سخن عشق تو بی آنکه برآید به زبانم

سخن عشق تو بی آنکه برآید به زبانم
رنگ رخساره خبر می دهدازحال نهانم

گاه گویم که بنالم زپریشانی حالم
باز گویم که عیانست چه حاجت به بیانم

گر چنان است که روزی من مسکین گدارا
به درغیر ببینی ز درخویش برانم

من دراندیشه آنم که روان برتوفشانم
نه دراندیشه که خودرازکمندت برهانم

گرتوشیرین زمانی نظری نیزبه من کن
که به دیوانگی ازعشق تو فرهادزمانم

نه مراطاقت غربت نه توراخاطرقربت
دل نهادم به صبوری که جزاین چاره ندانم

من همان روز بگفتم که طریق توگرفتم
که به جانان نرسم تانرسد کار به جانم....
سعدی
دیدگاه ها (۱)

ﺩﻭﭼﯿﺰﺑﻬﺘﺮﯾﻨﻨﺪ:ﺯﯾﺴﺘﻦ ﺍﺯﺳﺮﺷﻮﻕ!ﺧﻨﺪﯾﺪﻥ ﺍﺯﺗﻪ ﺩﻝ!ﺍﻣﯿﺪﻭﺍﺭﻡ ﻫﺮﺩﻭﻣﺎﻝ ...

لحظه ی دیدار نزدیک است باز من دیوانه ام، مستم باز می لرزد، د...

ﻭﻗﺘﯽ ﺧﯿﺲ ﺍﺯ ﺑﺎﺭﺍﻥ ﺑﻪ ﺧﺎﻧﻪ ﺭﺳﯿﺪﻡ،ﺑﺮﺍﺩﺭﻡ ﮔﻔﺖ: ﭼﺮﺍ ﭼﺘﺮﯼ ﺑﺎ ﺧﻮﺩ ...

‏شعری از مشفق کاشانیﺯﻧﺪﮔﯽ ﮐﻠﺒﻪ ﺩﻧﺠﯽﺳﺖ ﮐﻪ ﺩﺭ ﻧﻘﺸﻪ ﺧﻮﺩ،ﺩﻭ ﺳﻪ ﺗ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط