اسم فیک: عشق اجباری من
اسم فیک: عشق اجباری من
پارت: دوم شروع فیک
مین جی:
از خواب بیدار شدم رفتم دست و صورتمو شستم و مسواک زدم بعدش هم گوشیم رو نگاه کردم ساعت 10:30 و تازه یاد حرف پدر مادرم که دیروز گفتن افتادم لعنتی یعنی بخاطر پولللل مجبورم با کسی که حتی ندیدمش اسمشو نمیدونم ازدواج کنم عالیه محشرههه هیچوقت فکرشو نمی کردم بخاطر اینکه بخوابم برم دانشگاه مجبور بشم با یکی دیگه ازدواج کنم ولی یه چیزی اگر خانوادش و خودش قبول نکنن من برم دانشگاه چیییییی نه مین جی فکرای بد نکن پاشدم و از پله ها پایین رفتم همه روی میز صبحونه نشسته بودن
مین جی: صبح بخیر
مادر مین جی: صبح تو هم بخیر دخترم
پدر مین جی: صبحت بخیر
پدربزرگ مین جی: دخترم صبحت بخیر راستی دخترم
مین جی: بله؟
پدربزرگ مین جی: امروز عمو و زن عموت و دخترشون لارا میان سئول
مین جی: واقعااااا چقدر خوب خیلی دلم براشون تنگ شده برای چی میان انقدر یهویی (با ذوق)
پدربزرگ مین جی: بخاطر ازدواج تو دیگه
مین جی: هوفی بلند کشیدم و از سر میز پاشدم
مین جی: نوش جان با لذت بخورید (کنایه)
بعد این حرفم رفتم توی اتاقم و درو یکم محکم
بستم و بعدش رفتم روی تختم دراز کشیدم و گوشیم رو برداشتم دیدم لارا پیام داده
لارا: دختررررر دارم میام سئول
لارا: بعد مدت ها قراره همو ببینیممممممم
لارا: راستی شنیدمممم میخوای ازدواج کنی
لارا: نباید به من می گفتییییی عوضیییی
مین جی: میدونممم داری میاییی خیلی خوشحالم
مین جی: لارا لطفا راجبش حرف نزن وقتی اومدی برات تعریف می کنم قضیه چیه این ازدواج از روی عشق نیست
لارا: چرااااا باشه اذیتت نمی کنم وقتی اومدم بهم بگو
مین جی: باشه بای بای 👋🏻💗
لارا: بای بای 👋❤️
مین جی: گوشیو انداختم روی تخت و الان تنها کاری که میتونستم انجام بدم و از این همه فکر و خیال بیام بیرون حموم کردن بود بخاطر همین رفتم و یه دوش 35 مینی گرفتم و اومدم بیرون لباسامو پوشیدم (عکسشو میزارم براتون) روتین پوستی رفتم و موهامو خشک کردم و بعدش هم دوباره رفتم روی تخت که اجوما در زد
اجوما: دخترم میتونم بیام تو؟
مین جی: اره بیا
اجوما: دخترم پدربزرگتون گفت بهت بگم که فردا به مناسبت اومدن عموت میخواد مهمونی بگیره
مین جی: مهمونی کی کجا؟
اجوما: توی همین عمارت و فردا عصر
مین جی: اجوما مرسی که گفتی میشه لطفا بری بگی برادرم بیاد؟
اجوما: چشم حتما
یون گی: جانم مین جی کاری باهام داشتی
مین جی: همون مرده که میخواد بیاد خاستگاریم
یون گی: خب؟
مین جی: تو چرا اصلا مخالفتی با این موضوع نداری
یون گی: چون که اون مرد دوستمه میشناسمش ادم خوبیه
مین جی: چیییی پس چرا به من نگفتیییییییی
یون گی: باشه حالا انقدر عصبانی نشو بیا بغلم
مین جی: واقعا دارم روانی می شم
یون گی: نشو به جاش به این فکر کن با این ازدواج هم بابا و هم بابابزرگ زندان نمیرن و بدهی هاشون صاف میشه و هم تو میتونی بری دانشگاه
مین جی: اگر دوستت و خانوادش رضایت ندن چی؟
یون گی: نترس خودم باهاش حرف می زنم
مین جی: ممنون
یون گی: خببب دیگه بسه فردا مهمونی داریم امشب نمیدونم اسم اونا چیه اها روتین پوستی نمیدونم چی چی تو انجام بده لباستو انتخاب کن و اینا
مین جی: باشهههه برووووو
خب داداشم رفت وقتی باهام حرف زد یکم اروم شدم واییییی یه سوال رو یادم رفت بپرسمممم اون پسره دوستش هم میادددددددد
شرط: ۲۰ لایک ۱۷ کامنت ۳ بازنشر
اسلاید اول: لباسی که الا بعد حموم پوشید
اسلاید دوم: روتین بعد حمومش
پارت: دوم شروع فیک
مین جی:
از خواب بیدار شدم رفتم دست و صورتمو شستم و مسواک زدم بعدش هم گوشیم رو نگاه کردم ساعت 10:30 و تازه یاد حرف پدر مادرم که دیروز گفتن افتادم لعنتی یعنی بخاطر پولللل مجبورم با کسی که حتی ندیدمش اسمشو نمیدونم ازدواج کنم عالیه محشرههه هیچوقت فکرشو نمی کردم بخاطر اینکه بخوابم برم دانشگاه مجبور بشم با یکی دیگه ازدواج کنم ولی یه چیزی اگر خانوادش و خودش قبول نکنن من برم دانشگاه چیییییی نه مین جی فکرای بد نکن پاشدم و از پله ها پایین رفتم همه روی میز صبحونه نشسته بودن
مین جی: صبح بخیر
مادر مین جی: صبح تو هم بخیر دخترم
پدر مین جی: صبحت بخیر
پدربزرگ مین جی: دخترم صبحت بخیر راستی دخترم
مین جی: بله؟
پدربزرگ مین جی: امروز عمو و زن عموت و دخترشون لارا میان سئول
مین جی: واقعااااا چقدر خوب خیلی دلم براشون تنگ شده برای چی میان انقدر یهویی (با ذوق)
پدربزرگ مین جی: بخاطر ازدواج تو دیگه
مین جی: هوفی بلند کشیدم و از سر میز پاشدم
مین جی: نوش جان با لذت بخورید (کنایه)
بعد این حرفم رفتم توی اتاقم و درو یکم محکم
بستم و بعدش رفتم روی تختم دراز کشیدم و گوشیم رو برداشتم دیدم لارا پیام داده
لارا: دختررررر دارم میام سئول
لارا: بعد مدت ها قراره همو ببینیممممممم
لارا: راستی شنیدمممم میخوای ازدواج کنی
لارا: نباید به من می گفتییییی عوضیییی
مین جی: میدونممم داری میاییی خیلی خوشحالم
مین جی: لارا لطفا راجبش حرف نزن وقتی اومدی برات تعریف می کنم قضیه چیه این ازدواج از روی عشق نیست
لارا: چرااااا باشه اذیتت نمی کنم وقتی اومدم بهم بگو
مین جی: باشه بای بای 👋🏻💗
لارا: بای بای 👋❤️
مین جی: گوشیو انداختم روی تخت و الان تنها کاری که میتونستم انجام بدم و از این همه فکر و خیال بیام بیرون حموم کردن بود بخاطر همین رفتم و یه دوش 35 مینی گرفتم و اومدم بیرون لباسامو پوشیدم (عکسشو میزارم براتون) روتین پوستی رفتم و موهامو خشک کردم و بعدش هم دوباره رفتم روی تخت که اجوما در زد
اجوما: دخترم میتونم بیام تو؟
مین جی: اره بیا
اجوما: دخترم پدربزرگتون گفت بهت بگم که فردا به مناسبت اومدن عموت میخواد مهمونی بگیره
مین جی: مهمونی کی کجا؟
اجوما: توی همین عمارت و فردا عصر
مین جی: اجوما مرسی که گفتی میشه لطفا بری بگی برادرم بیاد؟
اجوما: چشم حتما
یون گی: جانم مین جی کاری باهام داشتی
مین جی: همون مرده که میخواد بیاد خاستگاریم
یون گی: خب؟
مین جی: تو چرا اصلا مخالفتی با این موضوع نداری
یون گی: چون که اون مرد دوستمه میشناسمش ادم خوبیه
مین جی: چیییی پس چرا به من نگفتیییییییی
یون گی: باشه حالا انقدر عصبانی نشو بیا بغلم
مین جی: واقعا دارم روانی می شم
یون گی: نشو به جاش به این فکر کن با این ازدواج هم بابا و هم بابابزرگ زندان نمیرن و بدهی هاشون صاف میشه و هم تو میتونی بری دانشگاه
مین جی: اگر دوستت و خانوادش رضایت ندن چی؟
یون گی: نترس خودم باهاش حرف می زنم
مین جی: ممنون
یون گی: خببب دیگه بسه فردا مهمونی داریم امشب نمیدونم اسم اونا چیه اها روتین پوستی نمیدونم چی چی تو انجام بده لباستو انتخاب کن و اینا
مین جی: باشهههه برووووو
خب داداشم رفت وقتی باهام حرف زد یکم اروم شدم واییییی یه سوال رو یادم رفت بپرسمممم اون پسره دوستش هم میادددددددد
شرط: ۲۰ لایک ۱۷ کامنت ۳ بازنشر
اسلاید اول: لباسی که الا بعد حموم پوشید
اسلاید دوم: روتین بعد حمومش
- ۳۸۷
- ۱۳ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط