شاید داستان واقعا زندگیم واقعا همین است

شاید داستان واقعا زندگیم واقعا همین است.
این که بتوانم خودم را برای خودم عادی کنم.
شاید اصلا داستان زندگیم این است که یاد بگیرم خودم را قضاوت نکنم.
در گوشه خویش در ۲۰,۳۰ سالگی بشینم و برای خودم بنویسم. از همه چیز.
کسی چه میداند که آخرش قرار است به کجا برسد؟ بشود آن انسان محبوب در تمام زندگی اش در تمام عمرش و به افسانه شخصی اش برسد یا قرار است افسانه ی شخصیه بقیه آدم ها شود.
در این دنیا میتوان همه چیز عجیب باشد. از خود من تا خود تو از کوه تا کوهی که بغل هم بند شده اند. تا نوشته های که من مینویسم تا افکار تو در ذهنت.
بعضی وقتا فکر میکنم نیاز دارم تمام مغز و زندگیم را بکوپم و از اول بسازم.
انکار همه چیز خراب است. خودم، زندگیم.
کتاب هایم، فیلم ها، میتوان دلیل های بسیار خوبی باشند برای فرار از این دنیا. چرا که نه؟ هرکس در هر سنی چیزی برای فرار از آن دارن.
از خودش تا اطرافیانش.
اطرافیانم برایم عجیبن
خودم برای خودم عجیبم
زندگی برایم عجیب است
دلیل این که اینجاییم برایم عجیب است.
حس نا آشنایی در من رخنه کرده.
بیرون نمیرود.
دلم میخواهد مدتی فرار کنم، از همه چیز.
انگار باید به هرکس شخصیت مخصوص خودش را نشان بدهم.
حالم دگر بهم میخورد.
کسی را میخواهم که بتوانم تمامم را بهش بگویم.
ولی انگار آن راز قرار است تا آخر عمر در وجودم بماند. خسته ام ازش.
دلم میخواد کسی واقعا بدان قضاوت درکم کند و بتوانم واقعا همه چیز را که وجودم را فرا گرفته بهش بگم
دیدگاه ها (۰)

سلام و وقت بخیر 🌸اینجانب فرشته هستم؛ زنی تنها که با مشکلات ج...

شاید واقعا ضعیفماری من ضعیفمضعیف در برابر ان نگاه ها،..ضعیف ...

حالم حال عجبیه دلم می‌خواد فقط روند زندگی انسان ها رو ببینم ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط