پارت ۱۰
پارت ۱۰
آن شب، نخوابیدم. عکسِ پدرم را بارها و بارها نگاه کردم. چشمانِ گریانش، دستهایِ لرزانش، و آن کلمهی تهدیدآمیز پشتِ عکس: «وگرنه... میدونی که چیکار میکنم.»
نمیدانستم. اما از تهدلم میترسیدم.
صبح شد. جیمین مرا به دفترش خواند. وقتی رفتم، پشتِ میز نشسته بود، با همان دفترچهی چرمی، ولی این بار، چیزی تویِ دستش بود. یک کلیدِ کوچکِ نقرهای.
«آت،» گفت، «امشب، سوآ رو به خونهاش دعوت کردم. گفتم که میخوام با شرایطش موافقت کنم. اون فکر میکنه که برندهست. اما من... من یه برنامهی دیگه دارم.»
«چه برنامهای؟»
برخاست و نزدیکم آمد. کلید را کفِ دستم گذاشت. «تویِ گاوصندوقِ اتاقم، یه پوشه هست با همهی مدارکِ خیانتهایِ سوآ. قراردادهایِ پنهان، عکسهایی که با رقبا گرفته، و...» مکث کرد، «و فیلمی که تویِ ماشینِ من گذاشته. اون فکر میکنه که تنها کسیه که مدرک داره. اما من، سالها پیش، وقتی بهش شک کردم، یه کپی از همهچیز گرفتم.»
چشمانم گرد شد. «پس چرا تا حالا استفادهاش نکردی؟»
لبخندِ تلخی زد. «چون منتظرِ روزی بودم که ارزشش رو داشته باشه. و اون روز، امروز است.»
ساعتِ هشتِ شب، جیمین به خانهی سوآ رفت. من در اتاقِ کوچکم نشسته بودم و کلیدِ نقرهای را تویِ دستم میفشردم. قلبم چنان تند میزد که فکر کردم میشکند.
یک ساعت گذشت. دو ساعت. هیچ خبری نبود.
ساک آمد تویِ اتاقم، با چهرهایِ نگران. «خانمِ لی، آقا هنوز برنگشته. و سوآ... سوآ بیست دقیقهی پیش واردِ عمارت شد.»
«چی؟!»
برخاستم. «پس جیمین کجاست؟»
«نمیدونم. اما سوآ تویِ سالنِ اصلی نشسته و میگه که میخواد با شما حرف بزنه.»
دستم را رویِ سینهام گذاشتم تا ضربانِ قلبم را آرام کنم. «میرم پیشش.»
ساک دستم را گرفت. «نرو! خطرناکه!»
لبخند زدم. لبخندی که درونش، ترس نبود. عزم بود. «ساک، اگه من قراره تویِ این دنیا زنده بمونم، باید یاد بگیرم که با هیولاها روبرو بشم. حتی اگه تویِ تنهایی خودم باشم.»
سالنِ اصلی، با نورهایِ کمرنگ، مثلِ یک صحنهی تئاتر بود. سوآ رویِ مبلِ مخملیِ قرمز نشسته بود، با لیوانیِ شراب در دست. لباسِ قرمزِ بلندی پوشیده بود که میگفت: «من اینجام تا برنده بشم.»
«خواهرِ کوچیک،» گفت با همان لحنِ مصنوعیِ شیرین، «بیا بشین. میخوام یه چیزی بهت نشون بدم.»
نشستم روبرویش. زانوهایم را به هم چسباندم تا لرزششان را پنهان کنم.
«جیمین کجاست؟» پرسیدم.
خندید. خندهای که تویِ سالن پیچید و سردم کرد. «جیمینِ عزیز... یه کم گرفتاره. نه زیاد، فقط تا وقتی که من با تو تموم کنم.»
«منظورت چیه؟»
ادامه در پارت بعد......
آن شب، نخوابیدم. عکسِ پدرم را بارها و بارها نگاه کردم. چشمانِ گریانش، دستهایِ لرزانش، و آن کلمهی تهدیدآمیز پشتِ عکس: «وگرنه... میدونی که چیکار میکنم.»
نمیدانستم. اما از تهدلم میترسیدم.
صبح شد. جیمین مرا به دفترش خواند. وقتی رفتم، پشتِ میز نشسته بود، با همان دفترچهی چرمی، ولی این بار، چیزی تویِ دستش بود. یک کلیدِ کوچکِ نقرهای.
«آت،» گفت، «امشب، سوآ رو به خونهاش دعوت کردم. گفتم که میخوام با شرایطش موافقت کنم. اون فکر میکنه که برندهست. اما من... من یه برنامهی دیگه دارم.»
«چه برنامهای؟»
برخاست و نزدیکم آمد. کلید را کفِ دستم گذاشت. «تویِ گاوصندوقِ اتاقم، یه پوشه هست با همهی مدارکِ خیانتهایِ سوآ. قراردادهایِ پنهان، عکسهایی که با رقبا گرفته، و...» مکث کرد، «و فیلمی که تویِ ماشینِ من گذاشته. اون فکر میکنه که تنها کسیه که مدرک داره. اما من، سالها پیش، وقتی بهش شک کردم، یه کپی از همهچیز گرفتم.»
چشمانم گرد شد. «پس چرا تا حالا استفادهاش نکردی؟»
لبخندِ تلخی زد. «چون منتظرِ روزی بودم که ارزشش رو داشته باشه. و اون روز، امروز است.»
ساعتِ هشتِ شب، جیمین به خانهی سوآ رفت. من در اتاقِ کوچکم نشسته بودم و کلیدِ نقرهای را تویِ دستم میفشردم. قلبم چنان تند میزد که فکر کردم میشکند.
یک ساعت گذشت. دو ساعت. هیچ خبری نبود.
ساک آمد تویِ اتاقم، با چهرهایِ نگران. «خانمِ لی، آقا هنوز برنگشته. و سوآ... سوآ بیست دقیقهی پیش واردِ عمارت شد.»
«چی؟!»
برخاستم. «پس جیمین کجاست؟»
«نمیدونم. اما سوآ تویِ سالنِ اصلی نشسته و میگه که میخواد با شما حرف بزنه.»
دستم را رویِ سینهام گذاشتم تا ضربانِ قلبم را آرام کنم. «میرم پیشش.»
ساک دستم را گرفت. «نرو! خطرناکه!»
لبخند زدم. لبخندی که درونش، ترس نبود. عزم بود. «ساک، اگه من قراره تویِ این دنیا زنده بمونم، باید یاد بگیرم که با هیولاها روبرو بشم. حتی اگه تویِ تنهایی خودم باشم.»
سالنِ اصلی، با نورهایِ کمرنگ، مثلِ یک صحنهی تئاتر بود. سوآ رویِ مبلِ مخملیِ قرمز نشسته بود، با لیوانیِ شراب در دست. لباسِ قرمزِ بلندی پوشیده بود که میگفت: «من اینجام تا برنده بشم.»
«خواهرِ کوچیک،» گفت با همان لحنِ مصنوعیِ شیرین، «بیا بشین. میخوام یه چیزی بهت نشون بدم.»
نشستم روبرویش. زانوهایم را به هم چسباندم تا لرزششان را پنهان کنم.
«جیمین کجاست؟» پرسیدم.
خندید. خندهای که تویِ سالن پیچید و سردم کرد. «جیمینِ عزیز... یه کم گرفتاره. نه زیاد، فقط تا وقتی که من با تو تموم کنم.»
«منظورت چیه؟»
ادامه در پارت بعد......
- ۱۴۵
- ۱۸ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط