GHOST HUNTING CLUB
GHOST HUNTING CLUB
باشگاه شکار ارواح
✦ پارت ۲۰ ✦
نقشه روی دیوار آرام آرام محو شد.
اما همه آن چیزی که دیده بودند را به خاطر داشتند.
اتاق ۰۰.
اتاقی که حتی در نقشهی قدیمی مدرسه هم وجود نداشت.
بورا هنوز به دیوار خیره بود.
بورا : «چرا یه اتاق باید وجود داشته باشه که هیچکس ازش خبر نداره؟»
یونگی : «شاید چون نمیخواستن کسی پیداش کنه.»
جیمین : «این جمله اصلاً آرامشبخش نبود.»
---
جونگکوک دفترچه را بست.
اما ذهنش هنوز درگیر گذشته بود.
آن خاطرهی قدیمی...
دختری که کمک خواسته بود...
و قولی که داده بود.
بورا متوجه سکوتش شد.
بورا : «هنوز خودتو مقصر میدونی؟»
جونگکوک نگاهش کرد.
جونگکوک : «اگه اون روز میتونستم کمکش کنم، شاید هیچکدوم از این اتفاقها نمیافتاد.»
---
بورا آرام گفت:
بورا : «تو یه بچه بودی.»
جونگکوک : «ولی اون تنها بود.»
چند ثانیه سکوت شد.
بورا برای اولین بار فهمید پشت آن شخصیت سرد جونگکوک...
یک آدم بود که سالها با یک عذاب زندگی کرده بود.
---
جیمین آرام به یونگی نگاه کرد.
جیمین : «اون همیشه اینطوریه؟»
یونگی : «چطوری؟»
جیمین : «همه چیزو تنهایی تحمل میکنه.»
یونگی چیزی نگفت.
چون جواب را میدانست.
---
بعد از چند دقیقه، تصمیم گرفتند برگردند.
اما قبل از خروج از کلاس...
بورا متوجه چیزی روی میز شد.
یک عکس کوچک.
---
عکس را برداشت.
این بار تصویر متفاوت بود.
هان سوآ...
جونگکوک کوچک...
و یک نفر سوم.
---
یونگی : «اون کیه؟»
همه به عکس نگاه کردند.
چهرهی نفر سوم تار بود.
انگار کسی عمداً صورتش را پاک کرده بود.
---
جیمین : «پس الان یه آدم ناشناس هم داریم؟»
یونگی : «ظاهراً.»
جیمین : «عالیه. هر روز یه راز جدید.»
---
ناگهان عکس داخل دست بورا گرم شد.
و یک جمله روی پشت عکس ظاهر شد.
---
"او هنوز اینجاست."
---
بورا آرام گفت:
بورا : «کی؟»
---
صدای هان سوآ از پشت سرشان آمد.
"کسی که باعث شد من اینجا گیر کنم."
---
همه برگشتند.
اما این بار...
هان سوآ روبهرویشان ایستاده بود.
نه ترسناک.
نه عصبانی.
فقط غمگین.
---
بورا آرام نزدیکتر رفت.
بورا : «تو میخوای ما چی رو بفهمیم؟»
هان سوآ به جونگکوک نگاه کرد.
و گفت:
"حقیقت اون شب..."
---
چشمهای جونگکوک تغییر کرد.
چون هان سوآ جملهی بعدی را گفت:
"چیزی که دیدی... همهی واقعیت نبود."
---
و همان لحظه...
تمام چراغهای مدرسه خاموش شدند.
ادامه دارد...
لایک و نظرتون درباره فیک و بازنشر بالا = انرژی من بیشتر میشه ⚡
همانا خداوند و نویسنده کامنت گزاران را دوست می دارند.
دوستان حالا من یک چیز میگم شما جدی نگیرین.
از وقتی که دارم این فیک رو اپ می کنم...
هر نوع ابی می خورم... چه اب تصفیه، چه اب معدنی یا اصلا هر نوع ابی... برای من مزه خون می ده 🤣 نمی دونم چرااااااا؟؟؟؟؟؟؟
باشگاه شکار ارواح
✦ پارت ۲۰ ✦
نقشه روی دیوار آرام آرام محو شد.
اما همه آن چیزی که دیده بودند را به خاطر داشتند.
اتاق ۰۰.
اتاقی که حتی در نقشهی قدیمی مدرسه هم وجود نداشت.
بورا هنوز به دیوار خیره بود.
بورا : «چرا یه اتاق باید وجود داشته باشه که هیچکس ازش خبر نداره؟»
یونگی : «شاید چون نمیخواستن کسی پیداش کنه.»
جیمین : «این جمله اصلاً آرامشبخش نبود.»
---
جونگکوک دفترچه را بست.
اما ذهنش هنوز درگیر گذشته بود.
آن خاطرهی قدیمی...
دختری که کمک خواسته بود...
و قولی که داده بود.
بورا متوجه سکوتش شد.
بورا : «هنوز خودتو مقصر میدونی؟»
جونگکوک نگاهش کرد.
جونگکوک : «اگه اون روز میتونستم کمکش کنم، شاید هیچکدوم از این اتفاقها نمیافتاد.»
---
بورا آرام گفت:
بورا : «تو یه بچه بودی.»
جونگکوک : «ولی اون تنها بود.»
چند ثانیه سکوت شد.
بورا برای اولین بار فهمید پشت آن شخصیت سرد جونگکوک...
یک آدم بود که سالها با یک عذاب زندگی کرده بود.
---
جیمین آرام به یونگی نگاه کرد.
جیمین : «اون همیشه اینطوریه؟»
یونگی : «چطوری؟»
جیمین : «همه چیزو تنهایی تحمل میکنه.»
یونگی چیزی نگفت.
چون جواب را میدانست.
---
بعد از چند دقیقه، تصمیم گرفتند برگردند.
اما قبل از خروج از کلاس...
بورا متوجه چیزی روی میز شد.
یک عکس کوچک.
---
عکس را برداشت.
این بار تصویر متفاوت بود.
هان سوآ...
جونگکوک کوچک...
و یک نفر سوم.
---
یونگی : «اون کیه؟»
همه به عکس نگاه کردند.
چهرهی نفر سوم تار بود.
انگار کسی عمداً صورتش را پاک کرده بود.
---
جیمین : «پس الان یه آدم ناشناس هم داریم؟»
یونگی : «ظاهراً.»
جیمین : «عالیه. هر روز یه راز جدید.»
---
ناگهان عکس داخل دست بورا گرم شد.
و یک جمله روی پشت عکس ظاهر شد.
---
"او هنوز اینجاست."
---
بورا آرام گفت:
بورا : «کی؟»
---
صدای هان سوآ از پشت سرشان آمد.
"کسی که باعث شد من اینجا گیر کنم."
---
همه برگشتند.
اما این بار...
هان سوآ روبهرویشان ایستاده بود.
نه ترسناک.
نه عصبانی.
فقط غمگین.
---
بورا آرام نزدیکتر رفت.
بورا : «تو میخوای ما چی رو بفهمیم؟»
هان سوآ به جونگکوک نگاه کرد.
و گفت:
"حقیقت اون شب..."
---
چشمهای جونگکوک تغییر کرد.
چون هان سوآ جملهی بعدی را گفت:
"چیزی که دیدی... همهی واقعیت نبود."
---
و همان لحظه...
تمام چراغهای مدرسه خاموش شدند.
ادامه دارد...
لایک و نظرتون درباره فیک و بازنشر بالا = انرژی من بیشتر میشه ⚡
همانا خداوند و نویسنده کامنت گزاران را دوست می دارند.
دوستان حالا من یک چیز میگم شما جدی نگیرین.
از وقتی که دارم این فیک رو اپ می کنم...
هر نوع ابی می خورم... چه اب تصفیه، چه اب معدنی یا اصلا هر نوع ابی... برای من مزه خون می ده 🤣 نمی دونم چرااااااا؟؟؟؟؟؟؟
- ۹۶۰
- ۱۰ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط