̩̥͙°̩̥ ♡ ‧̍̊·̊‧̥°̩̥˚̩̩̥͙°̩̥‧̥·̊‧̍̊
- ۱.۵k
- ۰۱ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط