دیری ست که از روی دل آرای تو دوریم

دیری ست که از روی دل آرای تو دوریم
 محتاج بیان نیست که مشتاق حضوریم

 تاریک و تهی پشت و پس اینه ماندیم 
 هر چند که همسایه ی آن چشمه ی نوریم

 خورشید کجا تابد از این دامگه مرگ 
باطل به امید سحری زین شب گوریم

 زین قصه ی پر غصه عجب نیست شکستن
هر چند که با حوصله ی سنگ صبوریم

 گنجی ست غم عشق که در زیر سرماست 
 زاری مکن ای دوست اگر بی زر و زوریم

 با همت والا که برد منت فردوس ؟
از حور چه گویی که نه از اهل قصوریم

 او پیل دمانی ست که پروای کسش نیست 
 ماییم که در پای وی افتاده چو موریم

 آن روشن گویا به دل سوخته ی ماست 
 ای سایه ! چرا در طلب آتش طوریم

ه.ا.سایه (هوشنگ ابتهاج)
دیدگاه ها (۱)

بگردید ، بگردید ، درین خانه بگردید  دیرن خانه غریبند ، غریبا...

تا تو با منی زمانه با من استبخت و کام جاودانه با من استتو به...

آسیمه سر رسیدیاز غربت بیاباندلخسته دیدمت درآوار خیس بارانوام...

تو از چرخش یک رقص ، تو خلوت شبانهیا از متن یک تصویر، لوند و...

#شعر_معاصر 🍂دیری‌ست که از روی دلآرای تو دوریممحتاجِ بیان نیس...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط