برایم قصه میگوید صدای ساز تنهایی

برایم قصه میگوید صدای ساز تنهایی
که مانده پشت ابهامت دلم با راز، تنهایی
شکایت می کنم ازغم درون دادگاه دل
دوباره می برد با خود مرا سرباز ،تنهایی
شده همدم به شبهایم درودیوار این خانه
وساعت باز میخواند به دل آواز، تنهایی
تولد یافت در فصل بهارم عشق بی رنگی
ندارد انتها انگار این آغاز ،تنهایی
چرا ای آسمان جایی نداری تا رها باشم؟
که با قلبی ترک خورده کنم پرواز ،تنهایی
دیدگاه ها (۲۲)

به او که دور است بگویید :در اندیشه ی تودر هوایی بغض آلودیادت...

ای کاش به تو سلام نمی کردمبه همین سادگیتوازنم را از دست دادم...

شکایت از غم پاییز برگ ریز بس استمرا تبسم گل های روی میز بس ا...

مُردم آن روزی که دلبر، عهد و پیمان را شکستحـرمت بـانـوی مجن...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط