گفته بودم تا امار تایی فعالیت نداریم ولی دلم نیومد ی

گفته بودم تا امار ۸۰ تایی فعالیت نداریم ولی دلم نیومد. ی چیز غمگین میزارم اشکتون درار! خوبتون بشه!😈😒>>>
.
_برآی اعتـرافـ...دیرة_🌱
.
شب بود. آسمان ابری، بدون ستاره.
شینگاشینا مثل یک قبرستان متروک ساکت بود…🌴
سکوتی که فقط وقتی می‌شکست که صدای نالهٔ دور تایتان‌ها از میان خرابه‌ها رد می‌شد.
.
آرمین روی زمین نشسته بود. بدنش خسته، دست‌هاش خونی، و نگاهش… خالی. انگار دنیا دیگه چیزی براش نداشت.🌱
کنار دستش عکس کوچکی افتاده بود؛ عکسی قدیمی از ارن، میکاسا و خودش… سه تا بچه با رویاهای بزرگ.
.
رویاهایی که حالا فقط خاکستر شده بودن.🌿.🌿
میکاسا روبه‌رویش ایستاده بود. لباسش پاره، شالش خاکی، و چهره‌اش… مثل کسی که هزار بار مرده و هنوز زنده مونده.
به تپهٔ عظیم خاک و سنگ زل زده بود.
.
همون جایی که ارن زیرش دفن شده بود.
هیچ‌کس جرأت نکرده بود نزدیک بشه.
چون وقتی دیواری که روی تایتان ارن ریخته شد نشست…💚
صدای فریادش قطع شد.
از اون فریادهایی که آدم تا آخر عمر از ذهنش پاک نمی‌کنه.
.
میکاسا آهسته گفت:
«می‌دونی… همیشه فکر می‌کردم آخرش نجاتش می‌دم. مثل همیشه. مثل اون روز برفی…»🌵
صدای قدم‌های سنگین نزدیک شد.
لیوای بود. آرام… اما شکسته.
.
چشمش نیمه‌بسته، اما قلبش بیشتر از چشمش زخم خورده بود.
لیوای رو به میکاسا گفت:🍵
«ما هر کاری می‌تونستیم کردیم…»
میکاسا سرش رو تکون داد.
«نه… نکردیم.»
.
چشماش پر اشک شد؛ ولی اشکی که نه از ناراحتی، نه از عصبانیت…
از پشیمانی بود.🍃
«من باید کنارش می‌موندم. من باید بهش می‌گفتم… باید می‌گفتم که… تمام این مدت… تمام این سال‌ها… من…»
.
صداش شکست.
شال قرمزش لیز خورد و افتاد روی زمین.
آرمین با صدای لرزون گفت:
«اگه می‌خوای حرف بزنی… الان وقتشه.»☘
میکاسا رفت کنار تودهٔ سنگ.
با دست‌های زخمی شروع کرد به کنار زدن خاک.
.
هر تکه‌سنگ که کنار می‌زد، انگار یه تیکه از قلبش جدا می‌شد.
لیوای آروم گفت:🌿
«میکاسا… اون دیگه—»
«نه! نگو… خواهش می‌کنم نگو…»
بالاخره… دستی پیدا شد.
یه دست سرد، بی‌حرکت، پر از خاک.
دست ارن.
.
میکاسا زانو زد، دست ارن رو توی دست خودش گرفت.🟢🫴
انگار کل دنیا همون یه نقطه شده بود.
آرمین پشت سرش گریه می‌کرد.
لیوای سرش رو پایین انداخته بود.
.
میکاسا زیر لب گفت:
«ارن… ببخش. ببخش که هیچ‌وقت نگفتم…
من همیشه…
همیشه دوستت داشتم… اما تو همیشه داشتی از من دورتر می‌شدی… هر قدمت… هر تصمیمی…
و من… فقط نگاه می‌کردم.»🍀
باد سردی وزید.
.
خاک روی دست ارن پخش شد.
میکاسا ادامه داد:
«تو دنیای آزادی می‌خواستی… ولی هیچ‌کس نگفت آزادی چقدر تنهاست.»💚
آرمین عکس کودکی رو برداشت.
به میکاسا داد.
.
او عکس رو روی سینهٔ ارن گذاشت.
کنارش خم شد… و برای اولین بار بعد از سال‌ها، بی‌صدا گریه کرد.🌳
نه مثل سربازان قوی، نه مثل مهاجمان شجاع…
مثل دختری که قلبش رو جا گذاشته بود.
.
لیوای آهسته گفت:
«پایان همه‌مون همین بود… فقط دیر فهمیدیم.»
میکاسا شال قرمزش رو باز کرد… و روی دست ارن گذاشت.🌵
شالی که یه عمر نگه داشته بود.
شالی که ارن بهش داده بود تا احساس امنیت کنه…
.
حالا داشت به صاحبش برمی‌گشت.
«برای آخرین بار… خیلی سردت نباشه، ارن…»
صدای گریهٔ آرمین شکست.
«ما… دیگه سه نفر نیستیم…»
.
باد دوباره وزید.
این بار شال ارن رو کمی تکون داد…
انگار می‌خواست برای آخرین بار خداحافظی کنه.🌿
.
و برای اولین بار…
هوا کاملاً ساکت شد.
انگار دنیا هم برای رفتن ارن… سکوت کرده بود.
_ اما حالا دیگر....
برآی اعتـراف دیر بود🍃..._>>>
دیدگاه ها (۱۰)

"کدؤم قسمـت عبٵدت رو دوسـت دارن؟!"وآنشات از: #سگ_های_ولگرد...

برات قلدرئ میـکنہ امآ عاشقہ🩵 ⃢⋆" وانشات از : #جوجوتسو_کایسن...

(اگه توی پارتی با لباس باز ببیننتون)وانشات از: #رانپو 💚انیمه...

اگه میخوای حاج لیوای بیاد تو خوابت لایک کن❤😂ویدیو و متن فان ...

تک پارتی اتک انچه در گپ هنگ اکتشاف میگذرد ساشا : بچه ها کسی ...

زدم تو کار احساسی🥲💔>>>بفرمایید دستمال🧻.«قولی که ناتمام ماند»...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط