ناگهان مثل یک شوک الکتریکی تمام چراغهای خانه که تا آن

ناگهان، مثل یک شوک الکتریکی، تمام چراغ‌های خانه، که تا آن لحظه خاموش بودند، با صدای وزوز بلندی روشن شدند. نور زرد و فلورسنت، صحنه را روشن کرد و سایه‌های کشیده‌ای بر دیوارها انداخت. جونگ‌کوک و هانا در انتهای یک راهروی باریک و دراز ایستاده بودند. دیوارهای راهرو پوشیده از کاغذ دیواری‌های رنگ و رو رفته و پاره بود و کف آن را موکت کهنه‌ای پوشانده بود که بوی نم و خاک می‌داد.

در انتهای راهرو، نوری ضعیف‌تر دیده می‌شد، اما ناگهان، صدایی ترسناک، شبیه ناله‌ی یک روح، از همان سمت به گوش رسید. صدای خش‌خش خفیفی نزدیک‌تر شد. جونگ‌کوک چراغ قوه‌اش را به سمت صدا گرفت.

چیزی که دیدند، نفسشان را در سینه حبس کرد.

یک دختربچه با موهای بلند و مشکی که تا روی شانه‌هایش ریخته بود، با لباسی سفید و کهنه، اما کثیف و پاره، داشت به سمتشان می‌آمد. صورتش رنگ‌پریده بود و چشمانش گود افتاده و سیاه به نظر می‌رسیدند. لبخندی ترسناک و غیرطبیعی روی لب‌هایش بود که دندان‌های نامرتبش را نمایان می‌کرد. انگار نه انگار که راه می‌رفت، بلکه به شکلی خزنده و نامنظم روی زمین کشیده می‌شد.

هانا با وحشت به جونگ‌کوک چسبید. "جونگ‌کوک... اون چیه؟!"

صدای خش‌خش نزدیک‌تر و نزدیک‌تر می‌شد. دخترک حالا فاصله‌ی کمی با آنها داشت. جونگ‌کوک احساس کرد تمام موهای بدنش سیخ شده است. چراغ قوه‌اش را محکم‌تر گرفت، انگار که بتواند با آن از خود دفاع کند.

"هی!" جونگ‌کوک با صدایی که سعی می‌کرد محکم باشد، گفت. "برو اونور!"

اما دخترک فقط لبخندش را عمیق‌تر کرد و سرش را به طرفی کج کرد. درست در همین لحظه، چراغ قوه‌ی جونگ‌کوک شروع به لرزیدن کرد و نوری ضعیف و نامنظم می‌پاشید. و بعد...

*پوف!*

چراغ خاموش شد. تاریکی دوباره همه جا را فرا گرفت. فقط نور زرد و فلورسنت ضعیفی از سقف می‌آمد که به سختی می‌توانست دید. سکوت مرگباری حکمفرما شد. صدای نفس‌های بریده‌ی هانا و جونگ‌کوک شنیده می‌شد.

چند ثانیه گذشت. ثانیه‌ها مثل قرن‌ها طول کشیدند. جونگ‌کوک سعی کرد نفس عمیقی بکشد و دوباره چراغ قوه را روشن کند. همانطور که داشت دکمه‌اش را فشار می‌داد، ناگهان...

*بووووم!*

با سرعتی باورنکردنی، همان دخترک ترسناک از تاریکی به سمت صورتشان شیرجه زد! جیغ وحشتناک هانا در فضا پیچید و جونگ‌کوک ناخودآگاه به عقب پرید.

همین که به عقب پرید، چراغ قوه‌اش با نوری خیره‌کننده روشن شد. نور، صورت رنگ‌پریده و چشمان سیاه و گود رفته‌ی دخترک را که درست در مقابل صورتش بود، نمایان کرد. او چنگال‌های لاغر و ناخن‌های بلندش را به سمت آنها دراز کرده بود.

جونگ‌کوک با تمام توان چراغ قوه را به سمت صورت دخترک گرفت. نور مستقیم به چشمانش خورد و او با فریادی شبیه ناله، عقب کشید و دوباره در تاریکی راهرو ناپدید شد.

جونگ‌کوک نفس‌نفس‌زنان، چراغ قوه را به سمت جایی که دخترک ناپدید شده بود، نگه داشت. هانا کنارش زانو زده بود و به شدت گریه می‌کرد.

"م... من... نمی‌تونم... دیگه نمی‌تونم..." هانا به سختی بریده بریده حرف می‌زد.

جونگ‌کوک، با وجود ترس شدیدی که داشت، سعی کرد او را آرام کند. "هانا... هانا آروم باش. ما باید از اینجا بریم. همین الان."

او به انتهای راهرو نگاه کرد، جایی که نور ضعیف فلورسنت می‌آمد. انگار تنها راه خروج از این کابوس، رفتن به سمت منبع نور بود. اما در آن خانه، حتی نور هم می‌توانست فریبنده و مرگبار باشد.
ادامه دارد...
دیدگاه ها (۱)

چراغ قوه‌ی جونگ‌کوک، تنها منبع نور قابل اعتمادشان، همچنان به...

زمزمه‌ی "حالا نوبت ماست..." در تاریکی مطلق اطراف جونگ‌کوک طن...

زمزمه‌ی "حالا نوبت توئه..." در گوش جونگ‌کوک طنین‌انداز شد. ا...

تاریکی مطلق، سنگین و خفه‌کننده بود. جونگ‌کوک با تمام وجود تل...

#دبیرستان_مخفیپارت 3هانا نفس عمیقی کشید، دستش را محکم روی در...

bloody mansion

Bully boy part: 1

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط