دامی‌ست که باید بکشاند به گناهم

دامی‌ست که باید بکشاند به گناهم
سیبی که تو انداخته باشی سرِ راهم

ما از تو به‌غیر از تو نداریم تمنا
من لال شوم از تو به‌غیر از تو بخواهم

با عقل چه خوبی که نکردم! سرِ یک عشق
از چاله درآوردم و انداخت به چاهم

یک عمر تو رفتی و من از راه رسیدم
خورشید سفر کرد و نفهمید که ماهم

ای ابر نکن! برکه‌ی دل‌مُرده‌یی آن زیر
دل بسته به پیدا شدن گاه‌به‌گاهم
دیدگاه ها (۴)

ﺁﺩﻡ ﻫﯿﭻ ﭼﯿﺰ ﺭﺍ ﻧﻤﯽ ﺗﻮﺍﻧﺪﺑﻪ ﺯﻭﺭ ﺑﻪ ﺩﺳﺖ ﺑﯿﺎﻭﺭﺩ،ﺍﺯ ﻫﻤﻪ ﮐﻤﺘﺮ ﭼﯿﺰ...

قندِ آمیخته با گل نه علاجِ دلِ ماستبوسه‌ای چند برآمیز به دشن...

"پاییز" چکه چکه اشک نمیریزد...تنها دلتنگی هایش رابا یک فنجان...

هر موی زلف او یکی جان داردما را چو سر زلف پریشان دارد👤 مولان...

ای مطلع و معشوقِ غزل، حضرتِ ماهَم...ای کاش شبی بگذری از کوچه...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط