chapter 2
chapter 2
p20
وقتی رسید، فضای خونه عجیب ساکت بود. از اون سکوتایی که آدم رو بیشتر میترسونه. ا.ت کفشهاش رو هم درنیاورده بود که صدای جینو از داخل پذیرایی اومد:
جینو:– بیا تو.
ا.ت با تردید رفت داخل. جینو روی مبل نشسته بود، آروم و جدی، با همون قیافهای که وقتی میخواست یه چیز مهم بگه، میگرفت. ا.ت ایستاد وسط اتاق.
–
ا.ت: چی شده؟
جینو چند ثانیه بهش نگاه کرد. بعد گفت:
–
جینو: باید یه چیزی رو بدونی.
دلِ ا.ت فرو ریخت.
–
ا.ت:چی؟
جینو نفس عمیقی کشید.
–
جینو: تهیونگ… داداشت رو نکشته.
ا.ت یه لحظه فکر کرد درست نشنیده.
–
ا.ت: چی؟
–
جینو خوب گوش کن. تهیونگ قاتلِ داداشت نبود. این چیزی که تو فکر میکردی، واقعیت نداشت.
ا.ت نفسش بند اومد. چشمهاش گرد شده بود و انگار مغزش نمیتونست این جمله رو هضم کنه.
–
ا.ت: پس… کی؟
جینو نگاهش رو ازش دزدید، بعد دوباره برگشت.
–
ا.ت: لازم نیست الان همهی جزئیات رو بدونی. فقط همینو بدون که نهیونگ، قاتلش نبود.
ا.ت عقب رفت.
–
ا.ت: نه… نه، این درست نیست. من… من دیدم…
–
جینو: چیزی که دیدی، همهی حقیقت نبود.
صدای جینو محکم بود، ولی سرد نه.
–
جینو: بعضی چیزا اونجوری که به نظر میاد نیستن.
ا.ت دستش رو روی سینهاش گذاشت. نفس کشیدن براش سخت شده بود. تمام اون نفرتی که سالها جمع کرده بود، یهدفعه شروع کرد به لرزیدن. یعنی ممکن بود… یعنی واقعاً ممکن بود تهیونگ قاتل نباشه؟
ولی جینو دیگه چیزی نگفت. فقط همونقدر حقیقت داد که باید. نه بیشتر.
ا.ت با صدای خیلی آروم گفت:
–
ا.ت: پس… من تمام این مدت…
جینو حرفش رو برید:
–
جینو: الان وقت فکر کردن بهش نیست. فقط باید آروم باشی.
اما ا.ت دیگه نمیشنید. توی سرش همهچیز قاطی شده بود. اسم تهیونگ، تصویر اون شب، حرفهای جینو، و یه سؤالِ لعنتی که ولش نمیکرد:
پس اگه نهیونگ نکشته… کی کشته بود
اصلا چرا یکی باید داداش ا.ت ر. بکشه...
حیحی
p20
وقتی رسید، فضای خونه عجیب ساکت بود. از اون سکوتایی که آدم رو بیشتر میترسونه. ا.ت کفشهاش رو هم درنیاورده بود که صدای جینو از داخل پذیرایی اومد:
جینو:– بیا تو.
ا.ت با تردید رفت داخل. جینو روی مبل نشسته بود، آروم و جدی، با همون قیافهای که وقتی میخواست یه چیز مهم بگه، میگرفت. ا.ت ایستاد وسط اتاق.
–
ا.ت: چی شده؟
جینو چند ثانیه بهش نگاه کرد. بعد گفت:
–
جینو: باید یه چیزی رو بدونی.
دلِ ا.ت فرو ریخت.
–
ا.ت:چی؟
جینو نفس عمیقی کشید.
–
جینو: تهیونگ… داداشت رو نکشته.
ا.ت یه لحظه فکر کرد درست نشنیده.
–
ا.ت: چی؟
–
جینو خوب گوش کن. تهیونگ قاتلِ داداشت نبود. این چیزی که تو فکر میکردی، واقعیت نداشت.
ا.ت نفسش بند اومد. چشمهاش گرد شده بود و انگار مغزش نمیتونست این جمله رو هضم کنه.
–
ا.ت: پس… کی؟
جینو نگاهش رو ازش دزدید، بعد دوباره برگشت.
–
ا.ت: لازم نیست الان همهی جزئیات رو بدونی. فقط همینو بدون که نهیونگ، قاتلش نبود.
ا.ت عقب رفت.
–
ا.ت: نه… نه، این درست نیست. من… من دیدم…
–
جینو: چیزی که دیدی، همهی حقیقت نبود.
صدای جینو محکم بود، ولی سرد نه.
–
جینو: بعضی چیزا اونجوری که به نظر میاد نیستن.
ا.ت دستش رو روی سینهاش گذاشت. نفس کشیدن براش سخت شده بود. تمام اون نفرتی که سالها جمع کرده بود، یهدفعه شروع کرد به لرزیدن. یعنی ممکن بود… یعنی واقعاً ممکن بود تهیونگ قاتل نباشه؟
ولی جینو دیگه چیزی نگفت. فقط همونقدر حقیقت داد که باید. نه بیشتر.
ا.ت با صدای خیلی آروم گفت:
–
ا.ت: پس… من تمام این مدت…
جینو حرفش رو برید:
–
جینو: الان وقت فکر کردن بهش نیست. فقط باید آروم باشی.
اما ا.ت دیگه نمیشنید. توی سرش همهچیز قاطی شده بود. اسم تهیونگ، تصویر اون شب، حرفهای جینو، و یه سؤالِ لعنتی که ولش نمیکرد:
پس اگه نهیونگ نکشته… کی کشته بود
اصلا چرا یکی باید داداش ا.ت ر. بکشه...
حیحی
- ۲.۲k
- ۰۳ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط