_𝑯𝒐𝒏𝒆𝒚 𝒂𝒏𝒅 𝑩𝒍𝒐𝒐𝒅_
_𝑯𝒐𝒏𝒆𝒚 𝒂𝒏𝒅 𝑩𝒍𝒐𝒐𝒅_
○ پارت اول : نقطه شروع~
آسمان آن روز انگار تصمیم داشت متفاوت از طبیعت عمل کند.
برخلاف تمام هفته که طوفانی و بارونی بود، صبح که شروع شد و اولین پرتو های خورشید از پشت کوه های شمالی بیرون اومد، آسمان چنان صاف شد که حتی در تابستان هم سابقه نداشت چه برسد به وسط زمستان!
درد کارمیلا از اول صبح شروع شده بود. اولش فکر کرده بود باز هم یکی از درد های پراکنده ای است که سر صبح ها اذیتش میکند، ولی با گذشت دقایق و بعد ساعت ها، متوجه شد چیزی بیشتر از یک درد سادست.
فکر میکرد هنوز زوده؛ فکر میکرد هنوز وقت هست. به هر حال هنوز وارد ماه نهم هم نشده بود ولی انگار کودک داخل شکمش نظر متفاوتی داشت.
اولش درد آروم بود. شوهرش ماما رو آماده و در دسترس نگه داشته بود تا هر وقت شروع شد بتوان کاری کرد.
درست وقتی که کارمیلا فکر میکرد شاید اونقدر ها هم سخت نباشه، یک فشار محکم به لگنش باعث شد جیغش در بیاید.
_________________؛
اولین چیزی که کارمیلا بعد از محو شدن درد دید، صورت کوچکی بود که با تعجب و گریه بهش نگاه میکرد. صورت سفید و تپل نوزاد از گریه سرخ شده بود و اشک ها گوله گوله از چشم هاش فرو میریختن.
چهره اش طوری بود که انگار از این همه نور و سروصدا متعجب و ترسیده.
بعد از اینکه دستیار ماما صورت کودک را هم شست او را داخل قنداق به مادرش تحویل داد.
مو های طلایی روشنش هرچند کم پشت، دور صورت گرد و کوچولوش مانند هاله ای از نور جمع شده بودن و اون را شبیه موجودی مقدس کرده بودند.
نوزاد دست های تپل و کوچکش را چند بار باز و بسته کرد و بعد به آرامی چشم هایش را باز کرد. با باز شدن چشم های کودک، کارمیلا لحظه ای فکر کرد دارد به خود خورشید نگاه میکند.
چشم های کودک روشن بودند، درست مثل بیشتر اشراف زاده ها؛ ولی این روشنایی چیزی متفاوت بود.. به رنگ عسلی روشن و رگه هایی از طلایی رنگ که انگار خود خورشید را از آسمان دزدیدند و به نوزادش بخشیده اند.
کودکش.. کودک او، اولین فرزندش آنقدر زیبا بود که در همان دقیقه اول دلش را برد.
لوک کنارش نشست و دستش را به آرامی دور شانه اش حلقه کرد و با همان صدای گرمش گفت : "خوب از پسش بر اومدی عزیزم.. حالا، میخوای اسم گل پسرمون رو چی بزاری؟ "
نگاهش را به کودک در آغوش کارمیلا داد که برخلاف یک دقیقه پیش که اتاق را روی سرش گذاشته بود، حالا با چشم های درشتش در سکوت و شگفتی به آن دو نگاه میکرد داد.
درست مثل یک شکارچی..
کارمیلا لحظه ای فکر کرد و بعد به آرامی گفت : "هانتر.. هانتر من.."
لوک لبخندی زد : "مثل همیشه خوش سلیقه ای."
و این، آغاز همه چیز بود.
آغاز شروع زندگی هانتر مین مثویور¹.
______________'
<¹ : Hunter min messwiwer >
○ پارت اول : نقطه شروع~
آسمان آن روز انگار تصمیم داشت متفاوت از طبیعت عمل کند.
برخلاف تمام هفته که طوفانی و بارونی بود، صبح که شروع شد و اولین پرتو های خورشید از پشت کوه های شمالی بیرون اومد، آسمان چنان صاف شد که حتی در تابستان هم سابقه نداشت چه برسد به وسط زمستان!
درد کارمیلا از اول صبح شروع شده بود. اولش فکر کرده بود باز هم یکی از درد های پراکنده ای است که سر صبح ها اذیتش میکند، ولی با گذشت دقایق و بعد ساعت ها، متوجه شد چیزی بیشتر از یک درد سادست.
فکر میکرد هنوز زوده؛ فکر میکرد هنوز وقت هست. به هر حال هنوز وارد ماه نهم هم نشده بود ولی انگار کودک داخل شکمش نظر متفاوتی داشت.
اولش درد آروم بود. شوهرش ماما رو آماده و در دسترس نگه داشته بود تا هر وقت شروع شد بتوان کاری کرد.
درست وقتی که کارمیلا فکر میکرد شاید اونقدر ها هم سخت نباشه، یک فشار محکم به لگنش باعث شد جیغش در بیاید.
_________________؛
اولین چیزی که کارمیلا بعد از محو شدن درد دید، صورت کوچکی بود که با تعجب و گریه بهش نگاه میکرد. صورت سفید و تپل نوزاد از گریه سرخ شده بود و اشک ها گوله گوله از چشم هاش فرو میریختن.
چهره اش طوری بود که انگار از این همه نور و سروصدا متعجب و ترسیده.
بعد از اینکه دستیار ماما صورت کودک را هم شست او را داخل قنداق به مادرش تحویل داد.
مو های طلایی روشنش هرچند کم پشت، دور صورت گرد و کوچولوش مانند هاله ای از نور جمع شده بودن و اون را شبیه موجودی مقدس کرده بودند.
نوزاد دست های تپل و کوچکش را چند بار باز و بسته کرد و بعد به آرامی چشم هایش را باز کرد. با باز شدن چشم های کودک، کارمیلا لحظه ای فکر کرد دارد به خود خورشید نگاه میکند.
چشم های کودک روشن بودند، درست مثل بیشتر اشراف زاده ها؛ ولی این روشنایی چیزی متفاوت بود.. به رنگ عسلی روشن و رگه هایی از طلایی رنگ که انگار خود خورشید را از آسمان دزدیدند و به نوزادش بخشیده اند.
کودکش.. کودک او، اولین فرزندش آنقدر زیبا بود که در همان دقیقه اول دلش را برد.
لوک کنارش نشست و دستش را به آرامی دور شانه اش حلقه کرد و با همان صدای گرمش گفت : "خوب از پسش بر اومدی عزیزم.. حالا، میخوای اسم گل پسرمون رو چی بزاری؟ "
نگاهش را به کودک در آغوش کارمیلا داد که برخلاف یک دقیقه پیش که اتاق را روی سرش گذاشته بود، حالا با چشم های درشتش در سکوت و شگفتی به آن دو نگاه میکرد داد.
درست مثل یک شکارچی..
کارمیلا لحظه ای فکر کرد و بعد به آرامی گفت : "هانتر.. هانتر من.."
لوک لبخندی زد : "مثل همیشه خوش سلیقه ای."
و این، آغاز همه چیز بود.
آغاز شروع زندگی هانتر مین مثویور¹.
______________'
<¹ : Hunter min messwiwer >
- ۴۵۹
- ۲۷ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط