PART

#PART : ۵۵
#𝗖r𝗲e𝗽y_𝗟o𝘃e
عـشـقِ تَـرسـنـٰاک
✦...............................
جونگکوک:لجبازی و یه دنده بودنتو بزار برای یه وقت دیگه!
با این جملش سکوت کردم و منتظره حرکت بعدیش شدم وارد یکی از اتاق ها شدیم
در رو بست یه فکرهای مسخره ای تو سرم بودکه امیدوارم اشتباه باشن..منو روی یکی از تخت ها گذاشت خودش هم کنارم نشست و گفت
جونگکوک:لازم نیست بترسی کاری باهات ندارم
لارا:چی میخوای
جونگکوک:من جونت رو نجات دادم پس باید جواب سوالمو بده
لارا:میخواستی نجات ندی مجبورت کردم؟
جونگکوک:بلاخره که میفهمم
لارا:گیرم که فهمیدی مثلا میخوای چه غلـطی کنی؟
جونگکوک:زندش نمیزارم!
لارا:هیچ کاری نمیتونی بکنی الکی بلف نزن
با اخم نگام کرد که بلند شدم به سمت در قدم برداشتم.. خواستم درو بار کنم ولی قفل بود
لارا:درو باز کن
جونگکوک بلند شد و به سمتم اومد قدم هاش خیلی محکم و عصبی بود جلوروم وایستاد زل زد تو چشمام و گفت
جونگکوک:اگه کاری که دیشب کردم رو تکرار کنم..چیکارمیکنی؟
لارا:اونوقت کاری میکنم که دیگه نتونی باباشی!
جونگکوک:خب از پرورشگاه بچه میاریم.
مردک پرو اخه الان وقت لاس زدنه
چیزی نگفتم و خواستم ازش فاصله بگیرم سریع منو چسبوند به دیوار دوتا دستمو بالای سرم قفل کرد و خم شد تو صورتم خیلی نزدیکم بود نفس های گرمش به صورتم میخورد..تو قلبم انگار غوغا شده لحضه ای خواستم ازش جدا بشم ولی نشد زورش خیلی بیشتر از منه بازوهای قویش که هیچ جوره حریفشون نمیشم
لارا:دلیل این مسخره بازیات چیه؟
جونگکوک:واضح نیست؟
لارا:مگه نگفتی هانول رو دوست داری
جونگکوک هوفی کشید و گفت
جونگکوک:مال خیلی وقت پیشه..الان فقط تورو میخوام
زل زدم بهش چندثانیه چشمم خورد به لـباش چندبار پلک زدم و به چشم هاش که قفل لـبام بود خیره شدم
کم کم صورتش نزدیک تر اومد خیلی سریع لـب هاش روی لـبام قرار گرفت بـوسـه ای به لـبام زد و شروع کرد به بـوسـیدنم دستم رو دور گر*دنش حلقه کردم سعی کردم همکاری کنم اما اصلا بلد نبودم فقط حرکاتش رو تقلید میکردم ناخواسته گازی از لـب پایینش گرفتم که اخی گفت و ازم جداشد ولی صورتش هنوز نزدیک صورتم بود
جونگکوک:وقتی بلدنیستی بزار فقط من انجامش بدم.
کلافه گفتم
لارا:از کجا باید بلدباشم وقتی تجربه ای ندارم؟
جونگکوک اروم گفت
جونگکوک:هانول هنوز بهتر از تو بلده
حرصی گفتم
لارا:ببخشید که مثل هانول هرشب بایکی نیستم
جونگکوک:اشتباه نکن..اون هرشب بایکی نیست بلده چون استادش من بودم.
نگاهم رو به طرف دیگه ای دادم و دلخور گفتم
لارا:پس چرا نمیری با هانول که بهتر از منه...
جونگکوک دستش رو زیر چونه ام گذاشت و صورتم رو برگردوند ولی باز نگاهش نکردم با ذوقی که تو چشماش موج میزد و از لحن صداش معلوم بود گفت
جونگکوک:ببینمت تو حسودی کردی؟؟
لارا:احمقانست!چرا باید به اون حسودی کنم
جونگکوک تک خنده ای زد و گفت
جونگکوک:میتونم استاد توام باشم
دستام رو از روی گر*دنش برداشتم و گفتم
لارا:علاقه ای بهت ندارم.
نفس عمیقی کشید و کلید رو از جیبش در اورد در اتاق رو باز کرد درحالی که به تخت نگاه میکرد ناراحت گفت
جونگکوک:پس نباید کاری میکردی که من بهت علاقه مند بشم.
چشمام از تعجب گرد شد سریع از اتاق بیرون اومدم قلب لع*نتیم دوباره شروع کرد به تند تند زدن دیگه داشتم اذیت میشدم هرطور که شده باید از جونگکوک فاصله بگیرم بین این همه مرگو میر و بدبختی فقط همین مونده بود که عاشق رفیق تهیونگ بشم!!
پوفف
یاد نیلی افتادم وایییی نکنه اتفاقی براش افتاده اون هانوله خراب..سریع به سمت اتاق نیلی قدم برداشتم بعد چند مین جلوی در وایستادم و چندبار در زدم که جوابی نشنیدم در رو باز کردم با دیدن نیلی که توی بـغل جونهی بود نفس راحتی کشیدم
نیهی (ترکیب نیلی و جونهی)با دیدنم از هم جداشدن
نیلی:لارا..اتفاقی افتاده؟
لارا:نه نه فقط خواستم ببینم خوبی یانه
نیلی:تا وقتی جونهی پیشمه مگه میشه بد باشم
دیدگاه ها (۷)

1- نیلی:تا وقتی جونهی پیشمه مگه میشه بد باشمجونهی با شنیدن ح...

#P𝗔R𝗧 : ۵۴〖#𝗖r𝗲e𝗽y_𝗟o𝘃e〗 عـشـقِ تَـرسـنـٰاک✦.............

#P𝗔R𝗧 : ۵۳〖#𝗖r𝗲e𝗽y_𝗟o𝘃e〗 عـشـقِ تَـرسـنـٰاک✦..............

#P𝗔R𝗧 : 19〖#𝗖r𝗲e𝗽y_𝗟o𝘃e〗 عـشـقِ تَـرسـنـٰاک✦.............

#PAR𝗧 : 45〖#𝗖r𝗲e𝗽y_𝗟o𝘃e〗 عـشـقِ تَـرسـنـٰاک✦..............

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط