...
𝙻𝚘𝚟𝚎 𝚖𝚎 𝚊𝚐𝚊𝚒𝚗
𝙿𝚊𝚛𝚝:⁸
همونجوری که توی بغلش بودم، حس میکردم کل بدنم داره میلرزه. حرفاش خیلی سنگین بود. یعنی تمام این سه سالی که من داشتم با خانوادهام توی بوسان زندگی میکردم و فکر میکردم گذشتهام فقط یه دفتر خالیه، یه نفر اینطرف دنیا داشته برای من عزاداری میکرده؟آروم ازش جدا شدم و به چشمای خستهاش نگاه کردم.
ا/ت: تهیونگ… کی بهت گفت من مردم؟
تهیونگ چند ثانیه ساکت موند. انگار خودش هم برگشته بود به همون روز.
تهیونگ: من روز تصادف رسیدم، ا/ت.
با تعجب نگاهش کردم.
ا/ت: یعنی… تو اونجا بودی؟
سرش رو آروم تکون داد.
تهیونگ: آره. وقتی بهم خبر دادن، دیوونهوار خودم رو رسوندم. بارون میاومد… همه جا شلوغ بود… آمبولانس اونجا بود… تو رو برده بودن، ولی من دیدمت. حتی دستت رو گرفتم. هی اسمت رو صدا میکردم… ولی تو بیهوش بودی.
نفسم گیر کرد. دوباره همون تصویرهای تار توی ذهنم رد شدن. بارون… صدای گریه… یه نفر که دستم رو گرفته بود…
ا/ت: پس اون صدا… تو بودی؟
تهیونگ نگاهم کرد. چشمهاش پر از غم شده بود.
تهیونگ: آره… من بودم.
اشک توی چشمام جمع شد.
ا/ت: بعدش چی شد؟
تهیونگ یه نفس عمیق کشید.
تهیونگ: بعدش دیگه نذاشتن ببینمت. گفتن وضعیتت خیلی بده. منم همونجا مونده بودم، فقط منتظر یه خبر. چند ساعت بعد… بهم گفتن تموم شده. گفتن تو مردی.
ا/ت: کی اینو گفت؟
تهیونگ: یکی از آدمای خانوادهت… و بعدش هم دیگه هرچی خواستم بیام سراغت، نذاشتن. گفتن بهتره دیگه دنبالش نگردم.
کاملاً گیج شده بودم. روی مبل نشستم و دستم رو گذاشتم روی سرم.
ا/ت: من هیچی از اون روز یادم نیست… فقط یه چیزای تیکهتیکه… بارون… ترس… یه نفر که اسمم رو صدا میزد…
تهیونگ نشست کنارم.
تهیونگ: لازم نیست زور بزنی که یادت بیاد.
ا/ت: ولی میخوام بدونم چی شده. میخوام بدونم چرا این همه سال ازت جدا بودم.
تهیونگ دستم رو گرفت.
تهیونگ: منم میخوام. ولی نه به قیمت اینکه دوباره حالت بد بشه.
چند لحظه فقط به دستامون نگاه کردم. بعد آروم گفتم:
ا/ت: یعنی تو این سه سال فکر میکردی من واقعاً مردم؟
تهیونگ: هر روز.
صداش خیلی آروم بود، ولی همون یه کلمه بیشتر از هر چیزی بهم فشار آورد.
ا/ت: تهیونگ…
تهیونگ: من حتی نتونستم درست باهات خداحافظی کنم. فقط یه دفعه همه چی تموم شد. برای همین وقتی اون روز تو خیابون دیدمت… باورم نمیشد. فکر کردم دارم خواب میبینم.
اشکم افتاد پایین. نمیدونستم باید چی بگم. فقط یه چیزی توی دلم جمع شده بود که نمیذاشت ازش فاصله بگیرم.
ا/ت: ببخشید…
تهیونگ سریع سرش رو بلند کرد.
تهیونگ: واسه چی معذرت میخوای؟
ادامه کامنت
𝙿𝚊𝚛𝚝:⁸
همونجوری که توی بغلش بودم، حس میکردم کل بدنم داره میلرزه. حرفاش خیلی سنگین بود. یعنی تمام این سه سالی که من داشتم با خانوادهام توی بوسان زندگی میکردم و فکر میکردم گذشتهام فقط یه دفتر خالیه، یه نفر اینطرف دنیا داشته برای من عزاداری میکرده؟آروم ازش جدا شدم و به چشمای خستهاش نگاه کردم.
ا/ت: تهیونگ… کی بهت گفت من مردم؟
تهیونگ چند ثانیه ساکت موند. انگار خودش هم برگشته بود به همون روز.
تهیونگ: من روز تصادف رسیدم، ا/ت.
با تعجب نگاهش کردم.
ا/ت: یعنی… تو اونجا بودی؟
سرش رو آروم تکون داد.
تهیونگ: آره. وقتی بهم خبر دادن، دیوونهوار خودم رو رسوندم. بارون میاومد… همه جا شلوغ بود… آمبولانس اونجا بود… تو رو برده بودن، ولی من دیدمت. حتی دستت رو گرفتم. هی اسمت رو صدا میکردم… ولی تو بیهوش بودی.
نفسم گیر کرد. دوباره همون تصویرهای تار توی ذهنم رد شدن. بارون… صدای گریه… یه نفر که دستم رو گرفته بود…
ا/ت: پس اون صدا… تو بودی؟
تهیونگ نگاهم کرد. چشمهاش پر از غم شده بود.
تهیونگ: آره… من بودم.
اشک توی چشمام جمع شد.
ا/ت: بعدش چی شد؟
تهیونگ یه نفس عمیق کشید.
تهیونگ: بعدش دیگه نذاشتن ببینمت. گفتن وضعیتت خیلی بده. منم همونجا مونده بودم، فقط منتظر یه خبر. چند ساعت بعد… بهم گفتن تموم شده. گفتن تو مردی.
ا/ت: کی اینو گفت؟
تهیونگ: یکی از آدمای خانوادهت… و بعدش هم دیگه هرچی خواستم بیام سراغت، نذاشتن. گفتن بهتره دیگه دنبالش نگردم.
کاملاً گیج شده بودم. روی مبل نشستم و دستم رو گذاشتم روی سرم.
ا/ت: من هیچی از اون روز یادم نیست… فقط یه چیزای تیکهتیکه… بارون… ترس… یه نفر که اسمم رو صدا میزد…
تهیونگ نشست کنارم.
تهیونگ: لازم نیست زور بزنی که یادت بیاد.
ا/ت: ولی میخوام بدونم چی شده. میخوام بدونم چرا این همه سال ازت جدا بودم.
تهیونگ دستم رو گرفت.
تهیونگ: منم میخوام. ولی نه به قیمت اینکه دوباره حالت بد بشه.
چند لحظه فقط به دستامون نگاه کردم. بعد آروم گفتم:
ا/ت: یعنی تو این سه سال فکر میکردی من واقعاً مردم؟
تهیونگ: هر روز.
صداش خیلی آروم بود، ولی همون یه کلمه بیشتر از هر چیزی بهم فشار آورد.
ا/ت: تهیونگ…
تهیونگ: من حتی نتونستم درست باهات خداحافظی کنم. فقط یه دفعه همه چی تموم شد. برای همین وقتی اون روز تو خیابون دیدمت… باورم نمیشد. فکر کردم دارم خواب میبینم.
اشکم افتاد پایین. نمیدونستم باید چی بگم. فقط یه چیزی توی دلم جمع شده بود که نمیذاشت ازش فاصله بگیرم.
ا/ت: ببخشید…
تهیونگ سریع سرش رو بلند کرد.
تهیونگ: واسه چی معذرت میخوای؟
ادامه کامنت
- ۱۴۸
- ۰۱ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط