پارت بیست و هفتم

#پارت بیست و هفتم....

اومد جواب منو بده که.....
با صدای کارن ساکت شد و به سمت اون برگشت...
کارن: ساکت میشین یا نه .....هی تو جانان مگه من نگفتم برو کف خونه رو تمیز کن اینجا چه غلطی می کنی .....تو کامین مگه قرار نبود فردا برسی چرا بی خبر اومدی...کارت تموم شد.......
من سرم رو از ترسش انداختم پایین و گفتم:
به خدا می خواستم برم کاری که گفتین بکنم ولی این آقاهه نمیزاشت....😒
کامین: نه داداش دروغ میگه من چه کار به این دختر زبون دراز دارم....کارمم زود تموم شد برگشتم و خواستم سورپرایزت کنم خوب....بعد اروم گفت : خوشم اومد زبون درازت کوتاه شد روبه روش...
- من : نه که مال خودت نشد ....
نگاهی به صورت حرصیش کردم که الان اگه اجازه داشت و جلوی این کارن نبود منو تا حالا خفه و به جداد عزیزم رسانیده بود....خخخخخ
کارن : بیا برو غذات رو بخور کامین ....تو جانان برو به کارت برس سریع تنبهت بمونه واسه بعد....
- وا واسه چی تنبیه ....من که کاری نکردم...
شب اخر شب بیا اتاقم بهت میگم واسه چی تنبیه می شی و خود تنبیه رو هم انجام میدم.....😎 😎
یا خدا این با من شب چه کار داره نکنه می خواد بلایی سرم بیاره ...
همین طوری درگیر بود با خودم که با صداش از جا پریدم...
کارن: برو به کارت برس دیگه ....تا تنبیهت سخت تر نشده....
سریع وسایل رو برداشتم اومدم برم که نگاهم به این پسره قوزمیت خوشگله افتاد کامین داشت ریز میخندید....
چشم غره ای بهش رفتم و زیر لب کوفتی رفتم که انگار فهمید و ساکت شد..
منم رفتم پی بد بختیم هی ....
#چند ساعت بعد

وای خدا مردم ......کمرم شکست .....ای الهی روهمینا لیز بخوری کارن هرهرهر بهت بخندم.. ....اخ که کمرم شکست......
همین طوری فوش بود که نثار روح پر فتوح این کارن می کردم و به سمت آشپز خونه میرفتم که...
دوباره این یارو قوزمیته رو دیدم ...
کامین: هی خانمی این قدر قور نزن مثل پیرزن ها...راستی اسمت چیه....
من: به تو چه اگه تو هم مثل من کل این عمارت رو کفش رو میسابیدی کم تر از من قور نمی زدی بعدش من پیر نیستم .....فک کنم چشمات مشکل داره .....بعدم اسم من واسه چیته...
کامین: من چشمام مشکل نداره خانم....بعدم نباید بفهمم اسم خدمه خونه ام چیه.....
هی خدا .....بغض گلوم رو گرفت.....بابغضی که به زور سعی در پوشوندش داشتم گفتم:
اسمم جانانه خوب شد حالا دست از سرم بردار..
کامین : واوو...اسم خوشگلی داری ...بعدم من دستم رو سرت نیست که.....
بی توجه بهش راهم رو کشیدم و رفتم...این انگار من واسش سرگرمی بودم پوف....
رفتم آشپز خونه و وسایل رو گذاشتم سر جاش...
که حوریه خانم گفت:
خسته نباشی دخترم بیا بشین واست غذا بکشم....
نگاهی به ساعت انداختم ساعت شش بعد از ظهر بود...
نشستم پشت میز ....حوریه هم غذا واسم خورشت و برنج و یه لیوان دوغ اورد منم تشکری کرد این قدر گرسنه بودم که به غذا حمله کردم تقریبا
دیدگاه ها (۲۱)

#پارت بیست و هشتم....تقربا به غذا مثل آدمی که از سومالی اومد...

#پارت بیست و نهم.....تقه ای به در زدم که صدای کارن رو شنیدم ...

#پارت بیست و ششم....با حرف حوریه خانم در آشپز خونه خشکم زد ....

#پارت بیست و پنجم.....کارن:خوب و حالا قوانینن این خونه اینجا...

مافیا. Part:5

پارت ۶تق تق تق(مثلا صدای دره)نامی. کیه(سرد)منم بابا میشم بیا...

پارت هفتملنا :هیچیرفتم و یه نوشیدنی سفارش بدمیه پسر خوشگلی ب...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط