در بیکران زندگی دو چیز افسونم کرد ...
در بیکران زندگی دو چیز افسونم کرد . رنگ آبی آسمان که می بینم و میدانم نیست ***
و خدایی که نمی بینم و می دانم هست ***
در شگفتم که سلام آغاز هر دیدار است ، ولی در نماز پایان است ***
شاید این بدان معناست که پایان نماز ، آغاز دیدار است ***
خدایا بفهمانم که بی تو چه می شوم اما نشانم نده *
خدایا بفهمانم و هم نشانم بده که با تو چه خواهم شد ***
کفش کودکی را دریا برد ، روی ساحل نوشت دریا دزد .
آنطرف تر مردی که صید خوبی داشت روی ماسه ها نوشت ، دریا سخاوتمند ***
جوانی غرق شد ، مادرش نوشت دریا قاتل *
پیرمردی مرواریدی صید کرد ، نوشت دریا بخشنده ***
خداوندا بزرگی سزاوار توست ..
ستایش خدای را که پروردگار جهانیان است ***
و خدایی که نمی بینم و می دانم هست ***
در شگفتم که سلام آغاز هر دیدار است ، ولی در نماز پایان است ***
شاید این بدان معناست که پایان نماز ، آغاز دیدار است ***
خدایا بفهمانم که بی تو چه می شوم اما نشانم نده *
خدایا بفهمانم و هم نشانم بده که با تو چه خواهم شد ***
کفش کودکی را دریا برد ، روی ساحل نوشت دریا دزد .
آنطرف تر مردی که صید خوبی داشت روی ماسه ها نوشت ، دریا سخاوتمند ***
جوانی غرق شد ، مادرش نوشت دریا قاتل *
پیرمردی مرواریدی صید کرد ، نوشت دریا بخشنده ***
خداوندا بزرگی سزاوار توست ..
ستایش خدای را که پروردگار جهانیان است ***
- ۳.۳k
- ۰۲ آذر ۱۳۹۴
دیدگاه ها (۲۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط