من ميكشم دست از تو وقت ناگواري!
من ميكشم دست از تو وقت ناگواري!
لعنت!عجب حرف دروغ شاخداري!
شك هم نكن من از تو يك شب خسته باشم
تا انتها مال مني،باور نداري؟!
حواي من بعد از گناهت نيز ماندم
پس عاشقت هستم منِ ديوانه آري
جز فكر تو در ذهن خود چيزي ندارم
جز با تو بودن هم ندارم هيچ كاري
من با تو يك هم خانه،هم پيمانه دارم
نه يك زنِ تنها براي خانه داري!
تنها تورا من ميشناسم از گذشته
تنها رفيق مانده از ايام كاري
اما تو با بازيچه هايت خوشتر هستي!
مثل عروسكها مرا هم دوست داري؟!
ميترسم از روزي كه بر پايت بي افتم
اما مرا از روي پايت بر نداري...
لعنت!عجب حرف دروغ شاخداري!
شك هم نكن من از تو يك شب خسته باشم
تا انتها مال مني،باور نداري؟!
حواي من بعد از گناهت نيز ماندم
پس عاشقت هستم منِ ديوانه آري
جز فكر تو در ذهن خود چيزي ندارم
جز با تو بودن هم ندارم هيچ كاري
من با تو يك هم خانه،هم پيمانه دارم
نه يك زنِ تنها براي خانه داري!
تنها تورا من ميشناسم از گذشته
تنها رفيق مانده از ايام كاري
اما تو با بازيچه هايت خوشتر هستي!
مثل عروسكها مرا هم دوست داري؟!
ميترسم از روزي كه بر پايت بي افتم
اما مرا از روي پايت بر نداري...
- ۳۵۶
- ۲۵ آذر ۱۳۹۳
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط